تبليغاتX
دوبـاره نـگـاه

دوبـاره نـگـاه

فکر می کنم لازم باشد بخشی از این دلمشغولیها را بنویسم:

قرار بود دو ماه دیگر جشن ازدواج برادرم و آن دختر زیبای دوست داشتنی برگذار شود. پنج سالی می شود که با همند و نشده بود حتی که یک جشن نامزدی داشته باشند. هربار پیشامدی – هم خوب و هم بد – کرد و برنامه به تعویق افتاد...
در تکاپوی انجام کارها، مادرش بیمار شد... سرطان... عمل کرد و دیروز اولین جلسه شیمی درمانی را گذراند. شکر خدا فعلاً روحیه خوبی دارد. حالا با شیمی درمانی و عوارضش چطور کنار بیاید، نمی دانم... این مدت بیش از هر چیز استرس جواب آزمایش را داشتم – که هنوز نیامده - و برخوردش با مسئله را که می دانید چقدر مهم است... و راستش از شما چه پنهان، همان بار اولی که دیده بودمش مهرش به دلم افتاده بود... «مادر» است. واقعاً «مادر» است...
نه! از نظر من هر زنی که بچه ای دارد «مادر» به حساب نمی آید! هر زنی که بی اندازه نگران تربیت و سلامت و روحیه فرزندش هم باشد، باز ممکن است آنطور که مد نظر من است، «مادر» نباشد! زنی را می شناسم که فرزندی ندارد، اما «مادر» است! «مادر» به نظرم کسی است که وقتی تویی که بچه اش هم نیستی کنارش می نشینی، وقتی در آغوشت می گیرد، وقتی می بینیش اصلاً، انرژی و هاله «مادر بودن»، «زنده بودن» و «زندگی بخش بودن» را در اطرافش حس کنی...* 

خوب می شود. می دانم! یعنی دلم می خواهد که اینطور فکر کنم...
جوان است و مهربان و آرام... آماده برای کمک به همه... حق او نیست که درد بکشد... اما همین ویژگیها به گمانم به دادش برسد...

* امیدوارم که توانسته باشم با این زبان الکن منظورم را برسانم.      

+ لیلی | دوشنبه 22 مهر1387ساعت 16:34 | 

چند روز بود که از شدت فشار عصبی داشتم له می شدم. یک شب تا صبح نخوابیدم و گذاشتمش پای پریود ـ که هر دویمان میدانستیم دلیل چرندیست و تلاشی بیهوده برای انکار بی قراری... منتظر خبر مهمی بودم که شکر خدا به خیر گذشت. باورم نمی شود که قسمت مهم جریان به این خوبی به سرانجام رسیده. هرچند این روزها درگیر چند مسئله جداگانه ام که حتی یکی از آنها موضوع «مرگ و زندگی» است...

 

 

+ لیلی | شنبه 20 مهر1387ساعت 17:10 | 

1) دیروز - نه چندان اتفاقی - برخوردم به متنهایی که چند سال پیش نوشته بودم.
راستش خجالت کشیدم! از خامیشان... از خامی ذهنم، خامی قلمم، خامی دنیایم، خمی دغدغه هایم...
چرا راه دور برویم؟ نوشته های همین چند ماه پیش را میلم نمی کشد بازخوانی کنم! به همین دلایل...
نه اینکه حالا خیلی پخته شده باشم ها! نه! فقط نمیدانم چرا انقدر خواندن قدیم خودم، برای خودم، بی جاذبه است... وای به حال بقیه!
خب در این صورت، چرا می نویسم؟ یعنی اساساً به چه کار می آید این ثبت؟ مگر نه اینکه قصد داشتم زمان را یک جوری سیو کنم؟ اگر خوانده نشود چه سود؟...

