تبليغاتX
دوبـاره نـگـاه

دوبـاره نـگـاه

به تازگی این فیلم رو دیدم. باید بگم محشر بود. بازیها خیلی خوب، دیالوگها زیبا و فضایی دلنشین.

 

                     

 

                       

یک شب اتفاق افتاد

کارگردان: فرانک کاپرا

فیلمنامه نویس: رابرت ریسکین

بازیگران: کلارک گیبل، کلادت کلبرت، والتر کانلی

 

کلارک گیبل و کلادت کلبرت در این کمدی کلاسیک محصول 1934 در نقش زوجی نامتناسب ایفای نقش کرده‌اند. فیلمی که در سال 2006، مجله پریمیر آن را در رتبه پنجاهم بهترین کمدیهای تاریخ سینما قرار داد و در سال 2007 از انجمن فیلم آمریکا، رتبه چهل و ششم برترین فیلمهای تاریخ سینما را کسب کرد.

این فیلم، نخستین فیلمی است که هر پنج جایزه اسکار را به دست آورد. این جوایز شامل «بهترین کارگردانی»، «بهترین فیلمنامه نویسی»، «بهترین بازیگری مرد و زن نقش اول» و «بهترین فیلم» می شود؛ آن هم در شرایطی که هیچکس جز فرانک کاپرا، امیدی به موفقیت فیلم نداشت. مثلاً کلبرت بعد از پایان فیلم به دوستان خود گفته بود: «بدترین فیلم زندگی من تمام شد.» حتی در مراسم اهدای جوایز اسکار نیز در حالی ظاهر شد که لباس سفر به تن داشت و در آستانه‌ی مسافرت بود.

از نکات جالب اینکه دوستان پیتر وارن در صحنه ایستگاه اتوبوس او را با لقب هالیوودی کلارک گیبل، «پادشاه» صدا می کنند.

یکی دیگر از نکات جالب اینکه در شب اهدای جوایز اسکار، هربار، هنگامی که مجری پاکت برنده را باز می کرد میگفت: «این» و دیگران با فریاد پاسخ می دادند: «یک شب اتفاق افتاد» که ایهامی دارد با برگزاری مراسم اسکار.   

 

         

 

فکر نمیکنم لازم به گفتن داستان فیلم باشه، اگر بگم که شبیه فیلم «همسفر» گوگوشه. یا درست تر اینکه «همسفر» شبیه اینه!* اما پُر واضحه که خیلی خیلی خوش ساخت تره و البته با فیلمنامه‌ای خیلی بهتر و بامزه تر. از تماشاش پشیمون نمیشین.

 

* جالب تر اینکه از فیلم «همسفر» هم یه کپی دیگه اینور انقلابی هم ساخته اند! میشه کپی کپی! که اسمشو خوشبختانه نمیدونم.

+ لیلی | شنبه 31 فروردین1387ساعت 20:51 | 

هی دختر! باز هم تو پیشدستی کردی... رفیق سالهای دور! هیچ میدانستی که هر روز و هر روز در فکرت بوده ام؟ بارها صحبتت را در خانه کرده ام؛ که باید سراغت بیایم؛ که برویم کوه؛ که... آرشا بارها پرسیده بود که چرا دیداری تازه نمی کنم...

 

راستش را بخواهی، خجل بودم از اینکه همیشه تویی که پیگیر منی... از اینکه شش ماهست از اتریش برگشته ای و من هنوز به دیدنت نیامده ام... از اینکه راهم به تو نزدیکتر شده حتی، ولی تنبلم... از اینکه تلفن نزده ام برای تبریک عید... از اینکه تمام نوروز را در اصفهان بودم، در نزدیکی تو، اما در خانه کپک زدم و سراغت نیامدم... از اینکه سراغی از کمردرد مادرت که خیلی هم دوستش دارم، نگرفته ام این همه مدت... از اینکه...

 

بی معرفت نیستم من... همیشه به یادت بوده ام... یک زمانی فکر میکردم کافیست به یاد دوست باشی، سراغش را هم که نگرفتی رفاقتت هنوز رفاقت است. حالا اما، فکر میکنم هرقدر هم که به یاد دوست باشی، سراغش را که نگیری دوستی میخشکد...

 

تمام این مدت به یادت بوده ام. بی معرفت نیستم من... گاهی اما راههای نزدیک دور میشود...    

 

خودم هم نمی دانستم که چقدر دلم برایت تنگ شده بود تا امروز که اسمت را روی صفحه موبایل دیدم...

