تبليغاتX
دوبـاره نـگـاه - کارخونه ، دانشگاه ، تنهایی

دوبـاره نـگـاه

1- دیشب یکی از دوستان مهمونمون بود. دکتر تحصیلکرده انگلیسه که اخیراً وارد هیئت مدیره یه کارخونه نیمه ورشکسته شده. کارخونه ای که بیش از یه ساله حقوق کارگراش رو نداده! فکرشو بکنین... حالا اوضاع رو روبراه کردن. حقوق عقب افتاده پرداخت شده و دریافتی مدیران تعدیل شده. از همه مهمتر اینکه دزدها رو شناسایی کردن و بیرون انداختن. مثل فیلمهاست...

چقدر با لذت از کارگرایی که حالا زندگیشون تامینه میگفت. اینو بهش میگن یه کار حسابی... همش دلم میخواست یه یتیم خونه یا چیزی شبیه اون دستم میفتاد و حسابی روبراش میکردم. آدم احساس میکنه وجود داره...

 

2- دانشگاهها باز شد. آرشا امروز رفته و برخلاف انتظار ، همه دانشجوها اومدن و کلاسها تشکیل میشه. اونقدر مطمئن بودیم هفته اول خبری نیست که حتی درسی که امروز باید تریس میکرد رو هم تنظیم نکرده. گو ایکنه عشقکم انقدر استاد واردیه که نیاز به این کارها نداره! اینو البته از شاگرداش شنیدم ها!

آخ که چقدر جاش خالیه. هیچی نشده دلم هواشو کرده. صدای دزدگیر ماشین رو که از پایین شنیدم دلم ریخت. فکر کردم اومده. میدونین از قبل از ازدواج تو این دانشگاه که تو شهر دیگه است کارشو شروع کرده بود و چون خیلی هم راضیه و هیئت علمیه تصمیم گرفتیم همونجا ادامه بده. اما خب این تنهایی نصف هفته برای من یه کم زیاده...

+ لیلی | یکشنبه 1 مهر1386ساعت 14:32 |