2) امشب سنگهایم را با یک نفر که خیلی برایم عزیز است و خیلی مهم، واکندم... باری چند ساله از دوشم برداشته شد... مشکل هم گویا حل شد... اما غمی محو هم روی دلم مانده... اینکه بعد از این همه مدت، آخر طاقتم طاق شد و مجبور شدم آن عزیز را متوجه اشتباهش کنم، حال آنکه میدانم یک جورهایی او هم در تنگناست، غمگینم کرده... گرچه میدانم او آسانترین راه را انتخاب کرده بود نه بهترین یا تنها راه را...

3) امشب به سلامتی شدیدترین دعوای زندگی مشترک را هم داشتیم! کلی خط و نشان کشیده بودم اما حیف که تو پیک دعوا، با همه تلاشی که تا آن موقع داشته بودم که نگاهم به نگاهش نیفتد، ناغافل چشمم افتاد به صورتش و با لبخندی به پهنای صورت، پریدم تو بغلش...

 

+ لیلی | دوشنبه 15 مهر1387ساعت 11:23 | 

وقتی این پست را در مورد فیلم «پرنده کوچک خوشبختی» می نوشتم، برای پیدا کردن اسم دختر ناشنوایی که نقش «ملیحه» را بازی کرده بود، سرچ کردم. فقط می دانستم که اسم کوچکش «عطیه» است. اما در سایتهایی که پیدا کردم هیچ اسمی از او نبود! تعجبی هم نداشت چون همه آنها یک متن واحد را، از نام هنرپیشه ها گرفته تا خلاصه داستان، کپی کرده بودند. از این دختر خیلی خوشم آمده بود.


دیروز به طور اتفاقی اسم کاملش «عطیه معصومی» را همراه با توضیح بسیار جالبی در مورد وضعیت کنونیش در اینجا پیدا کردم:

دختر ناشنوای پر شر و شور فیلم معروف «پوران درخشنده»، ازدواج كرده و با همسر ناشنوایش در یكی از مركز خریدهای شلوغ تهران مغازه فانتزی‌فروشی دارند.

دختر ۱۲-۱۱ساله فیلم «پرنده كوچك خوشبختی» حالا حسابی بزرگ شده است، ازدواج كرده و با همسرش در یكی از مركز خریدهای شلوغ تهران مغازه فانتزی‌فروشی دارند؛ فانتزی‌هایی كه همسرش جهانگیر از آن طرف آب می‌آورد و عطیه هم كه خوره این چیزهاست، هربار چندتایی را برای خانه خودشان برمی‌دارد؛ خانه‌ای كه وقتی عطیه ازش حرف می‌زند، می‌شود برق زندگی را توی چشم‌هایش دید. عطیه و جهانگیر برای هر لحظه این زندگی واقعا جنگیده‌اند تا به اینجا برسند.

پ.ن. هرچند این مطلب تازه نیست و مربوط به حدود یک سال پیش، خبر نداشتم و کلی از خواندنش کیفور شدم...

+ لیلی | یکشنبه 14 مهر1387ساعت 23:5 | 

از هرکدام از سریالهای ماه رمضان، یک - یا حداکثر دو - قسمت را تماشا کردم. یعنی واقعاً تاب نیاوردم که بیشتر تحمل کنم. شاید فکر کنید که این کم است برای قضاوت! اما مشت نمونه خروار...
 

