<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دوبـاره نـگـاه</title>
<link>http://againlook.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 13 Oct 2008 13:03:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>موضوع مرگ و زندگی</title>
<link>http://againlook.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=1&gt;فکر می کنم لازم باشد بخشی از این دلمشغولیها را بنویسم:&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;قرار بود دو ماه دیگر جشن ازدواج برادرم و آن دختر زیبای دوست داشتنی برگذار شود. پنج سالی می شود که با همند و نشده بود حتی که یک جشن نامزدی داشته باشند. هربار پیشامدی – هم خوب و هم بد – کرد و برنامه به تعویق افتاد... &lt;BR&gt;در تکاپوی انجام کارها، مادرش بیمار شد... سرطان... عمل کرد و دیروز اولین جلسه شیمی درمانی را گذراند. شکر خدا فعلاً روحیه خوبی دارد. حالا با شیمی درمانی و عوارضش چطور کنار بیاید، نمی دانم... این مدت بیش از هر چیز استرس جواب آزمایش را داشتم – که هنوز نیامده - و برخوردش با مسئله را که می دانید چقدر مهم است... و راستش از شما چه پنهان، همان بار اولی که دیده بودمش مهرش به دلم افتاده بود... «مادر» است. واقعاً «مادر» است... &lt;BR&gt;نه! از نظر من هر زنی که بچه ای دارد «مادر» به حساب نمی آید! هر زنی که بی اندازه نگران تربیت و سلامت و روحیه فرزندش هم باشد، باز ممکن است آنطور که مد نظر من است، «مادر» نباشد! زنی را می شناسم که فرزندی ندارد، اما «مادر» است! «مادر» به نظرم کسی است که وقتی تویی که بچه اش هم نیستی کنارش می نشینی، وقتی در آغوشت می گیرد، وقتی می بینیش اصلاً، انرژی و هاله «مادر بودن»، «زنده بودن» و «زندگی بخش بودن» را در اطرافش حس کنی...*  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;خوب می شود. می دانم! یعنی دلم می خواهد که اینطور فکر کنم...&lt;BR&gt;جوان است و مهربان و آرام... آماده برای کمک به همه... حق او نیست که درد بکشد... اما همین ویژگیها به گمانم به دادش برسد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;* امیدوارم که توانسته باشم با این زبان الکن منظورم را برسانم.&lt;/FONT&gt;       &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Oct 2008 13:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=againlook&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>againlook</dc:creator>
<guid>http://againlook.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و این روزها</title>
<link>http://againlook.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=1&gt;چند روز بود که از شدت فشار عصبی داشتم له می شدم. یک شب تا صبح نخوابیدم و گذاشتمش پای پریود ـ که هر دویمان میدانستیم دلیل چرندیست و تلاشی بیهوده برای انکار بی قراری... منتظر خبر مهمی بودم که شکر خدا به خیر گذشت. باورم نمی شود که قسمت مهم جریان به این خوبی به سرانجام رسیده. هرچند این روزها درگیر چند مسئله جداگانه ام که حتی یکی از آنها موضوع «مرگ و زندگی» است... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Oct 2008 13:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=againlook&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>againlook</dc:creator>
<guid>http://againlook.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقایع اتفاقیه!</title>