روزم را ساختی...

+ لیلی | شنبه 31 فروردین1387ساعت 20:11

دیروز تو اتاق بودم  و صدای تلویزیون رو می شنیدم. یه نفر که صداش شبیه مهران میدیری نبود داشت با لحن او (کاراکتر شصت چی در سریال مرد هزار چهره)، نمایش اجرا میکرد. نوع کلماتی که استفاده میکرد، تاکید روی کلمات، لحن و... دقیقاً همون بود؛ فقط جای «به به،...به به...» میگفت: «آفرین،...آفرین»!

کنجکاو شدم ببینم کیه. تو اون نمایش داشت به یه دختر ه میگفت: :«من رشیدپور هستم... از اینکه شما منو از نزدیک می بینین، بنده بی نهایت خوشحالم!...»

پس اینطور! من تا حالا رشیدپور رو تو تلویزیون ندیده بودم. نه اون رو و نه اون یکی مجری - حسنی -  رو... نه حتی یکی از اجراهاشون رو... و اگه اون همه جنجال برانگیز نبودن، مفتخر به زیارت عکسشون تو مجلات هم نشده بودم. از اونجایی که کارشون رو ندیده ام، نمی تونم درست قضاوت کنم. اما شنیده بودم که خیلی سرخود معطلند و برنامه هاشون رو با برنامه هایی مثل شوی اپرا وینفیری مقایسه میکنن!! همه اجراهاشون همینطوره اونوقت؟! تقلید و استفاده از محبوبیت دیگران؟! واقعاً نمیدونم چه اجرایی داشته ان – یا شاید هنوز هم دارن - که اونقدر محبوبن؟!      

+ لیلی | شنبه 31 فروردین1387ساعت 19:45

اولش فکر کردم این فقط یه بازی جدیده تا مردم به قطعی مداوم آب در بهار و تابستون عادت کنن. ( هرچه باشه بارندگی خیلی کم بوده و مشکل کمبود آب هست. این هم که شیوه همیشگی رفتار با ایرانی جماعت بوده: یکی دو بار کاری که میخوای، به هر بهونه انجام بده و مطمئن باش که خیلی زود روتین میشه! یکی دو روز که آب قطع شد، مردم فکر میکنن که: « اصلاً همیشه همینطور بوده و اساساً چیز جدیدی هم نیست! تو خیلی از کشورها، مثلاً همین آلمان، مردم آب آشامیدنی رو میخرن. خیلی هم بهداشتی تره و ... » دیگه فکر اینو نمیکنن که تو اون کشورا، حداقل آبی که تنت، موهات و ظرفاتو میشوری از شدت بو و کثافت، غیرقابل تحمل نیست! )

اما بعد دیدم موضوضع جدی تر از این حرفاست... این یکی دو روز که شبها آب داشتیم و روزها نه. حالا هم که آب اومده به شدت آلوده است و از بعدازظهر هم بوی نفت میده...   

بماند که قبلاً هم آب اصفهان افتضاح بود! لعنت به این شهر، لعنت به این مملکت، لعنت به این اوضاع...

+ لیلی | جمعه 30 فروردین1387ساعت 19:11 | 

یک ساعته که باورم شده زندگی بدون آب هم ممکنه. تو برنامه های کوهنوردی زیاد این شرایط رو داشتیم. اما اونجا داستان دیگری بود... قراره چهار روز آب قطع باشه. ذخیره آبمون کمه...

 

پ.ن.۱.  یک صرفه جویی جدید: صرفه جویی در ایجاد ظرف کثیف!

 

پ.ن.2.  ساعت 2:40 نیمه شبه. آب اومده! احتمالاً فقط تا صبح آب داریم. تو عمرم انقدر از تماشای آب جاری شیر، ذوق زده نشده بودم! و انقدر با لذت ظرف نشسته بودم... رنگ و بوش تعریفی نداره البته...

+ لیلی | چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 19:1 | 

قراره آب شهر قطع بشه، چهار روز. میگن آلوده شده. ظهر نگهبان اومد خبر داد. فوری شروع کردم به آب برداشتن و شستن میوه ها و... اما قبل از اون، با ذهنیتی که در تجربه های مشابه از « مردم همیشه در صحنه» داشتم، زنگ زدم به آرشا که سر راه آب معدنی بگیره. حدسم درست بود: الان آب معدنی رو میفروشن بطری 500 تومان. تا فردا میشه 1000 تومان و... نون هم پخت نمیشه و...

