امروز با گروه رفتم کوه صفه. شوورجان که نبود، تنها...
چه دنیایی دارد اینکه بعد از چند سال، دوستان قدیم را ببینی و یکباره بفهمی چقدر دلت برایشان تنگ شده و ببینی که آنها چقدر از دیدنت خوشحال و هیجان زدهاند.
حتی اگر مرتب بشنوی که وای چاق شدهای! و مرتب دلیل غیبت «آن سفر کرده» را توضیح دهی.
و حتی اگر قرار باشد در آن شیب تند که دلت نمی خواهد نطق بکشی، برای اعضای جدید، دم به دم دوسیه و بیوگرافی ارائه دهی و از حیرتشان بابت مجرد نبودنت گیج شوی -به گمانم این نوعی کمپیلیمان باشد فقط... والا ما آخرش هم نفهمیدم که متاهل ها چه مهری بر پیشانی دارند که ما نداریم؟! و این را که قدیمها حلقه یک معنا و مفهومی داشت!...
چه دنیایی دارد اینکه پس از آن همه مدت سکون، ببینی که هنوز فرز و چابکی -گیرم با اضافه وزن! - و ببینی هنوز می توانی به قله بالای 4000 فکر کنی- گیرم فعلاً در حد فکر باشد فقط!...
از همه مهمتر اینکه برای یکبار هم که شده بعد از 5 سال، توانسته باشی بار سنگین «بی او بودن» را مدیریت کنی و دم به دم چشمانت نمناک نشود -گیرم از هر لحظه استفاده کنی برای تنها شدن و غرق شدن در رویایش...
