تبليغاتX
دوبـاره نـگـاه

دوبـاره نـگـاه

همین چند وقت پیش بود که در «دو قدم مانده به صبح» دیدمش. به طرزی باور نکردنی درهم شکسته... میلرزید انگار... و مثل همیشه دوست داشتنی و متین و فروتن... مثل همیشه... جاخوردم از شکستگی اش... باوجود این باورم نداشتم که به همین زودی...

شوری اشکها را می چشم... خبر درگذشت «خسرو شکیبایی» را دیدم در وبلاگها و سایتها... باورم نمیشود... امروز تلویزیون تماشا نکرده بودم و بی خبر... چقدر دوستش داشتم... راستش خودم هم نمیدانستم! هربار با شنیدن خبر فوت شاعری، خواننده ای، نویسنده ای، بزرگی متاثر میشدم. اما این بار چیزی در دلم انگار کنده شد... خالی شد... شکست...

 همه او را با هامون بخاطر می آورند. من اما هامون را همین اواخر دیدم. آن موقعها که پدیده شد، کوچک بودم. نمی فهمیدمش... برای من «خسرو» خیلی ساده تر رو آمد... بزرگ شد... با سریال «خانه سبز» بود که خسروی دوست داشتنی را شناختم. آن سالها که کمتر کسی اینطور بی پرده و عاشق بازی میکرد... و پرانرژی... و سبز... و سرشار از زندگی... با حرکات خاص سر و دست که در وادی ما جسارتی بود و هست هنوز... آنجا بود که یاد گرفتم عشقم را، مهرم را فریاد بزنم. خیلی چیزها بود که از آن سریال، در ذهن خام و بی تجربه من رسوب کرد تا سالها بعد، در زندگی زناشویی ام به کار آید... هنوز از این جمله او، در مواقعی که با همسرم مشکلی دارم، استفاده میکنم: «قهریم اما حرف میزنیم!» و ما هرگز قهر نکردیم... 

با این همه، آنچه با شنیدن نامش در لحظه اول به ذهنم هجوم می آورد، بازیش نیست! صدایش است... صدای زیبا که تا عمق جانم نفوذ میکند و آرامم میکند... صدایی که مهر و هیجان و زندگی، آرامش و زیبایی را یکجا دارد... لرزشی دارد که می لرزاند... چند صد بار «صدای پای آب» را صدای او برایم جان بخشیده ؟ «ریرا»... فابلهایی که پای ثابت سلکشن من است در سفر و گردش و شب نشینی های تنهایی که صدای نوازشگرش را مزمزه میکنم و صدای جیرجیرک را  که موزیک متن است و خوشبختی می آورد...

می شود آیا که آن صدا خاموش شده باشد؟!... زود بود... خیلی زیاد... 

 

+ لیلی | شنبه 29 تیر1387ساعت 1:7 | 

فردا دارم میرم مسافرت. و فکر نمیکنم به اینترنت دسترسی داشته باشم. امیدوارم با دست پر برگردم... خوش باشید دوستانم... 

 

+ لیلی | شنبه 29 تیر1387ساعت 0:3 | 

چلچراغ از زندگی دوگانه ای نوشته که بعضی از آدما دارن. چرا راه دور بریم؟ اینجا همه مون زندگی دوگانه داریم...

یه جور زندگی زیرزمینی جریان داره که خیلی واقعی تر از زندگی ظاهری مونه... تو همین مجله چند تا صفحه اونورتر لیست تعدادی فیلم خارجی خوب نوشته شده. فیلمهایی که با جرح و تعدیل زیاد قابل نمایش تو تلویزیون این مملکتن. اما مشکلی نیست که اسمشون آورده بشه و حتی توصیه بشه، چون دردسترس عام بودن اونا، پذیرفته شده... همه ماهواره دارن و این به طور رسمی پذیرفته شده. یعنی پیش فرض اینه که همه داشته باشن و از برنامه ها مطلع. حتی یکی مثل من که شبکه های فارسی رو نمیبینه وقتی تو فروشگاه لوازم آرایش اظهار بی اطلاعی میکنه درمورد مارک کرمی که ماهواره تبلیغ میکنه، با چشمای گشاد از تعجب نگریسته میشه!! انقدر که تماشای اونا عمومیه... خیلی مثال میشه زد. حالا فرض کن بخوای جایی مصاحبه عقیدتی کنی. اونوقت چی باید بگی؟ چطور باید خودتو نشون بدی؟

زندگی هر ایرانی یه زندگی دوگانه است...

