تبليغاتX
دوبـاره نـگـاه

دوبـاره نـگـاه

به سرباز معلم معلم از اولین روز مدرسه، یا بهتر بگویم از روزهای دبستان می نویسم.

روز یا روزهای اول مهدکودک را که به یاد ندارم. و قصد هم ندارم که اصلاً به آن بپردازم که پستی مفصل و جداگانه می طلبد. اما روز اول دبستان...
خب فقط دو صحنه را درست یادم هست: در صحنه اول خودم را می بینم که سعی در تفهیم اسم فامیلم به معلم دارم! فامیل من پیشوندی دارد که گرچه خیلی ساده است، اما چون کمی غیر معمول است و هرگز هم از آن استفاده نمی کنیم و کمتر کسی اصلاً از وجودش اطلاع دارد، بیشتر جاها باعث دردسرمان شده. چون به راحتی نادیده می گیرندش و در سورت (sort) الفبایی اشتباه پیش می آید. خب هیچ تلاش خوشایندی نیست این «سعی در تفهیم به دیگران» که هنوز هم درگیرش هستیم گاهی!
و در صحنه دوم معلمی فوق العاده عصبانی را می بینم که کاغذ لیست شاگردانش را با فریاد وسط  سالن پرت می کند. آنقدر به بدخلقی شهره است که مامان ها یکی یکی، دخترشان را از کلاسش بیرون کشیده اند و حالا او داد می کشد و قهر می کند...
از معلم سال اول چیزی جز هیکل پیر کوه پیکر – شاید در مقایسه با هیکل های کوچک ما – به یاد ندارم. که چندان مهربان نبود و می توانست دختر کوچکی را بابت برداشتن یک تکه کوچک گچ صورتی – تکه ای کوچکتر از یک بند انگشت – تا حد مرگ تحقیر کند...

آن سالها سالهای جنگ بود. هرگز در دبستان به عنوان تشویق کف نزدیم و هورا نکشیدیم که کفر مسلم بود! به جایش الله اکبر ها و صلواتها بود و آن سرودهای انقلابی مزخرف که سر صف دسته جمعی تکرار می کردیم.

مبصرمان یک دختر کلاس پنجمی بود که با ورود به کلاس فریاد می کشید: «دستا به سینه، سرا رو میز»!! بله جانم! درست خواندی... در حالیکه دستها را روی سینه قرار می دادیم، سرها را روی نیمکت میگذاشتیم تا وقتی که معلم وارد شود!!! و خدا می داند در آن لحظات تمام نشدنی، چقدر تمنای فریاد کشیدن از ته حلق در وجودت جولان می داد...

برنامه جنبی و فوق برنامه ما « مسابقه حدیث» بود که برای تمرینش ساعت ورزشمان اشغال میشد. و آشهایی که می پختند و خودمان وسایلش را می بردیم و نفری 5 تومان می دادیم و با کاسه هایی در دست، به صف می ایستادیم و هیچ کم از الیور تویست نداشتیم در آن لحظه!

و آن لباسهای تیره و بدرنگ... ما حتی اجازه پوشیدن جوراب سفید و شلوار سیاه نداشتیم چه برسد به جین! اصلاً «رنگ» در آن سالها وجود خارجی نداشت انگار...
کیف و لوازم التحریرهای شاد و رنگارنگ که نبود هیچ! دفترهای 40 برگ جلد کاغذی کرم رنگی بود که همان هم به صورت سهمیه بندی در مدرسه فروخته می شد. و مداد قرمزهایی که همیشه خدا رنگشان روی دست می ماسید و تازه همان هم گیر نمی آمد. از وسیله ای به نام «مدادگیر» چیزی نمی گویم که میدانم حتی تصورش را هم نمی توانید بکنید... اجازه نوشتن با خودکار، آرزویی بود که حداقل در سالهای اولیه مدرسه دستیابی اش محال به نظر می رسید.