آب معدنی چیزی نیست که بخواد قحط بشه. میتونن بر اساس تقاضای بیشتر، تعداد بیشتری بیارن. نه جاده ها بسته است و نه مشکل حمل و نقل و... هست. زمستون امسال تو جریان قطعی گاز شمال، قیمتها سر به فلک کشید. اون موقع حداقل می شد گفت که حمل و نقل دچار مشکله و راهها بسته و... اما حالا چی؟ت

بریم دعا کنیم که تو این مملکت آب از آب تکون نخوره؛ جنگ و... پیش نیاد. وگرنه قبل از هر نوع دشمن، همین مردم همدیگه رو می دَرَن!

 

پ.ن. ما هنوز آب داریم. اما نمیدونم آلوده است یا نه. آب بعضی مناطق قطع شده.

+ لیلی | سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 20:16 | 

قرار است در مورد حفاظت از محیط زیست از جنبه‌های مختلف در کلاس فرانسه صحبت کنیم. « غار » را انتخاب می‌کنم. هم از آن جهت که می‌دانم همکلاسانم فوق فوقش غار علیصدر را دیده‌اند و خبر از غارهای فوق‌العاده‌ای که در ایران هست ندارند و با توضیحات من علاقمند خواهند شد به بازدید از آنها، و هم از آن جهت که خود شاهد تخریب غارها بوده‌ام و بجاست که درموردش آلارم بدهم.

وقتی صحبتم تمام می‌شود خود را آماده می‌کنم که از پس سئوالهای فنی و مشتاقانه آنها برآیم. خدا به داد برسد و با این دانش کم! اما زهی خیال باطل! اصلاْ کار به آنجا نکشید:

 

- برای چی نباید غارها را تخریب کنیم؟ ( گو اینکه هیچ نشنیده تمام این مدت... )

بعد از تکرار حرفهایم در باب زیبایی خیره کننده غارها و غیره:

- خب حالا که چی؟ به چه درد ما میخوره؟!

- استفاده ای برای ما نداره. داره؟!

- اصلاً چی شد که این موضوع به فکرت رسید؟!

- تو از غارها خوشت میاد؟!

 

همان که گفتم! بنده آب در هاون می‌کوبیدم...

 

بحث محیط زیست و غار نیست فقط... همه چیز و همه چیز برایشان ( برایمان؟ ) بالسویه است... آن‌قدر سئوالاتی از این دست: « به ما چه مربوط؟! » و « حالا به چه درد ما می‌خوره؟! » را شنیده‌ام که از خودم می‌پرسم آیا اصولاً نسل من دغدغه‌ای هم دارد؟ چیزی هست که برایش ذره‌ای اهمیت داشته باشد؟ اگر نیست یا اگر انقدر کم است، به چه دلخوشی زنده است؟   

+ لیلی | دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 0:16 | 

از من گفتن و ازشما نشنیدن. این داستان کوتاه را با دقت پیگیری کنید که پایان غافلگیرکننده و نفس گیری دارد.

 

اوریگا

دوست مکاتبه ای عزیز:

پاسخ فوری‌ات به نامه‌ام خیلی شادم کرد، متاسفم که دکترت می‌گوید بیش از حد هیجان‌زده‌ات کرده و متاسفم از اینکه با توصیف بدبختی‌ام آن‌طور تو را ناراحت کرده‌ام. هرچه می‌خواهد دل تنگت بپرس که من برای جواب دادن به تمامش حاضرم.

نوشته‌ای که باشگاه مکاتبه‌ای بین ستاره‌ای هیچ سابقه ای از ارسال نامه به اوریگا ندارد و اینکه به گفته‌ی آنها دمای سیاره‌ی دوم در منظومه خورشید اوریگا بیش از ۲۵۰ درجه‌ی سانتی‌گراد است و اینکه در آنجا از حیات خبری نیست. باشگاهت درباره‌ی دما و نامه‌ها درست می‌گوید. به قول شماها آب و هوای اینجا خیلی داغ است، ولی خوب، ما که از نوع حیات هیدروکربنی نیستیم و دمای ۲۵۰ درجه هم برایمان خیلی مطبوع است.

باید از اینکه درباره چگونگی گرفتن نامه ات تو را فریب دادم مرا ببخشی. نمی خواستم در همان بار اول با گفتن تمامی حقایق تو را بترسانم. هرچه نباشد من که نمی دانستم مشتاق نامه نگاری با من هستی یا نه.

