تبليغاتX
دوبـاره نـگـاه - وقایع اتفاقیه!

دوبـاره نـگـاه

1) دیروز - نه چندان اتفاقی - برخوردم به متنهایی که چند سال پیش نوشته بودم.
راستش خجالت کشیدم! از خامیشان... از خامی ذهنم، خامی قلمم، خامی دنیایم، خمی دغدغه هایم...
چرا راه دور برویم؟ نوشته های همین چند ماه پیش را میلم نمی کشد بازخوانی کنم! به همین دلایل...
نه اینکه حالا خیلی پخته شده باشم ها! نه! فقط نمیدانم چرا انقدر خواندن قدیم خودم، برای خودم، بی جاذبه است... وای به حال بقیه!
خب در این صورت، چرا می نویسم؟ یعنی اساساً به چه کار می آید این ثبت؟ مگر نه اینکه قصد داشتم زمان را یک جوری سیو کنم؟ اگر خوانده نشود چه سود؟...

2) امشب سنگهایم را با یک نفر که خیلی برایم عزیز است و خیلی مهم، واکندم... باری چند ساله از دوشم برداشته شد... مشکل هم گویا حل شد... اما غمی محو هم روی دلم مانده... اینکه بعد از این همه مدت، آخر طاقتم طاق شد و مجبور شدم آن عزیز را متوجه اشتباهش کنم، حال آنکه میدانم یک جورهایی او هم در تنگناست، غمگینم کرده... گرچه میدانم او آسانترین راه را انتخاب کرده بود نه بهترین یا تنها راه را...

3) امشب به سلامتی شدیدترین دعوای زندگی مشترک را هم داشتیم! کلی خط و نشان کشیده بودم اما حیف که تو پیک دعوا، با همه تلاشی که تا آن موقع داشته بودم که نگاهم به نگاهش نیفتد، ناغافل چشمم افتاد به صورتش و با لبخندی به پهنای صورت، پریدم تو بغلش...

 

+ لیلی | دوشنبه 15 مهر1387ساعت 11:23 |