<link>http://againlook.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=1&gt;1) دیروز - نه چندان اتفاقی - برخوردم به متنهایی که چند سال پیش نوشته بودم.&lt;BR&gt;راستش خجالت کشیدم! از خامیشان... از خامی ذهنم، خامی قلمم، خامی دنیایم، خمی دغدغه هایم...&lt;BR&gt;چرا راه دور برویم؟ نوشته های همین چند ماه پیش را میلم نمی کشد بازخوانی کنم! به همین دلایل...&lt;BR&gt;نه اینکه حالا خیلی پخته شده باشم ها! نه! فقط نمیدانم چرا انقدر خواندن قدیم خودم، برای خودم، بی جاذبه است... وای به حال بقیه!&lt;BR&gt;خب در این صورت، چرا می نویسم؟ یعنی اساساً به چه کار می آید این ثبت؟ مگر نه اینکه قصد داشتم زمان را یک جوری سیو کنم؟ اگر خوانده نشود چه سود؟...&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;2) امشب سنگهایم را با یک نفر که خیلی برایم عزیز است و خیلی مهم، واکندم... باری چند ساله از دوشم برداشته شد... مشکل هم گویا حل شد... اما غمی محو هم روی دلم مانده... اینکه بعد از این همه مدت، آخر طاقتم طاق شد و مجبور شدم آن عزیز را متوجه اشتباهش کنم، حال آنکه میدانم یک جورهایی او هم در تنگناست، غمگینم کرده... گرچه میدانم او آسانترین راه را انتخاب کرده بود نه بهترین یا تنها راه را...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;3) امشب به سلامتی شدیدترین دعوای زندگی مشترک را هم داشتیم! کلی خط و نشان کشیده بودم اما حیف که تو پیک دعوا، با همه تلاشی که تا آن موقع داشته بودم که نگاهم به نگاهش نیفتد، ناغافل چشمم افتاد به صورتش و با لبخندی به پهنای صورت، پریدم تو بغلش...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Oct 2008 07:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=againlook&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>againlook</dc:creator>
<guid>http://againlook.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نام بازیگر پرنده کوچک خوشبختی</title>
<link>http://againlook.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.finaleshop.com/images/2928%20(0)S.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;وقتی &lt;A href=&quot;http://againlook.blogfa.com/post-95.aspx&quot; target=_blank&gt;این پست&lt;/A&gt; را در مورد فیلم «پرنده کوچک خوشبختی» می نوشتم، برای پیدا کردن اسم دختر ناشنوایی که نقش «ملیحه» را بازی کرده بود، سرچ کردم. فقط می دانستم که اسم کوچکش «عطیه» است. اما در سایتهایی که پیدا کردم هیچ اسمی از او نبود! تعجبی هم نداشت چون همه آنها یک متن واحد را، از نام هنرپیشه ها گرفته تا خلاصه داستان، کپی کرده بودند. از این دختر خیلی خوشم آمده بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;BR&gt;دیروز به طور اتفاقی اسم کاملش «عطیه معصومی» را همراه با توضیح بسیار جالبی در مورد وضعیت کنونیش در &lt;A href=&quot;http://vbforum.tehrandata.com/archive/index.php/t-14850.html&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; پیدا کردم:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;EM&gt;دختر ناشنوای پر شر و شور فیلم معروف «پوران درخشنده»، ازدواج كرده و با همسر ناشنوایش در یكی از مركز خریدهای شلوغ تهران مغازه فانتزی‌فروشی دارند.&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;EM&gt;دختر ۱۲-۱۱ساله فیلم «پرنده كوچك خوشبختی» حالا حسابی بزرگ شده است، ازدواج كرده و با همسرش در یكی از مركز خریدهای شلوغ تهران مغازه فانتزی‌فروشی دارند؛ فانتزی‌هایی كه همسرش جهانگیر از آن طرف آب می‌آورد و عطیه هم كه خوره این چیزهاست، هربار چندتایی را برای خانه خودشان برمی‌دارد؛ خانه‌ای كه وقتی عطیه ازش حرف می‌زند، می‌شود برق زندگی را توی چشم‌هایش دید. عطیه و جهانگیر برای هر لحظه این زندگی واقعا جنگیده‌اند تا به اینجا برسند.&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن. هرچند این مطلب تازه نیست و مربوط به حدود یک سال پیش، خبر نداشتم و کلی از خواندنش کیفور شدم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Oct 2008 19:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=againlook&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>againlook</dc:creator>
<guid>http://againlook.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سریالهای تلویزیونی </title>
