تبليغاتX
دوبـاره نـگـاه - بدون شرح!

دوبـاره نـگـاه

امروز از سرکار که برمیگشتم بین راه با آرشا تماس گرفتم. با هم قرار گذاشتیم و اومدیم خونه که سریع نهار بخوریم و به کارهامون برسیم. هروقت با هم خونه باشیم به اتفاق آشپزی میکنیم که خیلی برام لذت بخشه. همینکه سبد برنج رو باز کردم حشرات سیاه خیلی کوچیکی دیدم که از سروکول کیسه برنج بالا میرن! خدای من! شوکه شدم... شاید ده پونزده تایی میشدن. تاحالا ندیده بودمشون. زنگ زدم به مادرشوهرم و چاره جویی کردم. کلی وقت برد تا از بینشون بردیم وهمه جا رو زیرورو و مرتب کردیم. یکساعت بعد پدرشوهرم زنگ زد ببینه چیکار کردیم. فکر کرده بود داریم میریم تبریز پیششون و بخاطر این من زنگ زدم. آخه معمولاً بین روز با هم تماس نمیگیریم. معمولاً اونا زنگ میزنن اون هم شبها. آخ که چقدر دلم واسشون تنگ شده. برای تبریز هم دلم لک زده. تبریز همیشه برای من یه حسرته. هرقدر هم اونجا میرم کمه...

+ لیلی | سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 22:14 |