اینکه بموقع کات دهی شامه و هوش چندان تیزی نمی خواهد. فقط کمی جسارت! نشانه هایی هست که در خودت پیدا میکنی و به تو میگوید که وقت بریدن است.
یک رابطه ناسالم یا رابطه ای که تو را غمگین میکند... محل زندگیی که باب میلت نیست و آزارت می دهد... شغلی که مناسبت نیست و روحت را می آزارد...
من در کات دادنها بسیار ضعیف بوده ام. حالا البته اوضاع کمی بهتر شده. همیشه می ترسیدم نکند همین هم از دست برود. بخصوص در مورد شغل. هروقت محل کارم عاصیم کرده بدو بدو سراغ جای دیگری رفته ام کمی بهتر از قبلی. از بیکاری هرچند کوتاه مدت می ترسیدم آن هم با مدرک مهندسی و دانش نسبتاْ کافی! حال آنکه اساساً با نوع کارم مشکل دارم نه با محل. همیشه میدانستم که سودای کاری آزاد داشته ام. کاری زنده تر.
محل کارم را در اصفهان همه می شناسند. از آن مراکز خوشنامی که به قول اصفهانی ها " تویش خودمان را کشته بیرونش مردم را! ". اشتغال در آن اعتبارست. اما بی آینده و مسموم است. شاید مرسوم هر اداره ای باشد اما منکه تابحال اینهمه آدم عقده ای یکجا ندیده بودم! اول کار خیلی جوگیر و ذوق زده شدم و تا اوضاع دستم آمد باز دچار آن ترس همیشگی شدم. حالا چندین سالست که در آن مشغول بکارم و هروقت کسی می پرسد چطور میشود آنجا کار کند حیران میمانم که این دیگر کیست؟ یادم میرود که هنوز بقیه ممکنست حسرتش را بخورند. یادم نمیرود که این مرکز خیلی چیزها به من داد و خیلی چیزها از من گرفت. هرچه بود دوره اش دو سالیست که تمام شده و من دست دست کرده ام. کجدار و مریز ادامه داده ام...
تصمیم داشتم از اول مهر فکری اساسی بکنم . اما حالا اوضاعی پیش آمده که کارم را جلو انداخته. فکر نمیکردم اینطور راحت بتوانم بکَنم. آنها یک بوهایی برده اند و میخواهند وسوسه ام کنند برای ماندن. که دیگر بر من کارگر نیست! بالاخره قداست بیمورد آن محل برایم شکسته و حالا اینطور بی تفاوتم و بیشتر از آن! احساس سبکی عجیبی میکنم! فقط فکر رها شدن از آن پروازم میدهد! خیلی سرخوشم. از اینکه مثل سالهای قبل مجبور نیستم تابستانی را که همه خوشند درخدمت و استرس کار باشم - تابستان ترافیک کارم سنگینتر است - و بخاطر یک مسافرت چند روزه کلی زحمت و حرف و حدیث و کارشکنی را تحمل کنم. سرخوشم از اینکه بالاخره جسارتش را پیدا کردم که با خودم روبرو شوم و ببینم چکاره ام. میدانم این تصمیم انعطاف پذیری مرا بالا می برد و اعتماد به نفسم را. و میدانم در موارد بعدی سریعتر عمل خواهم کرد و اینطور زجر نخواهم کشید. سرخوسم از اینکه آقای خودم میشوم و سرفرصت راه درست را پیدا خواهم کرد. از اینکه به کارهایم میرسم و سروسامانشان میدهم.
مثل اینست که دوباره دنیا آمده ام.