یعنی انقدر سلیقه مردم تنزل کرده؟ تا این حد قدرت انتخاب ندارند؟ واقعاً از روی عادت است یا بیکاری که می‌نشینند با دقت این خزعبلات را پیگیری می‌کنند و حتی درخواست می‌دهند که سریالها را در شبهای مناجات استندبای کنند تا یک وقت - خدای نکرده - یک قسمت از دستشان نرود؟ امروز که تا بخواهی انواع فیلم همه جا هست و آنهم به چه ارزانی! و شکر خدا همه به شبکه های آنور آبی هم دسترسی دارند.
پس چه چیزی واقعاً می کشاندشان؟
بازی «رضا عطاران» که آنطور بی‌تفاوت و بی‌توجه بازی می کند و انگار می خواهد دم به دم یادت بیاندازد که توی تماشاچی به هیچ جایش نیستی که زحمت بکشد و کار بهتری ارائه دهد؛ یا دست کم، دست از سر نقش تکراری دودره‌باز بی‌تفاوت خوش‌شانس عاقبت‌به‌خیر بردارد؟ 
یا ادا و اطوارهای نخ نما شده «علی صادقی» که جایی گفته بود دلیلی نمی بیند کوچکترین تغییری در بازیش بدهد چون مردم همین را می‌خواهند و بابت همین نقش تکراری هم پول تپل می دهند و چه زحمتی است آقا...
یا زنهایی که وجه کمدی کارشان خنگ بودنشان است؟ 
یا...
یعنی تا‌ این حد سوژه های ماورایی و جن و پری و ... محبوب شده؟ یا کمدیهایی که حالا دیگر به جای انتقاد، سعی دارند اعتیاد و دزدی و قاچاق و ... را مسائل پیش‌پا‌افتاده ای جلوه دهند؟ همین مانده بود که قبح نداشته اینها از بین هم برود! شما که کامل در جریانید، کدام یکی از این سریالها یک فیلمنامه درست و حسابی داشت بالاغیرتاً؟!

شنیدم که صدا و سیما خط و نشان کشیده که سال آینده بودجه ای برای سریالهای مناسبتی اختصاص نمی دهد. چه بهتر! حالا که ما خودمان انقدر اراده نداریم و هرچه جلویمان می گذارند تماشا می‌کنیم و بحث و بررسی و حتی جانبداری هم می‌کنیم، بگذار آنها جلویش را بگیرند بلکه مفتخورهایی که بابت هیچ و پوچ پول پارو می‌کنند و بابت لودگی معروف می‌شوند - فقط در حد وسع این مملکت! طمع شعله نمی‌بندم! - به خودشان بیایند و کمی تخصصی کار کنند.
وگرنه محال است این ملت چنین خزعبلاتی را بایکوت کنند و تماشا نکنند تا بلکه دست اندرکاران، سر سوزنی به صرافت توهین نکردن به شعور مخاطب بیفتند!

 

+ لیلی | شنبه 13 مهر1387ساعت 0:6 | 

خب این یکی از اون بازیهای جذابه. حتی فکرش هم شیرین و هیجان انگیزه!
 

من اگه نامرئی می شدم، بی معطلی شروع می کردم به جهانگردی! هرجا، هرجا که فکرشو بکنید میرفتم. دیدن کشورهای مختلف، آرزوی بزرگ منه. خب اگه نامرئی باشی، بی نیاز به ویزا و بلیط و حتی یک ریال پول، می تونی دنیا رو سیر کنی...  

شما چطور؟

 

پ.ن. شما را به خدا دست بردارین از این آهنگای وبلاگی نخ نما شده! نصف شب تو سکوت خونه نشستی وبگردی می کنی، یه دفعه صدای گلنار، گلنار خونه رو میذاره رو سرش و خفتگان رو بیدار می کنه... 

+ لیلی | جمعه 12 مهر1387ساعت 0:31 | 

این نتیجه تست شخصیت سنجیه که اینجا انجام دادم:

تاثیر پذیر، برونگرا، واقع گرا، متفکر *

 تو یه تیپ "مدیر" هستی. دقیق و منظم و هدفمند. با اینکه تو یک فرد برون گرا هستی، اما خصوصیات تهاجمی آدم های کنه و مردم آزار را نداری یعنی در کل با وجود اینکه پشت کار داری، برای رسیدن به اهدافت مخ مردم رو نمی زنی! خیلی عالیه! اگرچه احتمالا دوست داری در امور دیگران یک کمی هم دخالت کنی، ولی بعضی وقتها بهتر است اجازه دهی امور همانطوری که هستند پیش بروند و خودت را نخود هر آش نکنی!

به هر حال، تو هم برای خودت و هم برای دیگران مدیر عالیی هستی. و این دقیقاً به این خاطر است که تو ترجیح می دهی بیشتر سودمند فکر کنی، تا خلّاق؛ و بجای پیروی کردن از قلبت از عقل و منطقت کمک می گیری. معمولاً مردم هم به این طرز فکر، احترام می گذارند؛ ولی وقتی درخواستهای عشق و محبتشان به گوشهایی کاملا کر برخورد می کند، می تواند آنها را دیوانه کند.

