قرار بود برویم کتابخانه مرکزی و کتابفروشیهای آمادگاه فقط، تا من کتاب بگیرم و او کتاب بخرد. اصلاً پیشنهاد خودم بود. آرشا که شنیده بود پشت تلفن قرار فردا را میگذارم، کلی بدوبیراه نثارم کرده بود! بعدش هم گفت که: «بیکاری تو؟ یا تو دهن اونو سرویس میکنی یا اون دهن تو رو!»
راست میگفت... راستش ظهر میخواستم بگویم که منصرف شده ام. اما وقتی شنیدم که مادرش هم همراه ماست، منصرف شدم که بگویم که منصرف شده ام!
اول سری زدیم به دکترش که جراح زیبایی است و مطبش مملو از بینی های چسب زده شده؛ بعد تمام بازار ملت -بازار طلافروشها- را زیرورو کردیم در جستجوی کادوی تولدش که مادرش برایش بخرد؛ بعد تمام سه طبقه کتابفروشی آمادگاه را، بعد کتابخانه و بعد تمام بازار هنر -ایضاً بازار طلافروشها- را، یک آبمیوه خوردیم و برگشتیم بازار ملت تا بعد از سه ربع ساعت دل دل کردن و چانه زدن و نگران ترک یا ایرانی بودن انگشتر، بالاخره آن را بخرد... فکر کردم یک چیزی هست که این انگشتر را انتخاب کرده. وگرنه آن یکی که هم خیلی فانتزی تر است و هم قشنگ تر؟! زیاد منتظر نشدم: چیزی شبیه این را در انگشتان اپرا وینفری دیده بود.
چرا همه این گشت زدنهای بی ثمر را – با آن کیف سنگین و آن همه کار و درس- پایه بودم؟ چرا یکبار هم نگفتم کمی عجله کنیم و چرا موجودی کیفم را خالی و دو دستی تقدیمش کردم تا پولش اندازه شود و بتواند بخردش؟
بخاطر مادرش... نه! بخاطر دل خودم! به یاد ندارم که هیچوقت اینطور بی دغدغه با مادرم به خرید یا گردش رفته باشم. او همیشه وقت نداشته و همیشه عجله داشته- آنقدر که از این سمت خیابان، با اشاره در سمت دیگر ماشین میگرفته و میدویده و فکر نمیکرده که این بدوبدو ها و استرس همیشگی زود رسیدنها، رُس مرا میکشد- و همیشه نگران بوده و معدود دفعاتی که -از سر اجبار- برای خرید همراهیم کرده، امکان نداشته خاطره ای بی منت و بدون بحث و ناراحتی و دل راحت برایم گذاشته باشد.
حالا نمیدانم ارزش اینهمه خستگی و وقت تلف کردن را داشت یا نه؟ کتابخانه که میروم، تنها، سرصبر در بخش مطبوعات میچرخم، در بخش مرجع، فیلمهای جدید و... بی سرخر – کسی که یکبند سوال کند که کارم تمام شده یا نه! آن هم درحالیکه آنهمه وقت -همین دو ساعت پیش- برایش گذاشته ام.
فقط برای یک گردش زنانه – مادرانه، دخترانه- بی دغدغه...