<link>http://againlook.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=1&gt;از هرکدام از سریالهای ماه رمضان، یک - یا حداکثر دو - قسمت را تماشا کردم. یعنی واقعاً تاب نیاوردم که بیشتر تحمل کنم. شاید فکر کنید که این کم است برای قضاوت! اما مشت نمونه خروار... &lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;یعنی انقدر سلیقه مردم تنزل کرده؟ تا این حد قدرت انتخاب ندارند؟ واقعاً از روی عادت است یا بیکاری که می‌نشینند با دقت این خزعبلات را پیگیری می‌کنند و حتی درخواست می‌دهند که سریالها را در شبهای مناجات &lt;EM&gt;استندبای&lt;/EM&gt; کنند تا یک وقت - خدای نکرده - یک قسمت از دستشان نرود؟ امروز که تا بخواهی انواع فیلم همه جا هست و آنهم به چه ارزانی! و شکر خدا همه به شبکه های آنور آبی هم دسترسی دارند. &lt;BR&gt;پس چه چیزی واقعاً می کشاندشان؟&lt;BR&gt;بازی «رضا عطاران» که آنطور بی‌تفاوت و بی‌توجه بازی می کند و انگار می خواهد دم به دم یادت بیاندازد که توی تماشاچی به هیچ جایش نیستی که زحمت بکشد و کار بهتری ارائه دهد؛ یا دست کم، دست از سر نقش تکراری &lt;EM&gt;دودره‌باز بی‌تفاوت&lt;/EM&gt; &lt;EM&gt;خوش‌شانس عاقبت‌به‌خیر&lt;/EM&gt; بردارد؟  &lt;BR&gt;یا ادا و اطوارهای نخ نما شده «علی صادقی» که جایی گفته بود دلیلی نمی بیند کوچکترین تغییری در بازیش بدهد چون مردم همین را می‌خواهند و بابت همین نقش تکراری هم پول تپل می دهند و چه زحمتی است آقا... &lt;BR&gt;یا زنهایی که وجه کمدی کارشان خنگ بودنشان است؟  &lt;BR&gt;یا...&lt;BR&gt;یعنی تا‌ این حد سوژه های &lt;EM&gt;ماورایی&lt;/EM&gt; و &lt;EM&gt;جن&lt;/EM&gt; و &lt;EM&gt;پری&lt;/EM&gt; و ... محبوب شده؟ یا کمدیهایی که حالا دیگر به جای انتقاد، سعی دارند اعتیاد و دزدی و قاچاق و ... را مسائل پیش‌پا‌افتاده ای جلوه دهند؟ همین مانده بود که قبح نداشته اینها از بین هم برود! شما که کامل در جریانید، کدام یکی از این سریالها یک فیلمنامه درست و حسابی داشت بالاغیرتاً؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;شنیدم که &lt;EM&gt;صدا و سیما&lt;/EM&gt; خط و نشان کشیده که سال آینده بودجه ای برای سریالهای مناسبتی اختصاص نمی دهد. چه بهتر! حالا که ما خودمان انقدر اراده نداریم و هرچه جلویمان می گذارند تماشا می‌کنیم و بحث و بررسی و حتی جانبداری هم می‌کنیم، بگذار آنها جلویش را بگیرند بلکه مفتخورهایی که بابت هیچ و پوچ پول پارو می‌کنند و بابت لودگی معروف می‌شوند - فقط در حد وسع این مملکت! طمع شعله نمی‌بندم! - به خودشان بیایند و کمی تخصصی کار کنند.&lt;BR&gt;وگرنه محال است این ملت چنین خزعبلاتی را &lt;EM&gt;بایکوت&lt;/EM&gt; کنند و تماشا نکنند تا بلکه دست اندرکاران، سر سوزنی به صرافت &lt;EM&gt;توهین نکردن به شعور مخاطب&lt;/EM&gt; بیفتند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Oct 2008 20:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=againlook&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>againlook</dc:creator>
<guid>http://againlook.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اگر نامرئی می شدم...</title>
<link>http://againlook.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=1&gt;خب این یکی از اون بازیهای جذابه. حتی فکرش هم شیرین و هیجان انگیزه!&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;من اگه نامرئی می شدم، بی معطلی شروع می کردم به جهانگردی! هرجا، هرجا که فکرشو بکنید میرفتم. دیدن کشورهای مختلف، آرزوی بزرگ منه. خب اگه نامرئی باشی، بی نیاز به ویزا و بلیط و حتی یک ریال پول، می تونی دنیا رو سیر کنی...  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;شما چطور؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن. شما را به خدا دست بردارین از این آهنگای وبلاگی نخ نما شده! نصف شب تو سکوت خونه نشستی وبگردی می کنی، یه دفعه صدای &lt;EM&gt;گلنار، گلنار&lt;/EM&gt; خونه رو میذاره رو سرش و خفتگان رو بیدار می کنه... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 02 Oct 2008 21:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=againlook&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>againlook</dc:creator>