و آنهمه مشق، مشق، مشق... آنقدر که وقتی مامان برای اعتراض به مدرسه آمد، مرا به دور از چشم بقیه شاگردان معاف کردند. اما گفتند این سیاستی است برای مشغول نگداشتن شاگرد در خانه!! و برای کنترل کردن این مشقها – خب معلم یک تنه چطور می توانست آن همه کاغذ سیاه شده را چک کند؟! – هر پنج نفر را می دادند دست یک سرگروه مثلاً. و آن وقت کی جرات داشت گزارش اشتباهی از اوضاع زیرگروهش بدهد! و فکر کن که چطور می شود در این شرایط، دوستی را تجربه کرد؟ و تو چطور می توانی با حس خوبی با رفیق دیروزت که از امروز به «نیمکت تنبلها» منتقل شده، مراوده کنی؟ نه اینکه با او مشکل داشته باشی. نه! با ذهن نو پایت درک می کنی که چه به روز روح کودکانه اش می آورند و رنج می کشی...


از قبل تعیین شده بود که چطور شاگردی باید باشم: از نظر اخلاقی نمونه و با نمرات بیست! خب من همین نقش را بازی کردم. آنقدر که آن اوایل وقتی همکلاسی ام بابت نمره 18 دیکته گریه می کرد، من مانده بودم حیران که مگر اساساً نمره ای کمتر از 19 هم می تواند وجود خارجی داشته باشد؟! و چطور می شود آنقدر توانمند! بود که چنین نمره ای را لایق شد؟!!

نمیدانم. شاید اثر این نقش بازی کردنها بود که بعدتر طغیان کردم... آن دختر آرام و ساکت تبدیل شد به بمبی پرانرژی و پر سروصدا. چنان که هنوز هم پرنشاط و شلوغم با کودک درونی بسیار فعال!

شاید شما شرایط مشابهی را تجربه نکرده باشید و اینها برایتان غریب باشد. شرایط خودم هم با پاگذاشتن به دوره راهنمایی تغییر کرد. خب اوضاع جامعه بهتر شده بود. با همه اینها زهر روزهای خاکستری چنان در جانم رسوب کرده که ذره ای سودای بازگشت یا حتی فلاش بک به آن روزها را ندارم. من از دوران مدرسه ام متنفرم! 

+ لیلی | شنبه 30 شهریور1387ساعت 17:35 | 

مردادماه ارمنستان بودیم. قصد داشتم سفرنامه ای مفصل بنویسم. اما حالا خیلی گذشته و سعی میکنم جمع بندی شده، اونچه برداشت کردم رو بنویسم.

ما زمینی از تبریز رفتیم. چون هم میگفتن راه خیلی قشنگه و هم می خواستیم چند روزی تبریز بمونیم. از تبریز تا مرز نوردوز 3 ساعته. اونجا ویزا و... میدن که چند ساعتی وقت میگیره. مخصوصاً که نصف شب میرسی اونجا و کارمندا خیلی کند کار میکنن. فرمی که باید پر کنی اغلب به ارمنی نوشته شده و ملت همون انگلیسیش رو هم نمیتونن درست پر کنن! پاسپورت جلو چشمشون بود و غلط پر میکردن! شش هفت ساعتی طول میکشه. اگه از تهران بخوای بیای که دیگه مسیر خیلی طولانی میشه. ساعت ده از تبریز راه افتادیم و ساعت یک و نیم ظهر فردا یروان (ایروان) بودیم. اما بیشتر از اونچه فکر کنی مسیر زیباییه. وسط مردادماه چنان گلهایی میدیدی که انگار بهاره. پوشش گیاهیی بسیار متنوع و سرشار از رنگ که با این وسعت تو ایران نمیبینی. حالا نگین شمالِ ما! که شمال تا چشم کار میکنه سبزه و سبز و همیشه بعد از چند روز که شمال میمونم چشمم از این همه سبزی سیاهی میره!! واقعاً ارزش دیدنش رو داشت. اونقدر که نمیتونستم چشم از بیرون بردارم و بخوابم... رنگ و رنگ و رنگ... به نظرم بهتره آدم یه مسیر رو هوایی بره. ترجیحاً مسیر رفت رو. و برگشت رو که چندان معطلی نداره زمینی بیاد. در راه برگشت، عصر بود که به ارس رسیدیم. بسیار زیبا بود. معرکه...

