تبليغاتX
دوبـاره نـگـاه - و چه اندازه تنم هشیار است...

دوبـاره نـگـاه

قبل از سفر، یک ساعت مونده به حرکتمون، برق رفت. حالا با دو تا چمدون اونم طبقه سوم، سی دی آرش که تو دستگاه جا مونده و فلشش که هنوز هیچی روش نریخته بود چیکار کنیم؟ اوضاع کلی بهم ریخته بود... چمدونها رو که نگهبان اومد برد پایین. آرش هم هارد و سی دی هاشو برداشت که بیاره. این وسط پلیر من که تازه پرش کرده بودم و تحمل طول راه رو به اون دلبسته بودم، رو سیستم جا موند!! این ضربه وحشتناکی بود...

خب تو راه یه دل سیر با هم حرف زدیم. و خداروشکر که جا موند. چون تو اون فولدر سلکشن من، همیشه خدا «صدای پای آب» با صدای خسرو موجوده... دیشب که بعد از گذشت یک ماه تازه دلم اومد برم صداشو گوش بدم، اونقدر اشک ریختم و دلم له شد...

حالا که روزها گذشته و آتیش همه فروکش کرده، من دست خودم نیست و محاله کانکت بشم و سرچی در مورد خسرو نکنم و اشک نریزم... دست خودم نیست...  اصلا آدمی نیستم که بت سازی کنم یا مرده پرستی... حتی بیشتر آدمهای معروف و محبوب و هنرپیشه و هنرمند و... توجهم رو هم جلب نمیکنن چه برسه به اینکه زندگیشون رو پیگیری کنم... یا پیش نیمده این همه روز عزادار کسی باشم. اما این یکی فرق داشت... اثر پررنگی تو زندگیم گذاشته بود... مرتب صداش رو میشنیدم و دوستش داشتم...

ساعت یک نصف شب، یه سریال از خسرو میذاره. هر شب تماشا میکنم. اون سریال خیلی شاده و دلمو خوش میکنه...   

 آرش معتقده تازه دارم میفهمم دوست داشتن یعنی چه...

+ لیلی | پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 15:23 |