تبليغاتX
دوبـاره نـگـاه - رفیق سالهای دور

دوبـاره نـگـاه

هی دختر! باز هم تو پیشدستی کردی... رفیق سالهای دور! هیچ میدانستی که هر روز و هر روز در فکرت بوده ام؟ بارها صحبتت را در خانه کرده ام؛ که باید سراغت بیایم؛ که برویم کوه؛ که... آرشا بارها پرسیده بود که چرا دیداری تازه نمی کنم...

 

راستش را بخواهی، خجل بودم از اینکه همیشه تویی که پیگیر منی... از اینکه شش ماهست از اتریش برگشته ای و من هنوز به دیدنت نیامده ام... از اینکه راهم به تو نزدیکتر شده حتی، ولی تنبلم... از اینکه تلفن نزده ام برای تبریک عید... از اینکه تمام نوروز را در اصفهان بودم، در نزدیکی تو، اما در خانه کپک زدم و سراغت نیامدم... از اینکه سراغی از کمردرد مادرت که خیلی هم دوستش دارم، نگرفته ام این همه مدت... از اینکه...

 

بی معرفت نیستم من... همیشه به یادت بوده ام... یک زمانی فکر میکردم کافیست به یاد دوست باشی، سراغش را هم که نگرفتی رفاقتت هنوز رفاقت است. حالا اما، فکر میکنم هرقدر هم که به یاد دوست باشی، سراغش را که نگیری دوستی میخشکد...

 

تمام این مدت به یادت بوده ام. بی معرفت نیستم من... گاهی اما راههای نزدیک دور میشود...    

 

خودم هم نمی دانستم که چقدر دلم برایت تنگ شده بود تا امروز که اسمت را روی صفحه موبایل دیدم...

روزم را ساختی...

+ لیلی | شنبه 31 فروردین1387ساعت 20:11