 

بیشتر مسافرای ایرونی بجای هتل، آپارتمان میگیرن. یروان پر از مجتمع های آپارتمانی متعلق به سالها پیشه که حالا داخل واحدها رو خیلی با سلیقه بازسازی کردن. ما در بهترین خیابون شهر یه آپارتمان یه خوابه بازسازی شده گرفتیم شبی 50 دلار! خیلی هم شیک و تمیز بود با همه امکانات حتی ماشین لباسشویی و آبمیوه گیری... خب البته سونا و جکوزی نداشت ها! فقط وان! این منطقه ای بود که تمام روز آب داشت. بعضی مناطق شهر تو روز چند ساعت آب ندارن یا اصلاً فقط چند ساعت آب دارن!

          

یروان پر از کیوسک هاییه که فست فود میفروشن. کباب ترکی های خیلی خوشمزه. ساندویچها و انواع پیراشکیها. پیراشکی گوشت خوک، مرغ، پنیر و... گاهی اونقدر خسته میشی که هیچ آرزویی نداری جز اینکه سه سوت غذات حاضر بشه. چه بهتر که بتونی رو صندلیهای خوشرنگ زیر سایبون تو پیاده رو بشینی و با هر نوع نوشیدنیی که دلت خواست، نرم نرمک غذاتو مزمزه کنی و تازه بعدش سر صبر بشینی سیگارتو دود کنی. اما رستورانها، محیط زیبا با همه نوع غذا که با ذائقه ما کاملاً سازگاره و سرویس عالی و البته قیمتهای خیلی مناسب. رستورانهای ایتالیایی هم خوب بودن و رستورانهای چینی و ایرانی هم بود که البته ما امتحان نکردیم. از کیفیتشون خبر ندارم.           

ارمنی ها انگلیسی رو در حد good بلدن! فکر نکنین به این راحتی میتونین ازشون آدرس دربیارین! گرچه تمام تلاششون رو میکنن اما مشکل زبان جدیه! اغلب در نهایت استیصال میپرسن که روسی میدونی یا نه؟ اون همه البته نه جوونترها. بدون نقشه کار سخت میشه. اما در کل رفت و آمد در یروان خیلی راحت و دلپذیره. خیلی از مسیرها رو میتونی پیاده بری. مگه همش چقدره؟ برای مسیرهای دور میتونی از تاکسی و مترو و ون استفاده کنی که سرویس مرتبی دارن. خیابونها گشاد و ترافیک اصلاً مفهومی نداره.

برخلاف اونچه در مسیر رفت، مرتب از ارمنیهای ایرانی همسفرم میشنیدم، دخترهای ارمنی زیبا نبودن. اما تا بخوای خوش لباس بودن. اغلب یه تاپ خیلی باز با شلوارک جین یا پیرهنهای کوتاه پوشیده بودن که به دقت با کیف و صندل و تزئیناتشون ست شده بود. تا بخواهی رنگ... من که نمیتونستم چشم ازشون بردارم! هرچی گشتم یکی از اون پیرهنهای خوشگل رو واسه خرید پیدا کنم نبود که نبود! پوشاک مغازه ها ربط چندانی به لباسهای تن ملت نداشت! قیمتها هم خیلی عجیب بود. یه لباس ساده با جنس پایین صد و بیست هزار تومان...