به هر حال، سعی کن گاهی هم قلب داشته باشی!

 

* این قسمت رو که خوندم یاد "واتو واتو" افتادم: اعجاب انگیز، خارق العاده...

پ.ن. من اگر مدیر بودم، قبل از هر چیز یک فکری به حال مدیریت زمانم می کردم که اوضاعم بهتر از اینها باشد!

   

 

+ لیلی | پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 16:28 | 

خواهری آمده اصفهان. هنوز باور اینکه خواهر کوچکم مادر شده، سخت است. ما کی بزرگ شدیم؟!

پسرک هنوز دو ماهش نشده. چنان زیبا و شیرین است که حس می کنم در نورش حل می شوم. عجب لذتی دارد در آغوش کشیدنش... نمی دانستم نوزاد انقدر خوشبوست. یعنی آن نوزادهایی که ما در بچگی دیده بودیم، بوی خاصی داشتند که اصلاْ به پای عطر تن این شازده نمی رسد... دفعه پیش که می رفت تهران، سعی کردم این بو را سیو کنم. چه می شد اگر می توانستم قسمتی از آن را در شیشه کوچک زیبایی، برای خودم داشته باشم. شاید اینطوری، هنوز هیچی نشده، انقدر دلتنگش نمی شدم و انقدر عکسهایش را زیرورو نمی کردم...
راستش آدمهای کمی هستند که به معنای واقعی کلمه، دلتنگشان می شوم. و این یکی هنوز نیامده، در صدر لیست جا گرفته!     

 

+ لیلی | پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 16:17

وقتی بعد از مدتها میلت کشیده زنگ بزنی و می بینی طرف جواب نمیدهد، برای چند درصد هم که شده، فکر کن شاید دستش بدجوری بند است... یا شاید حالا نمی خواهد جواب بدهد... یا شاید اصلاً نمی خواهد جواب بدهد... برندار پشت سر هم زنگ بزن به موبایل و خانه و موبایل همسر و محل کار و ... و دیوانه اش کن! نگران؟ آن همه مدت بی خبر بودی نگران نشدی. حالا نیم ساعته دنیا کن فیکون می شود؟!

وقتی زنگ میزنی، می بینی طرف قطع میکند یا موبایلش خاموش است هم به همچنین!

وقتی زنگ میزنی، بعد از نیم ساعت همصحبتت می خواهد قطع کند، دلخور نشو! یعنی نیم ساعت خیلی کم است؟! یا اینکه خیلی عجیب است که در میان جماعت نسوان، یک نفر هم پیدا شود که حوصله تلفن را نداشته باشد؟! 

وقتی داخل تاکسی نشسته ای، برندار بلند بلند با موبایل حرف بزن. بغل دستی بدبخت چه گناهی کرده که باید فریادهای دعوایت با دوست پسرت را گوش کند یا در جریان معاملات و دادوستد و ... قرار گیرد؟ اگر این ماشین بابای من نیست، قطعاً ماشین بابای تو هم نیست!


بله؟ اختیار دارید! اگر اینها توضیح واضحات بود و گفتن نداشت، چطور ما هر روز، از همین مسائل پیش پا افتاده روی مخمان سان می بینیم؟

پ.ن. و خدا sms را آفرید! 

+ لیلی | یکشنبه 7 مهر1387ساعت 3:42 | 

 

امروز با گروه رفتم کوه صفه. شوورجان که نبود، تنها...