+ لیلی | پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 23:49

چهارمین سالگرد ازدواج ما


نمیگم چقدر زود گذشت. چون این حرف خیلی تکراریه. اما برای من فقط این سال آخر بود که تو یه چشم به هم زدن طی شد. سه سال قبل اینطور نبود. شاید بخاطر دلمشغولی این سال بود...

ما با هم رشد کردیم و با هم یاد گرفتیم. ما با هم عشق کردیم و با هم زندگی کردیم...

امسال بخاطر شرایط خاص نتونستیم سالگرد ازدواجمون رو مفصل جشن بگیریم. یه جشن ساده دوتایی گرفتیم با کیکی که خودمون پختیم و تزیین کردیم و میز کوچولوی قشنگی که با پارچه ها، روبانها، شمعها و گلهای زرد و سفید آراستیم. جشن رقص و بوسه و نور و گل و شمع...


کادوی ویژه من به آرشا یه متن و یه شعر بود که البته هر دو رو به فرانسه کار کرده بودم. و یک کارت پستال از عکس عروسیمون درحال بریدن کیک و متن شعرم هم براش طراحی کردم. متن طولانیه اما شعر رو اینجا میذارم:

 

C’est toi qui danses dans ma tête

qund je dors et qunad je rêve

 

C’est toi qui existes dans mon coeur
 et j’espère -  jusqu’à la mort

 

C’est toi que je cherche partout

dis moi si ce n’est pas l’amour

 

C’est toi qui m’as changé la vie
comme une musique pleine de vie

 

C’est toi dont j’ai toujours envie
de toi et de tes souvenirs

 

C’est toi dont j’ai toujours besoin
même qund tu n’est pas bon vivant

 

C’est toi qui me fais panser à vivre
tu connais bien mes desirs

 

C’est toi qui es éxtrêmement gentil
passionnant,sympathique,parfois horrible

 

C’est toi qui es tellement facile
tandis que tu es vachement difficile

 

C’est toi tout ce que j’ai dans la vie
mon amour, mon ami, mon mari

+ لیلی | دوشنبه 24 تیر1387ساعت 17:2 | 

اسم زنم مالا بود. ترتیب ازدواجم را برادر بزرگترم و همسرش داده بودند. با این پیشنهاد ازدواج نه مخالف بودم و نه برایم جذابیتی داشت.
وظیفه ای بود که از من هم، مثل هر مرد دیگری، انتظار می رفت...
به من گفته بودند می تواند آشپزی کند، بافتنی ببافد، گلدوزی کند، نقاشی بکشد و شعرهای تاگور را از بر بخواند. ولی هیچ کدام از این هنرها جبران این را نمی کرد که قیافه اش چنگی به دل نمی زد. و به همین دلیل هم مردهای زیادی او را نپسندیده بودند. بیست و هفت سالش بود و پدر و مادرش کم کم ترس برشان داشته بود که مبادا هرگز ازدواج نکند، و در نتیجه حاضر بودند تنها فرزندشان را بفرستند آن سر دنیا که از ترشیدگی نجات پیدا کند.*

قسمتی از کتاب «مترجم دردها» نوشته «جومپا لاهیری».

+ لیلی | شنبه 15 تیر1387ساعت 23:27 | 

اصطلاح ناخوشایند « دُمی به خمره زدن » را که میشنوم، آرزو میکنم از این زبان گاه نازیبا بگریزم...

+ لیلی | جمعه 7 تیر1387ساعت 20:1 | 

دلم می خواهد بروم تهران، صبح زود برسم ترمینال جنوب. صبحانه ای بزنم و همینطور بی هدف راه بیفتم به طرف جایی، چه بهتر که شمال... بی برنامه... بی هدف...

+ لیلی | پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 5:34

دلم می خواست امروز یک کتاب بخرم. یک ترجمه از فرانسه یا دست کم کتاب «دسته دلقکها» که نمی دانم چرا گیرش نمی آورم... امام بجایش «جشن کتاب» شماره پنج را گرفتم. CD گزیده آثار «میکیس تئودورایکس» هم ضمیمه اش بود. آرشا که آمد خانه، خسته بود و کلافه... خریدم را که دید، سر شوق آمد. خواست که CD را Play کنم. محشر بود... دل را از جا می کند... همین شد که هوای دوستی را کرد... دوستی دور و قدیمی... با او تماس گرفت و گپ زد...