ارمنی ها آدمهای مهربونین. مردها تو ون و مترو جاشون رو بهت میدن. اگه ببینن داری واسه عکس گرفتن جاتو تنظیم میکنی، میان جلو و پیشنهاد میدن که دوربینتو بدی اونا ازت عکس بگیرن. سئوال میکنی کلی تحویل میگیرن. سعی میکنن تا میشه راهنماییت کنن. اما وقتی میبینن نمیتونن منظورشونو برسونن، کلافه میشن و دست و پاشونو گم میکنن. مخصوصاً دخترا! حتی اونایی که تو سوپرها کار میکردن یه حالت دستپاچگی و آسیب پذیری داشتن. همینه که حس میکنی مردها مهربونتر و با اعتماد به نفس بالاترین. تعداد زنها به طرز چشمگیری بیشتره. دلیلش اینه که اغلب مردا برای کار مهاجرت کردن. تو خود شهر بیشتر زنها رو میبینی که کار میکنن. فروشنده ها اغلب زن و نظافتچیها اغلب پیرزنن. ضمناً زندگی خیلی راحتی دارن. ساعت ده و نیم صبح که بیرون میومدیم، تازه داشتن تو مغازه هاشون صبحونه میخوردن و پیرزنهای نظافتچی داشتن تابلوهای مغازه رو میشستن یا تمیز میکردن – تابلوهای مغازه ها پایین و نزدیک به زمین نصب شده . از یازده به بعد بود که میشد درست و حسابی خرید کرد. نهار نمیخورن. ساعت پنج و نیم یه وعده غذا که هم شامه هم نهار. و بعدش هم که توی بار یا میدون یا خیابونها مشغول گردش...

+ لیلی | چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 17:24 | 

تازگیها در مورد روابطی که برام مهمه خیلی فکر میکنم. تو هر حرکت پیش خودم بررسی میکنم که باهام راحت باشه... موجب آزار یا دلخوریش نشم... نگرانش نکنم... رو دربایستی نکنه... گاهی انگار زیاده روی میکنم... انگار کسی رو که دوست ندارم، راحت تر میتونم باهاش ارتباط برقرار کنم...

الان ۵ روزه منتظر ایمیل دوستی از آلمانم. نمیدونم از چیزی که براش نوشتم دلخور شده - هرچه بررسیش میکنم متن دلخور کننده ای نبود! - یا اینکه وقت نکرده جواب بده - کسی که بابت تاخیر ده ساعته اش تو جواب دادن، عذرخواهی میکرد! - یا اصلاً فراموش کرده جواب بده - با وجودی که بسیار مبادی آدابه - یا...

 آرش میگه بردار صبح بهش زنگ بزن. گرچه مشتاق شنیدن صداشم، دلم نمیخواد حالا زنگ بزنم... می ترسم تمام تصوری که از حسن رابطه امون داشتم از بین بره... برام مهمه. آدم مهربون و بزرگیه. خیلی قبولش دارم. تو شرایطی هستم که بهش نیاز دارم... از اون مهمتر خود این رابطه است که به هیچ قیمتی نمیخوام از دستش بدم... مگه چند نفر پیدا میشه که تو عمیقاً احساس رفاقت رو باهاش تجربه کنی؟

آدم هرچی پیش میره محتاط تر میشه. بی پروایی قدیمم هیچ خللی تو روابطم ایجاد نمیکرد... پس چرا حالا...؟! 

+ لیلی | دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 23:50 | 

برای نازی عزیزم:
کامنت رو بستی. کجا بگم حرفمو؟... اون پست آخرت عجیب حرف دل منم بود... من بهت سر زده بودم و روزها و روزها به اون پستهایی که در مورد پدرت بود فکر کرده ام... آره باید برات مینوشتم که من هم به نوعی - حالا به شکلی دیگر - با چنین مشکلی با چنین تجربه ای و با چنین غمی دست به گریبانم... باید به تو میگفتم که من هم نتوانستم ببخشم...
+ لیلی | شنبه 9 شهریور1387ساعت 0:47 |