چه دنیایی دارد اینکه بعد از چند سال، دوستان قدیم را ببینی و یکباره بفهمی چقدر دلت برایشان تنگ شده و ببینی که آنها چقدر از دیدنت خوشحال و هیجان زده‌اند.
حتی اگر مرتب بشنوی که وای چاق شده‌ای! و مرتب دلیل غیبت «آن سفر کرده» را توضیح دهی.
و حتی اگر قرار باشد در آن شیب تند که دلت نمی خواهد نطق بکشی، برای اعضای جدید، دم به دم دوسیه و بیوگرافی ارائه دهی و از حیرتشان بابت مجرد نبودنت گیج شوی -به گمانم این نوعی کمپیلیمان باشد فقط... والا ما آخرش هم نفهمیدم که متاهل ها چه مهری بر پیشانی دارند که ما نداریم؟! و این را که قدیمها حلقه یک معنا و مفهومی داشت!...

 چه دنیایی دارد اینکه پس از آن همه مدت سکون، ببینی که هنوز فرز و چابکی -گیرم با اضافه وزن! - و ببینی هنوز می توانی به قله بالای 4000 فکر کنی- گیرم فعلاً در حد فکر باشد فقط!...

از همه مهمتر اینکه برای یکبار هم که شده بعد از 5 سال، توانسته باشی بار سنگین «بی او بودن» را مدیریت کنی و دم به دم چشمانت نمناک نشود -گیرم از هر لحظه استفاده کنی برای تنها شدن و غرق شدن در رویایش...

 

+ لیلی | جمعه 5 مهر1387ساعت 23:31 | 

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هرکجـا هست خـــدایــا به سـلامــت دارش
 

+ لیلی | جمعه 5 مهر1387ساعت 23:20

کلاس فرانسه با وقفه ای طولانی شروع شد. تعداد شاگردها دو برابر ترم قبل. دو تا کلاس را ادغام کرده اند. درواقع ما چهار تا به این کلاس و استاد فیکسش، اضافه شده ایم. استاد جدیدمان که اصلاً چنگی به دل نمیزند. تمام وقت میخواهد ثابت کند که شاگردهای خودش -همکلاسیهای جدید ما- فرانسه را مثل زبان مادری صحبت می کنند. چرا؟ 

چون ما شاگردهای سابق بهترین استاد انستیتو هستیم که تمام بچه ها علناً برای شاگردیش سرودست می شکنند و اول هر ترم لشکر کشی می کنند به دفتر و عریضه می دهند به مدیر و...
استادی پرانرژی و فرانسه دان! که در لحظه لحظه تایم کلاسش، به تو می آموزد و بازده اش آشکارا چندین برابر بقیه است. بخاطر خیل طرفدارانش، با وجودیکه بسیار جنتلمن و با ادب است و با همه همکارانش دوست، چشم دیدنش را ندارند. راستی تبریز درس خوانده. همزمان هم ترکی یاد گرفته و هم فرانسه...

اما ما این وسط چه گناهی کرده ایم؟ خدا به خیر کند. وقفه طولانی و کلاس شلوغ و استادی که دل خوشی از ما ندارد و صدایش آنقدر بلند است که آخر کلاس، سردرد دارم همیشه...    

ما مثل چهار طفلان مسلم،  ساکت نشستیم و کمتر حرف زدیم. یعنی نگذاشت که حرف بزنیم! وقتی بعد از کلاس، داخل ماشین اعتراضهایمان شروع می شود - می بینید که چطور شجاعانه احقاق حق می کنیم! - تازه می فهمم بقیه هم معنی همان کلماتی را که من نمی دانستم، متوجه نشده اند و به روی مبارک نیاورده اند! (طبیعی است که هر معلم یک تعداد لغت را بیشتر استفاده می کند و درنتیجه شاگردانش با آنها آشنا هستند .اما ممکن است که شما به این کلمه برنخورده باشی.) دلیل سکوتشان در کلاس را که می پرسم علی جواب می دهد:
-مگه ندیدی تو که "گمرک" رو پرسیدی چه نگاه عاقل اندر سفیهی بهت انداخت! ندیدی نیلوفر که پرسید چطور  مسخره اش کرد! ندیدی...

 

+ لیلی | پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 2:54 | 

امروز به وبلاگی برخوردم که با داشتن فقط و فقط یک پست، روزی ۵۰ تا ویزیتور داشته! فکر می کنی چرا؟ بخاطر اسمش!