<guid>http://againlook.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مدیر!</title>
<link>http://againlook.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=1&gt;این نتیجه تست شخصیت سنجیه که &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.iranmatch.org/personality/index.php&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=1&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=1&gt; انجام دادم:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;تاثیر پذیر، برونگرا، واقع گرا، متفکر *&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt; تو یه تیپ &quot;مدیر&quot; هستی. دقیق و منظم و هدفمند. با اینکه تو یک فرد برون گرا هستی، اما خصوصیات تهاجمی آدم های کنه و مردم آزار را نداری یعنی در کل با وجود اینکه پشت کار داری، برای رسیدن به اهدافت مخ مردم رو نمی زنی! خیلی عالیه! اگرچه احتمالا دوست داری در امور دیگران یک کمی هم دخالت کنی، ولی بعضی وقتها بهتر است اجازه دهی امور همانطوری که هستند پیش بروند و خودت را نخود هر آش نکنی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;به هر حال، تو هم برای خودت و هم برای دیگران مدیر عالیی هستی. و این دقیقاً به این خاطر است که تو ترجیح می دهی بیشتر سودمند فکر کنی، تا خلّاق؛ و بجای پیروی کردن از قلبت از عقل و منطقت کمک می گیری. معمولاً مردم هم به این طرز فکر، احترام می گذارند؛ ولی وقتی درخواستهای عشق و محبتشان به گوشهایی کاملا کر برخورد می کند، می تواند آنها را دیوانه کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;به هر حال، سعی کن گاهی هم قلب داشته باشی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;* این قسمت رو که خوندم یاد &quot;واتو واتو&quot; افتادم: اعجاب انگیز، خارق العاده...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن. من اگر مدیر بودم، قبل از هر چیز یک فکری به حال مدیریت زمانم می کردم که اوضاعم بهتر از اینها باشد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=EN-GB style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-GB; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: AR-SA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 02 Oct 2008 12:58:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=againlook&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>againlook</dc:creator>
<guid>http://againlook.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در احوال خواهرزاده نورسیده ما!</title>
<link>http://againlook.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=1&gt;خواهری آمده اصفهان. هنوز باور اینکه خواهر کوچکم مادر شده، سخت است. ما کی بزرگ شدیم؟!&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;پسرک هنوز دو ماهش نشده. چنان زیبا و شیرین است که حس می کنم در نورش حل می شوم. عجب لذتی دارد در آغوش کشیدنش... نمی دانستم نوزاد انقدر خوشبوست. یعنی آن نوزادهایی که ما در بچگی دیده بودیم، بوی خاصی داشتند که اصلاْ به پای عطر تن این شازده نمی رسد... دفعه پیش که می رفت تهران، سعی کردم این بو را سیو کنم. چه می شد اگر می توانستم قسمتی از آن را در شیشه کوچک زیبایی، برای خودم داشته باشم. شاید اینطوری، هنوز هیچی نشده، انقدر دلتنگش نمی شدم و انقدر عکسهایش را زیرورو نمی کردم...&lt;BR&gt;راستش آدمهای کمی هستند که به معنای واقعی کلمه، دلتنگشان می شوم. و این یکی هنوز نیامده، در صدر لیست جا گرفته!     &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 02 Oct 2008 12:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=againlook&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>againlook</dc:creator>