 


ادامه متن
+ لیلی | یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 0:11 | 

هوا کمی سرد شده. در تراس ایستاده ام و سیگاری بر لب، خلوت شب را مزمزه میکنم. برای n اُمین بار در این شش ماهی که اینجا زندگی می کنم، از زیبایی ویوی بیرون جامی خورم! احمد کایا می خواند... یک فنجان چایی در انتظارم است... هوس می کنم بنشینم تنهایی تخته نرد بازی کنم...

تنهایی هفتگی شروع شده... دلتنگ نیستم! یک جورهایی حتی به آن عادت کرده ام، دلتنگش می شوم! یک جور زندگی مجردیست که با وجود پافشاریهای آرشا، معمولاً آنرا با آشنایی، دوستی، نزدیکی شریک نمی شوم...

امشب فقط پدرشوهرم است که زنگ میزند و جویای حالم... مثل همیشه مهربان، صدایش همیشه به نحو غریبی انرژی بخش است، صدای شاد و گیرایش... و آرشا که از هر فرصتی استفاده می کند تا گپی بزنیم...

معمولاً کسی در این چند روز کاری به کار من ندارد... شاید تا حد زیادی خواست خودم بوده. تمام عمر باوجود طبیعت به شدت برونگرا، همیشه در پی فرصتی برای با خود بودن بوده ام... پس زنگ نمی زنند و آپارتمانمان هم که دورتر شده، دلیل کافی به دست می دهد! و کمک؟! همیشه مرا « دختری که از پس هرکاری برمی آید! » شناخته اند. حتی زمانی که تازه ازدواج کرده بودیم، ماشین نداشتیم و مراکز خرید هم در فاصله زیاد با آپارتمان ما، هرگز هیچ نزدیکی نخواست فکرش را مشغول کند که شاید از کمک بدم نیاید! یادم هست که چطور چندین روز بیمار و بی حال، ازخودم پرستاری می کردم. یا با آن ساعات زیاد کاری و کار تازه اضافه شده خانه، چه می کردم... که چطور هندوانه - میوه مورد علاقه ام - را به خانه می آوردم...

این کم مهری ها مایه حسرت من نیست! به هیچ وجه! فقط یادآور این است که در این شهر چقدر غریبم و تنها. و چقدر از این تنهایی لذت می برم! من او را دارم. چه در کنار من باشد، چه دور از من... اینجا در ذهنم، روحم و دلم، لحظه لحظه حاضر است.

 

                                                       ای تمام فکر و ذکر من،

                                                              فکر و ذکر من،

                                                       تنها تویی که اینجایی...

+ لیلی | شنبه 24 فروردین1387ساعت 23:26 | 

داستان کوتاهی است در ژانر علمی تخیلی، نوشته آلفرد التون وان وگت نویسنده کانادایی تبار – برنده جایزه استاد اعظم علمی تخیلی- و ترجمه پیمان اسماعیلیان.

این داستان شامل نامه هاییست از یک فضایی به یک زمینی. من آنرا تکه تکه در وبلاگ میگذارم. اما شما اگر بخواهید درست متوجه جریان شوید، لازم است آنرا پیوسته دنبال کنید. یعنی نگاهکی به نامه قبلی بیندازید.

با اینکه چندان با کارهای علمی تخیلی میانه ای ندارم، از این داستان خیلی خوشم آمد. مطمئنم شما هم از آن لذت می برید.

 

 

سیاره اوریگا

دوست مکاتبه ای عزیز:

وقتی اولین بار نامه ات را از باشگاه مکاتبه ای بین ستاره ای دریافت کردم، اولین فکرم این بود که توجهی به آن نکنم. حال کسی که هفتاد سال گذشته را در زندانی اوریگایی گذرانده، اجازه نامه بازی نمیدهد. ولی این زندگی خیلی کسالت آور است و درنتیجه آخرش خودم را وادار کردم که جواب نامه ات را بنویسم.

توصیف کره زمین هیجان انگیز به نظر می آید. بدم نمی آید مدتی در آنجا زندگی کنم و در این خصوص پیشنهادی هم دارم، ولی تا وقتی بیشتر سبک سنگینش کرده ام حرفی نخواهم زد.

لابد متوجه ماده مخصوصی که این نامه را رویش نوشته ام شده ای. فلزی است بسیار حساس، بسیار نازک، بسیار انعطاف پذیر. چند ورقی از آن را هم برای استفاده ات فرستاده ام. قلمی از تنگستن که به هر نوع اسید قوی ای آشفته شده باشد اثری عالی روی آن باقی میگذارد. برایم خیلی مهم است که روی ن بنویسی، چون انگشتانم به معنای وافعی کلمه داغ تر از آن است که بتوانم کاغذت را بدون صدمه دیدنش در دست بگیرم.

