روز یا روزهای اول مهدکودک را که به یاد ندارم. و قصد هم ندارم که اصلاً به آن بپردازم که پستی مفصل و جداگانه می طلبد. اما روز اول دبستان...
خب فقط دو صحنه را درست یادم هست: در صحنه اول خودم را می بینم که سعی در تفهیم اسم فامیلم به معلم دارم! فامیل من پیشوندی دارد که گرچه خیلی ساده است، اما چون کمی غیر معمول است و هرگز هم از آن استفاده نمی کنیم و کمتر کسی اصلاً از وجودش اطلاع دارد، بیشتر جاها باعث دردسرمان شده. چون به راحتی نادیده می گیرندش و در سورت (sort) الفبایی اشتباه پیش می آید. خب هیچ تلاش خوشایندی نیست این «سعی در تفهیم به دیگران» که هنوز هم درگیرش هستیم گاهی!
و در صحنه دوم معلمی فوق العاده عصبانی را می بینم که کاغذ لیست شاگردانش را با فریاد وسط سالن پرت می کند. آنقدر به بدخلقی شهره است که مامان ها یکی یکی، دخترشان را از کلاسش بیرون کشیده اند و حالا او داد می کشد و قهر می کند...
از معلم سال اول چیزی جز هیکل پیر کوه پیکر – شاید در مقایسه با هیکل های کوچک ما – به یاد ندارم. که چندان مهربان نبود و می توانست دختر کوچکی را بابت برداشتن یک تکه کوچک گچ صورتی – تکه ای کوچکتر از یک بند انگشت – تا حد مرگ تحقیر کند...
آن سالها سالهای جنگ بود. هرگز در دبستان به عنوان تشویق کف نزدیم و هورا نکشیدیم که کفر مسلم بود! به جایش الله اکبر ها و صلواتها بود و آن سرودهای انقلابی مزخرف که سر صف دسته جمعی تکرار می کردیم.
مبصرمان یک دختر کلاس پنجمی بود که با ورود به کلاس فریاد می کشید: «دستا به سینه، سرا رو میز»!! بله جانم! درست خواندی... در حالیکه دستها را روی سینه قرار می دادیم، سرها را روی نیمکت میگذاشتیم تا وقتی که معلم وارد شود!!! و خدا می داند در آن لحظات تمام نشدنی، چقدر تمنای فریاد کشیدن از ته حلق در وجودت جولان می داد...
برنامه جنبی و فوق برنامه ما « مسابقه حدیث» بود که برای تمرینش ساعت ورزشمان اشغال میشد. و آشهایی که می پختند و خودمان وسایلش را می بردیم و نفری 5 تومان می دادیم و با کاسه هایی در دست، به صف می ایستادیم و هیچ کم از الیور تویست نداشتیم در آن لحظه!
و آن لباسهای تیره و بدرنگ... ما حتی اجازه پوشیدن جوراب سفید و شلوار سیاه نداشتیم چه برسد به جین! اصلاً «رنگ» در آن سالها وجود خارجی نداشت انگار...
کیف و لوازم التحریرهای شاد و رنگارنگ که نبود هیچ! دفترهای 40 برگ جلد کاغذی کرم رنگی بود که همان هم به صورت سهمیه بندی در مدرسه فروخته می شد. و مداد قرمزهایی که همیشه خدا رنگشان روی دست می ماسید و تازه همان هم گیر نمی آمد. از وسیله ای به نام «مدادگیر» چیزی نمی گویم که میدانم حتی تصورش را هم نمی توانید بکنید... اجازه نوشتن با خودکار، آرزویی بود که حداقل در سالهای اولیه مدرسه دستیابی اش محال به نظر می رسید.
و آنهمه مشق، مشق، مشق... آنقدر که وقتی مامان برای اعتراض به مدرسه آمد، مرا به دور از چشم بقیه شاگردان معاف کردند. اما گفتند این سیاستی است برای مشغول نگداشتن شاگرد در خانه!! و برای کنترل کردن این مشقها – خب معلم یک تنه چطور می توانست آن همه کاغذ سیاه شده را چک کند؟! – هر پنج نفر را می دادند دست یک سرگروه مثلاً. و آن وقت کی جرات داشت گزارش اشتباهی از اوضاع زیرگروهش بدهد! و فکر کن که چطور می شود در این شرایط، دوستی را تجربه کرد؟ و تو چطور می توانی با حس خوبی با رفیق دیروزت که از امروز به «نیمکت تنبلها» منتقل شده، مراوده کنی؟ نه اینکه با او مشکل داشته باشی. نه! با ذهن نو پایت درک می کنی که چه به روز روح کودکانه اش می آورند و رنج می کشی...
از قبل تعیین شده بود که چطور شاگردی باید باشم: از نظر اخلاقی نمونه و با نمرات بیست! خب من همین نقش را بازی کردم. آنقدر که آن اوایل وقتی همکلاسی ام بابت نمره 18 دیکته گریه می کرد، من مانده بودم حیران که مگر اساساً نمره ای کمتر از 19 هم می تواند وجود خارجی داشته باشد؟! و چطور می شود آنقدر توانمند! بود که چنین نمره ای را لایق شد؟!!
نمیدانم. شاید اثر این نقش بازی کردنها بود که بعدتر طغیان کردم... آن دختر آرام و ساکت تبدیل شد به بمبی پرانرژی و پر سروصدا. چنان که هنوز هم پرنشاط و شلوغم با کودک درونی بسیار فعال!
شاید شما شرایط مشابهی را تجربه نکرده باشید و اینها برایتان غریب باشد. شرایط خودم هم با پاگذاشتن به دوره راهنمایی تغییر کرد. خب اوضاع جامعه بهتر شده بود. با همه اینها زهر روزهای خاکستری چنان در جانم رسوب کرده که ذره ای سودای بازگشت یا حتی فلاش بک به آن روزها را ندارم. من از دوران مدرسه ام متنفرم!


