تبليغاتX
دوبـاره نـگـاه - خاطرات (3)

دوبـاره نـگـاه

1) همون یک سالی هم که تو دبیرستان تاریخ داشتیم نمی خوندیمش. هر جلسه هم دبیر کلی درس می پرسید. یک روز که اوضاع خیلی ناجور بود تصمیم گرفتیم از کلاس جیم بشیم. من بهشت آیین میرفتم. بیشتر از نصف کلاس جمع شدیم تو پناهگاه و طبیعیه که معاون مدرسه افتاد به جستجو. وقتی با اون عصبانیت تو پناهگاه ظهور کرد، هیشکی جیک نمیزد...

 

2) یکبار دیگه از کلاس عربی جیم شدیم. فکرشو بکنین کجا رفتیم؟ تو اتاق فیلم، داشتیم فیلم عروس تماشا میکردیم! مهم نبود که قدیمی بود و همه قبلاً دیده بودیمش. مهم این بود که یه کار موجه! داشته باشیم. فقط 10 نفر تو کلاس بودن و قرار شد که از غایبین حال اساسی گرفته بشه. خب باید بگم که هیچ اتفاقی نیفتاد!

 

3) این دیگه اندش بود! بهشت آیین اونقدر اتاق اضافه داشت که یه اتاق رو به عنوان دفتر اضافه در نظر گرفته بودن. یعنی غیر از چند تا دفتر جداگونه، این اتاق هم بود که تو طبقه بالا بود و اغلب خالی. اون موقع هم فقط ما تو اون طبقه کلاس داشتیم. یه روز دبیرمون تو دفتر تنهایی نشسته بود و در هم بسته بود. اما کلید از بیرون روی در بود. ما یواشکی کلید رو چرخوندیم و درو قفل کردیم و فرار کردیم! اون هم با کلید! غوغایی شد...

 

4) سال آخر گیر داده بودن به نماز. کارت نماز داشتیم و مهرش میزدن و میگفتن که از اداره قراره بازدید کنن و... خلاصه بساطی بود... یه روز معاون به زور کشوندمون سر نماز جماعت. دبیر ساعت بعد هم آقای بداخلاقی بود که قرار بود امتحان هم بگیره... موضوع رو به معاون گفتیم اما تو کتش نرفت. هول هولکی نماز رو رله کرد... وقتی داشتیم برمی گشتیم تو کلاس، تازه صدای اذان بلند شد. معاون که شنید گفت:

- بدویین بچه ها تا آقای ف. عصبانی نشده! عیب نداره. خدا خودش میفهمه وقت نداشتین همینو قبول میکنه!

+ لیلی | دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 3:4 |