فعلاً چیز بیشتری نمی گویم. شاید نخواهی با یک محکوم جنایی مکاتبه داشته باشی، بنابراین حرکت بعدی را به عهده خودت میگذارم. برای نامه، متشکرم. با اینکه مقصد نامه را نمی دانستی، ولی همان نامه لحظه ای شاد را به زندگی ملال آور من بخشید.

اسکاندر

+ لیلی | شنبه 24 فروردین1387ساعت 13:59 | 

از آقا فرجام و آلوچه خانوم عزیز ممنونم که منو به بازی هفت ترانه دلخواه دعوت کرد. بدون شک این قشنگ ترین بازی وبلاگستانه. چون ثبت حس آدمه... منم گرچه از موسیقی هیچ سررشته ای ندارم و زیر صفرم، عاشق ترانه و آهنگ ترجیحاً از نوع شادش هستم. واضحه که منم مثل بقیه به زحمت تونستم این هفت مورد به اضافه یک مورد ويژه رو ( مجبور شدم! ) از بین آهنگهای مورد علاقه ام انتخاب کنم. اینها قطعه هایی هستن که هم صدای خواننده، هم متن و هم ملودیشون منو اغوا میکنه. میدونین، شاید بهتر بود اول ملودی و ریتم رو مینوشتم. چون اغلب آهنگها، اول ملودیشون منو جذب میکنه بعد سایر فاکتورها!

 

خب جایزه ويژه رو به این آهنگ زیبا و وصف نشدنی ملکه صدای ایران، هایده میدم. این آهنگ همیشه و همیشه منو دیوونه میکنه. مخصوصاً که شوهرم اغلب در سفره و من همیشه دلتنگش... حالا سعی میکنم جلوی خودمو بگیرم تموم ترانه رو اینجا ننویسم! اگه قرار بود فقط یه ترانه سلکت کنم، قطعاً همین بود:

 

 وقتی میای صدای پـــات، از همه جـــاده ها میــاد

 انگــار نه از یه شــهر دور، که از همـه دنیـــا میــاد

 تا وقتی که در وامیشــه، لحظه دیــــــدن میرســه

 هرچی که جاده س رو زمین، به سینه من میرسه

 

و حالا اون هفت مورد:

 

۱- این ترانه شجریان به دلیل مجهولی! منو یاد خونه مامان بزرگ گلم و خاطرات شیرین بچگیم میندازه. اون حس سرخوشی و رهایی قشنگ رو دوباره در من جاری میکنه. البته اون اجرایی که همراه با دکلمه اون خانم خوش صداست:

 

 پر کن پیاله را

 کاین آب آتشین

 دیریست ره به حال خرابم نمی برد

 

۲- ترانه بارون واقعاً زیباست. اگه کنسرت مرضیه تو آمریکا رو دیده باشین، شک دارم این اجرای دلنشین مرضیه دلتونو نبرده باشه:

 

 زمین جگر تشنه وا کن لبا رو

 بنوش قطره های شراب خدا رو

 غماتو فراموش کن، تا میتونی می نوش کن

 با رنگای دیوونه گل، چشامونو مدهـوش کن

 

۳- این ترانه با صدای گیرای خواننده ترک Murat Kekilli و میوزیک ویدیویی دگرگون کننده! اجرا شده. اینو از این جهت میگم که شنیده ام تحت تاثیر این ترانه تعدادی خودکشی کرده ان. راست و دروغش پای راوی! البته اگه معنیشو بدونین بهتر دلیلشو متوجه میشین:

 امشب میمیرم، تو نمیتوانی مانعم شوی، ستاره ها نمیتوانند مانعم شوند، چشمهایت نمی توانند...

آخر فیلم هم خواننده خودشو پرت میکنه و...

  

Bu akşam ölürüm beni kimse tutamaz
Sen beni tutamazsın yıldızlar tutamaz

Bir uçurum gibi düşerim gözlerinden
Gözlerin beni tutamaz

 

۴- ترانه Monsieur l'amour کار Dalida هم متن خیلی قشنگی داره و هم ریتم فوق العاده ای:

 

Monsieur l'amour quand tu frappes à ma porte
Tous les diables m'emportent jusqu'au paradis
Monsieur l'amour sitôt que tu te montres
Je vais à ta rencontre et je te dis oui
 

5- ترانه Love Story که دیگه توضیح نمیخواد:

    

How long does it last? Can love be measured by the hours in a day?