میانه گفتگو اما، نه! این یکی نه! برق رفت... وسط این همه کار و خستگی و وقت تنگی و... و بدتر از همه: سریال من...

 

خب ما به قول آقای «دیل کارنگی» این لیموترش را تبدیل به لیموناد کردیم! چطور؟ در آپارتمان را باز کردیم. بیرون چراغ اضطراری روشن بود. دم در یک قالیچه کوچولوی خوشگل پهن کردیم و نشستیم به «زه زه خوانی در تاریکی»... یعنی آرشا خواند و من گوش کردم و... و لذت بردم و اشک ریختم...

کتاب «درخت زیبای من»* را ماههاست که آرشا دارد برایم می خواند. با لحن آن پسرک باهوش شیطان بانمک برزیلی. آنچنان زیبا می خواند که حتی وسوسه نشده ام – با وجود جذابیت فوق العاده کتاب- ناخنکی به آن بزنم و از آن سر دربیاورم. فقط تصاویرش را دیده ام که آن هم باوجودیکه کار یک ایرانیست، مرا بیشتر با فضای کتاب مانوس کرده...

از شما چه پنهان، از اتمام کتاب هراس داشتم. حسی به من میگفت که چیزی تلخ –هرچند موثر- در انتظارم است... و من که شیفته اش بودم و کودکی شیرین و پیچیده همسرم را در آن کودک می دیدم –گیرم نه با شرایط اجتماعی همگون- این را بر نمیتافتم... اشکهای امشبم گواه این همه بود...

من عاشق این پسرک فوق العاده شدم. و منقلب از سرگذشت پربارش... شده کتابی اینچنین مجذوبتان کند؟ آخ اگر «زه زه»ای می شناختم...

 

و تو رفتی و هنوز

خش خش گام تو تکرار کنان،

میدهد آزارم...

 

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم،

که چرا

خانه کوچک ما سیب نداشت...

 

 

 

پ.ن.1. این قطع برق کمی زیادی زحمتزا بود!! یک کاسه از شمعدان شیشه ایم شکست... کلی شمع آب شده قرمز روی سرامیکها و نازبالش ریخت... یک دستمال نوی خوشگل قرمز –شمعی- شد... و... باز هم بگویم؟

 

پ.ن.2. این آهنگها، زه زه، آرشا و سیگار، شبم را ساختند...

 

 

* از این داستان واقعی، دیرتر بیشتر برایتان می گویم...

+ لیلی | چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 23:32

یک وقتی میخواستم کتابهایی که میخوانم را مفصل معرفی کنم. اما سرعت خواندنم خیلی بیشتر از نوشتنم است. اخیراً اما چند کتاب خوانده ام که واقعاً دلم میخواهد از آنها بگویم:

 

«خرده جنایتهای زناشوهری» :  یک نمایشنامه خواندنی از «اریک امانوئل اشمیت».

مرد پس از حادثه ای، حافظه اش را از دست داده. حالا به خانه برگشته و همسرش میکوشد گذشته را به خاطرش بیاورد. 

موضوع وقتی جالب تر میشود که متوجه میشوید مرد واقعاً حافظه اش را از دست نداده. بلکه میخواسته دلیل اینکه همسرش قصد کشتنش را داشته کشف کند. دیالوگ آنها لحظه به لحظه خواندنیست. یک کالبد شکافی زندگی زناشویی... از دستش ندهید.

 

«کوارتت مرگ و دختر» : نوشته «فتح الله بی نیاز». مجموعه داستان فارسی. با وجودیکه رمان را به مجموعه داستان ترجیح میدهم و حتی میشود گفت که اصلاً مجموعه داستانها را دوست ندارم، با این یکی خیلی حال کردم. داستانها واقعاً دلنشین بودند. 

