تبليغاتX
دوبـاره نـگـاه - تولد خواهرزاده نازنینم

دوبـاره نـگـاه

چند روزیه که خاله شده ام. روز جمعه بیست و پنجم. یه پسر کوچولوی خوشگل پرموی سه کیلویی. خیلی شبیه باباست. وقتی روز اول عکسشو که برادرم میل کرده بود دیدم، دلم لرزید... انقدر که شبیه بابا بود که حالا خیلی دوست داشتنی تر شده و در غیاب مامان به طرز دلخراشی آرومتر... هنوز نی نی رو ندیدم. خواهرم تهران زندگی میکنه و حالا غیر از ما دوتا، احدی اصفهان نمونده. همه رفتن تهران. دلم لک زده برای دیدنش...

خواهرم طفلک خیلی اذیت شد. کلی درد کشید و آخرش هم سزارین شد. اونقدر که روز تولد و نوع زایمان بالا و پایین شد، به این فکر افتادم که چقدر توقع و تصورم از علم پزشکی و دکترها و متخصصین محترم، زیادی و دور از واقعیت بوده...

 

هیچ دلم نمیخواد «خاله» صدام کنه. اصلاً دوست ندارم کسی رو با نسبتی که داره صدابزنم. تو خودمون هم هیچوقت نشد که همدیگه رو «خواهر» یا «داداش» یا ... صدا کنیم. همیشه اسم همو صدا میزنیم. دیگه «زندایی» و «زنعمو» که بدتر! یه جورایی معنیش اینه که خودت که هیچی، تو زن اونی هستی که دایی منه! چرا این نسبتها اسم مستقل ندارن؟

+ لیلی | دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 14:5 |