I have no answers now but this much I can say:

I know I'll need her till the stars all burn away. And she'll be there.

 

6- همه ترانه های Joe Dassin را دوست دارم. خیلی رمانتیکه. اما این یکی گل سرسبده:

 

    

Et si tu n'existais pas

Dis-moi pourquoi j'existerais

Pour trainer dans un monde sans toi

Sans espoir et sans regret

    

7- این ترانه با صدای عارف در مورد وصف سبلان یا ساوالانه. بهترین قله ای که رفته ام. اونقدر دوستش دارم که همونطور که بعضیها برای سفر مکه دعا میکنن؛ منم دعا میکنم که یک بار دیگه قسمتم بشه و اون دریاچه فوق العاده(دریاچه روی قله سبلان) رو ببینم. فقط امیدوارم درست شنیده و نوشته باشم:

 

سنی نِچَه شاعیر سالدی نغمه یَه

نوبت چاتّدی منَه ایندی ساوالان

سنَ آرهام دیَن اومیدیم دیَن

گانا قالدی کونلوم ایندی ساوالان

 

جایزه جفنگیات رو هم تقدیم میکنم به تقریباً تمام خوانندگان نوشکفته پارسی زبان پینگیلیش خوان!

 

 

خوشحالم که اینها رو مکتوب کردم! هرچند جای ترانه های قشنگی از گوگوش، هایده، ابی، سیاوش قمیشی، شهرام ناظری، Mireille Mathieu، سیبل، ابی(ترک) و... خالیه.

دوستای گلم سپیده، مریم، نازی، آلما، هیرودیا، نازخاتون، حقوقدان پاریسی، زهرا و الناز رو به این بازی دعوت میکنم.

 

 

+ لیلی | چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 20:25 | 

امروز فوق العاده بود. همچین هوا یی رو سالها بود تو اصفهان ندیده بودم. بارش ملایم و یه آفتاب کمرنگ هم؛ و تازه سرد هم نبود! اصفهان خیلی سبزه و دارودرخت زیاد داره. اما چون کویریه، این سبزیها تو پس زمینه محو شدن. با یه بارش تازه قشنگیشون رومیاد. موقع سرما که سوز سرما نمیذاره کنار رودخونه یا تو پارک دووم بیاری و موقع گرما هم که تیغ آفتاب! در نتیجه فقط چیزی حدود دو سه ماه، هوا بهشتیه!

صبح با آرشا بی خیال کار و زندگی شدیم و رفتیم یه گشت دلچسب زیر بارون زدیم. رفتیم کوچه باغهای اطراف شهر... محشر بود.... بعد هم آرشا رفت سر کار و من کنار رودخونه قدم زدم و تا پل خواجو و از اونجا تا چهارراه آپادانا رو پیاده روی کردم. از قشنگی رودخونه و نقشهای پل خواجو که همه عمر دیده بودم، نفسم گرفت.

 

تو راه فکر میکردم اینجا که انقدر قشنگه چرا من هوای سرزمینهای دگر دارم؟! اصفهان رو یه بار دیگه، فقط البته از نقطه نظر محیط و طبیعت، نگاه کردم.

رو پله ها واسادم و از بالا رودخونه رو نگاه کردم. پارک کنار رود، قشنگه؛ اما خیلی مصنوعی، خیلی دست سازه... و پل، اونقدر منظم، منظم، منظم... طرحها چنان حساب شده... و با وجود این نظم سرسام آور اشیا تو زندگی شخصی من!* و من این نظم رو، دست کم به این شدت نمیخوام اما دچارشم... پس حداقل تو محیط بیرون لازمش ندارم...

فکر کردم که چند سال تو همین محله میر و آپادانا زندگی کردم، تو پنج دقیقه ای زاینده رود؛ و چند بار اومدم قدم زنی کنار رود؟ مگر مواقعی که همراه شوهرم میرفتیم دوچرخه سواری... که البته از زیباترین خاطرات زندگیمونه... حتی موقعی رو یادم میاد که تنها بودم و دلتنگ؛ رفتم کنار رود چون دلم گرفته بود و داغون تر از قبل برگشتم...

 

فکر کردم با تمام وجود میخوام برم... برم سرزمینهای دیگه رو تجربه کنم... جایی که زیبا باشه و سبز... هرجا... از ته دل دعا کردم...

