پاییز آمد
لابلای درختان
لانه کرده کبوتر
از تراوش باران
می گریزد.
خورشید از غم
با تمام غرورش
پشت ابر سیاهی
عاشقانه به گریه
می نشیند.
من با قلبی
به سپیدی روز
می روم به گلستان
همچو عطر اقاقی
لابلای درختان
می نشینم.
شعر هستی
بر زبانم جاری
پر توانم آری
می روم در کوه و دشت و صحرا.
رهپیمای قله ها هستم من
در کنار یاران
راه خود در طوفان
می نوردم.
در کوهستان
یا کویر تشنه
یا که در جنگلها
رهنوردی شاد و پر امیدم.
چند سالی می شود که به این فصل رنگارنگ شاد غمگین به طرز عجیبی علاقمند شده ام. رسیدنش را شادباش می گویم.
+ لیلی | دوشنبه 1 مهر1387ساعت 20:49
|