پ.ن.۱- نخواهید که لینک بدهم و آب در آسیابش بریزم!

پ.ن.۲- نپرسید که پس خودت چرا رفتی؟ معلوم است! بخاطر اسمش! 

 

 

+ لیلی | پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 2:32

شوورجان به سفر چند روزه مهمی رفته. باز تنهام. دلم لک زده با کسی حرف بزنم. اینجاست که خودم رو سرزنش میکنم بابت محدود کردن ارتباطات دوستانه اینترنتیم به بلاگرها. اصلاً اینجاست که به صرافت می افتم چندین و چند سال است ترک عادت کرده و با احدی ارتباط چتی نداشته ام و حواسم هم نبوده! 

 

+ لیلی | پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 0:25

آنی کوچولو نشسته کنارم. دارم کیلیپی رو تماشا می کنم که از عکسهای خودم و شوورجان درست کرده ام. یه دفعه نگام میفته بهش که سرشو انداخته پایین و صداش درنمیاد. درواقع داره زور میزنه که نیگا نکنه!

بهش میگم: «خوشگله چرا نیگا نمیکنی؟ ببین چه قشنگه. از ترانه هاش خوشت میاد؟»

با بغض جواب میده: «نمی خوام ببینم. غصه می خورم! تو آقا داری، من ندارم.»!!

جل الخالق! اون فقط 5 سال داره! یعنی بچه ها انقدر عوض شدن؟ کی تو این سن فکر شوور بودن دخترا؟ پس کی قراره بچگی کنن؟ این یکی که علناً داره حسرتشو می خوره!


نمونه های مشابه زیاد دیدم تو دختربچه ها. میشه گفت حتی توجه هشیارانه به جنس مخالف! با اینی که دختربچه بخواد تو بعضی موارد پا جای پای مامانش بذاره، مثلا یه رژی بزنه گاهی یا ... مشکلی ندارم. به نظرم خوبه که این چیزا براش دست نیافتنی و خاص نباشه. اما این که تو محیطی رشد کنه که انقدر باز باهاش برخورد بشه و این حد احساس زنانگی درش تقویت بشه، مخالفم. احساس بدی بهم دست میده.


تازه می شینن قربون صدقه بچه هاشونم میرن که فلان کار و بهمان حرفش چقدر بزرگونه است!! این مزیت نیست. بذار بچه ات تو سن مناسب و با درایت کافی با هر چیز روبرو بشه.

پ.ن. البته «حرف بزرگونه» داریم تا «حرف بزرگونه» ها! واسه بعضی از حرفای بچه ها میشه مرد! اینجا منظورم اون حرف قلمبه سلمبه خوشگلا نیست... میدونی چی میگم. 

 

+ لیلی | سه شنبه 2 مهر1387ساعت 17:13 | 

پاییز آمد
لابلای درختان
لانه کرده کبوتر
از تراوش باران
می گریزد.

خورشید از غم
با تمام غرورش
پشت ابر سیاهی
عاشقانه به گریه
می نشیند.

من با قلبی
 به سپیدی روز
می روم به گلستان
همچو عطر اقاقی
لابلای درختان
می نشینم.

شعر هستی
بر زبانم جاری
پر توانم آری
می روم در کوه و دشت و صحرا.

رهپیمای قله ها هستم من
در کنار یاران
راه خود در طوفان
می نوردم.

در کوهستان
یا کویر تشنه
یا که در جنگلها
رهنوردی شاد و پر امیدم.

 

چند سالی می شود که به این فصل رنگارنگ شاد غمگین به طرز عجیبی علاقمند شده ام. رسیدنش را شادباش می گویم. 

 

+ لیلی | دوشنبه 1 مهر1387ساعت 20:49 | 

ای بابا این چه وضعیه؟ مژده، آلما، حقوقدان و... همه فیل/ترن!!! یه عریضه بدین به وزارت فیل/ترینگ بلکه اشتباهی، چیزی شده باشه...
+ لیلی | دوشنبه 1 مهر1387ساعت 2:41 |