 

* اگه به خونه من بیاین، از نظم بی حدی که تو چیدمان و کلاسه بندی همه اشیا زندگیم _ از کابینتهای آشپزحونه تا پنهان ترین زوایا و گوشه ها و بدرد نخورترین آیتمها _ میبینین جا میخورین. همخوانی اندازه ها، رنگها، طرحها، موضوعات و... همه چیز...

+ لیلی | چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 20:2

 اگه تونستین سری به مشهد اردهال بزنین. مقبره سهراب اونجاست که خیلی غریبانه و زشته... بدون حتی عکسی! تنها نشون سهراب، دستنوشته شعر «صدای پای آب» است با سانسور! اونجا که مربوط به زن روسپی میشه. گو اینکه یکی دو بار سنگ قبرش رو هم داغان کرده ان!*

منطقه نیاسر و آتشکده و غار و آبشارش خیلی قشنگه بخصوص در بهار. روستایی هست به نام برزک که مردم خیلی باصفایی داره. و قمصر که متاسفانه من ندیده ام.

 

                                آبشار نیاسر

 

 

* من دو سال پیش اونجا رفتم. امیدوارم حالا اوضاع بهتر باشه.

+ لیلی | شنبه 17 فروردین1387ساعت 23:52 | 

کاشان از لحاظ قدمت بسیار بسیار ارزشمنده. و البته هم بخاطر جشن گلابگیری و هم وجود چندین دانشگاه، خیلی پر رفت و آمدو معرف حضور هست. ظهر گذشته بود که رسیدیم کاشان و نهار خوردیم. هرچه از کیفیت پایین غذا و کثیفی بی نظیر سرویس بهداشتی و... بگم، کم گفتم. خیلی خیلی شلوغ بود طوری که نتونستیم حمام فین رو ببینیم. خودمون که دیده بودیم البته، مهمانان عزیزمون موفق به زیارت نشدن. صف بود از کجا تا کجا... اما یکی دوتا خونه های قشنگ کاشون رو دیدن.

 

                                 خانه عامریها

 

تو محوطه باغ فین دو دسته چادر سیاه پوش با صورتهای پر مو و ابروان پهن درهم ( گو اینکه عمداً روی این دو خصوصیت ظاهری تاکید شده بود! ) میدیدی. دسته اول با کارت «راهنما» روی سینه، حرفی نمیزدن مگه اینکه سئوالی میشد و اونوقت هم چنان اطلاعاتی بهت میدادن که شاخ درمیاوردی. مثلاً یکی از اونها میگفت: « سیستم آبرسانی این باغ برمیگرده به دوره احمدشاه قاجار که هزار و پانصد سال پیشه!! ببینین چه سیستم پیشرفته ای داشته...» و دسته دوم یهویی کنارت ظاهر میشدن و ضمن تبریک سال نو ازت میخواستن شالتو درست کنی. فقط نمیدونم چرا منی که حتی کرم ضد آفتاب و رژ لب هم نداشتم ( همون موقع پریود شده بودم و گرما کلافه ام کرده بود و خسته از راه، نمیه جون بودم... ) چهار بار تذکر گرفتم و خانمهایی با هفت قلم آرایش حتی یک بار هم حرفی نشنیدن! ( زمان دانشجویی شوخیی بود بین دخترا که میگفتن این کلاغ سیاها هرچی مورد منکراتیت کمتر باشه بیشتر دل و جرئت دارن بهت گیر بدن!)

 

کاشان با وجود همه پتانسیلی که داره هنوز خیلی جا داره تا از حالت ده خارج بشه. هرچند خودشون متوجه نیستن و تا حرفی هم میشه میگن مرکز (اصفهان) باهاشون خوب نیست و مانع پیشرفتشون میشه. اما واقعیت اینه که اونا اغلب بسیار پولدارن و حداقل ظاهر خودشونو که میتونن از این وضعیت اسفناک نجات بدن. بهرحال از کیفیتهای پایین در همه چیز تعجب نکنین. خونه های تاریخیشو ببینین که محشره و از باغ فین لذت ببرین. یه شیرینی داره به اسم « حاج بادوم » که من زیاد دوست ندارم. اما کلوچه و قطابش معرکه است. قطابها خیلی خیلی خوشمزه تر از قطاب یزدی... و خب انواع عرقیجات و گلاب که حتماً از جای مطمئن بخرین. 