داستانهای این کتاب فقط ایرانی نیستند. اتفاقاً بیشتر آنها در کشورهای دیگر اتفاق میفتند. چیزی که هست، به نظر کاملاً بعید می آید که این داستانها، خارجی و ترجمه نباشند. حالا با یک پارادوکس مواجهیم: از یک سو، منبع و نویسنده اصلی داستانها ذکر نشده و از سوی دیگر، نویسنده بیش از آن با شخصیت به نظر می آید که اهل سرقت ادبی باشد. بهرحال از آنجا که اولین کتاب اوست که میخوانم و حتی نمی شناسمش، نمی توانم قضاوت کنم. باید بیشتر از او بخوانم. قلمش را خیلی دوست دارم.

یک چیز دیگر اینکه اسم کتاب، به نام یکی از داستانهای کتاب است که مجوز چاپ نگرفته و موجود نیست. پس نمیدانیم که این «کوارتت» یعنی چه؟ 

 

«یک مهمانی یک رقص» : نوشته «آیزاک بشویس سینگر». مجموعه داستانی در مورد یهودیان، فرهنگ، زبان، آیین، رسوم و...چیزهای زیادی ازش یاد گرفتم. حالا اینکه این چیزها اصلاً به دردم میخورند یا نه بماند.

 

لازم است کتابهای آشنای «همنام» و «مترجم دردها» نوشته «جومپا لاهیری» و کتابهای «برای یک روز بیشتر» و «سه شنبه ها با موری» نوشته «میچ آلبوم» را هم معرفی کنم؟ حتماً بخوانیدشان. باید این را هم اضافه کنم که «همنام» را با ترجمه «امیر مهدی حقیقت» خواندم و «مترجم دردها» را با ترجمه «مژده دقیقی». شک نکنید که کار «دقیقی» به گرد پای «حقیقت» هم نمیرسید. اگر «همنام» را با ترجمه کسی غیر از حقیقت خوانده اید، از من به شما نصیحت، بازخوانیش کنید. 

 

 

 

کتابهایی که اخیراً گرفته ام و نتوانستم بخوانم:

 

«ها کردن» : با طرح جلدی بسیار زیبا و فوق العاده، کار «بابک» هنرپیشه نقش جوانی شهریار. قبلاً کارهایش را در تلویزیون دیده بودم. کارها و البته رنگ کارهایش محشر است، محشر... 

اما خود کتاب... به نظرم از آنهاییست که زیادی و الکی برایشان هارت و پورت شد. از همان کارهایی که خیلیها فقط برای عقب نماندن از قافله – در این جور موارد، عمدتاً قافله مدعیان روشنفکری- حلوا حلوایش می کنند.

البته چیزهای قابل توجهی داشت. اما نه یک دهم آنچه که گفتند...   

 

«عروس بیوه» : نوشته «جویس کارول اوتس». حتی آنقدر نتوانستم بخوانم که حالا بتوانم نظر بدهم.

 

«میرامار»: نوشته «نجیب محفوظ». فضای خیلی کسلی داشت. نتوانستم تحمل کنم.

 

«جان آزاده» : زندگینامه امیلی برونته نوشته «فرانک کاترین». راستش وقتی گرفتمش، فهمیدم دیگر حوصله سرگذشت خوانی ندارم.

 

«خروس» : نوشته «براهیم گلستان». فضای فقیر و کثیف و بی حیای سالها سال پیش جنوب... باید بگویم که حالم را به هم زد.

+ لیلی | یکشنبه 2 تیر1387ساعت 22:9 | 

۱- یه دوست خیلی قدیمی رو خیلی اتفاقی پیدا کردم... تو مغازه یه دوست دیگه... منو برد به سالهای دور بچگی، شیطنت، بمبارون، یزد، ده بالا، شمال،... چه آتیشها که نسوزوندیم... چه خوشیها، بازیها، لذتها، خرابکاریها، دلهره ها،... که نداشتیم با هم...   

 

 

۲- هوا عالی بود امشب... با آرشا رفتیم یه گشت کوچیک زدیم... آهنگ شاد شاد... رقص کنار خیابون... بوسه هایی شیرین تر از عسل... آی زندگی...

 

Toi mon amour, mon ami
Quand je rêve c'est de toi
Mon amour, mon ami
Quand je chante c'est pour toi
Mon amour, mon ami
Je ne peux vivre sans toi
Mon amour, mon ami
Et je ne sais pas pourquoi
Ah ah ah ah ah ah ah ah ah

+ لیلی | شنبه 1 تیر1387ساعت 23:10

                              

+ لیلی | شنبه 1 تیر1387ساعت 0:55