<guid>http://againlook.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غرغرهای تلفنی</title>
<link>http://againlook.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=1&gt;وقتی بعد از مدتها میلت کشیده زنگ بزنی و می بینی طرف جواب نمیدهد، برای چند درصد هم که شده، فکر کن شاید دستش بدجوری بند است... یا شاید حالا نمی خواهد جواب بدهد... یا شاید اصلاً نمی خواهد جواب بدهد... برندار پشت سر هم زنگ بزن به موبایل و خانه و موبایل همسر و محل کار و ... و دیوانه اش کن! نگران؟ آن همه مدت بی خبر بودی نگران نشدی. حالا نیم ساعته دنیا کن فیکون می شود؟! &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;وقتی زنگ میزنی، می بینی طرف قطع میکند یا موبایلش خاموش است هم به همچنین!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;وقتی زنگ میزنی، بعد از نیم ساعت همصحبتت می خواهد قطع کند، دلخور نشو! یعنی نیم ساعت خیلی کم است؟! یا اینکه خیلی عجیب است که در میان جماعت نسوان، یک نفر هم پیدا شود که حوصله تلفن را نداشته باشد؟!  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;وقتی داخل تاکسی نشسته ای، برندار بلند بلند با موبایل حرف بزن. بغل دستی بدبخت چه گناهی کرده که باید فریادهای دعوایت با دوست پسرت را گوش کند یا در جریان معاملات و دادوستد و ... قرار گیرد؟ اگر این ماشین بابای من نیست، قطعاً ماشین بابای تو هم نیست! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;بله؟ اختیار دارید! اگر اینها توضیح واضحات بود و گفتن نداشت، چطور ما هر روز، از همین مسائل پیش پا افتاده روی مخمان سان می بینیم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن. و خدا sms را آفرید!&lt;/FONT&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 00:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=againlook&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>againlook</dc:creator>
<guid>http://againlook.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من ، تو ، صُفه</title>
<link>http://againlook.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;امروز با گروه رفتم کوه صفه. شوورجان که نبود، تنها... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=1&gt;
&lt;P&gt;چه دنیایی دارد اینکه بعد از چند سال، دوستان قدیم را ببینی و یکباره بفهمی چقدر دلت برایشان تنگ شده و ببینی که آنها چقدر از دیدنت خوشحال و هیجان زده‌اند. &lt;BR&gt;حتی اگر مرتب بشنوی که وای چاق شده‌ای! و مرتب دلیل غیبت «آن سفر کرده» را توضیح دهی.&lt;BR&gt;و حتی اگر قرار باشد در آن شیب تند که دلت نمی خواهد نطق بکشی، برای اعضای جدید، دم به دم دوسیه و بیوگرافی ارائه دهی و از حیرتشان بابت مجرد نبودنت گیج شوی -به گمانم این نوعی کمپیلیمان باشد فقط... والا ما آخرش هم نفهمیدم که متاهل ها چه مهری بر پیشانی دارند که ما نداریم؟! و این را که قدیمها حلقه یک معنا و مفهومی داشت!...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; چه دنیایی دارد اینکه پس از آن همه مدت سکون، ببینی که هنوز فرز و چابکی -گیرم با اضافه وزن! - و ببینی هنوز می توانی به قله بالای 4000 فکر کنی- گیرم فعلاً در حد فکر باشد فقط!...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همه مهمتر اینکه برای یکبار هم که شده بعد از 5 سال، توانسته باشی بار سنگین «بی او بودن» را مدیریت کنی و دم به دم چشمانت نمناک نشود -گیرم از هر لحظه استفاده کنی برای تنها شدن و غرق شدن در رویایش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Sep 2008 20:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=againlook&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>againlook</dc:creator>
<guid>http://againlook.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