+ لیلی | شنبه 17 فروردین1387ساعت 23:14

ابیانه رو بخاطر مراسم عاشورا و بافت خاص و معماریش و... خیلی از شما دیدین. ولی اگه ندیدین نصف عمرتون برفناست! ( زیاد جدی نگیرین! )...

خونه ها و کوچه های قرمزرنگ ( که متاسفانه اینجا و آنجا با درهای فلزی و بناهای تازه ، داره از اون حالت سافت قدیمی خارج میشه ) ، زنها با لباسهای محلی و روسریهای گلدار بلند ، مردها با آن شلوارهای گشاد ، گویش متفاوت... طبیعت زیبا...

حتماْ میدونین که اغلب جوانهای ابیانه دیگه اونجا زندگی نمیکنن و به تهران و... رفتن. اما تو تعطیلات برگشنه بودن و چهره های زیبای دخترها تو لباس محلی میدرخشید. اغلب لباس محلی و سیب و ... میفروختن به چندین برابر قیمت!

  

                   ابیانه

+ لیلی | شنبه 17 فروردین1387ساعت 23:6

صبح زود راه افتادیم. صبحانه رو نطنز خوردیم. اونجا مسجدی هست که متعلق به زمان مغوله؛ یک درخت بسیار قدیمی مقابلش و یه آتشکده متعلق به دوره ساسانی ( فعلاً در دست تعمیر ) در پشت مسجد. راهنمای خوبی داشت که توضیحات جامعی داد. البته ما با خوش شانسی زیاد، مادرشوهرم رو همراه داشتیم که لیسانسیه تاریخه و... و تاریخ مغول و ساسانیان من تکمیل شد!

درختها همه شکوفه زده بودن. بسیار زیبا... به سمت ابیانه راه افتادیم.

 

                       سقف بقعه شیخ عبدالصمد

+ لیلی | شنبه 17 فروردین1387ساعت 22:50

چند باری خواستم بیام و عکس سفره هفت سینم رو بذارم. خیلی فشنگ شده بود. امسال از فرم و رنگهای کاملاً متفاوتی استفاده کردم. رنگهای تند و شاد خیلی بیشتر. اصلاً سعی نکردم رنگها یک دست باشه. برعکس، رنگارنگی رو میخواستم. اما وقتی تو وبلاگ یکی از آشناها سفره هفت سین دو سال پیشمو دیدم، پشیمون شدم. تازه کلی هم ملت تعریف کرده بودن از سلیقه اش و... و اون فقط تشکر کرده بود. بابا حداقل یه کلمه بگین کار خودمون نیست. الکی افه نذارین!

تو این چهار سالی که ازدواج کردم این اولین نوروزی بود که تو اصفهان گذروندیم و البته به لطف همشهریان گرامی، افتضاح! حالا چطور، بماند... سالها بود که اینطور دپرس نشده بودم. با تمام وجود امیدوارم هرچه زودتر از چنبره این شهر زیبای لعنتی و مردم غیر قابل تحملش خلاص بشم... صد البته خودمم یکیشونم! ولی همیشه و هرلحظه سعی کرده ام اخلاقیات اصفهانی رو از خودم دور کنم. آخ که اگه بخوام بگم چی هست و چطور، میشه مثنوی هفتاد من! و تضمین میدم خیلی از این ادا و اطوارها رو هیچ جای دیگه این کره خاکی پیدا نمیکنین! همه جا همه جور آدمی هست اما یک سری اخلاقیات و فرهنگ هست که در هر محیط، غالبه. و وای از فرهنگ مردم کوچه بازار این شهر...

تنها جایی که رفتیم ابیانه بود و کاشان. سفری یک روزه.

 

حالا باز آرشا رفته و من تنها شدم. دارم فیش اند چیپس میخورم که به توصیه دوستی، با قره قوروت درستش کردم و بدک نشده. اما خداییش آبلیمو چیز دیگه است... در گلستانه گوش میدم و تایپ میکنم. بی اینکه ذره ای از سردر گمی سال پیشم کم شده باشه یا تصمیمات جدی جدیدی گرفته باشم هنوز... اما به شدت فکرم مشغوله: کیم اصلاً؟ چیکار میخوام بکنم؟ از زندیگم به صورت فعلی راضیم یا لازمه انقلابی صورت بدم؟و... و... جوابها رو کمابیش میدونم اما... سال نوی من تازه انگار داره شروع میشه...

+ لیلی | شنبه 17 فروردین1387ساعت 22:46