تبليغاتX
دوبـاره نـگـاه

دوبـاره نـگـاه

این آخرین پست امساله. میخوام برم سراغ سبزی پلو با ماهی و سفره هفت سین که امسال تصمیم گرفتم ساده بندازم...

به قول صالح اعلا پیش پیش:

       نوروز باستانی، سال نو و بهار زیبا بر همه مبارک

+ لیلی | چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 20:1 | 

خب حالا فکرشو بکنین که روز تولد آدم بیفته به چهارشنبه سوری و اونهم درست بیفته یکروز قبل از عید!!! چه شود...

شب رفتیم باغ یکی از دوستامون که چند ساله میریم. اما دوستان خیلی کمی اومده بودن. پارسال باغ رو هوا بود... هرچی پارسال خوش گذشت، امسال کسل کننده بود... افتضاح!!

+ لیلی | چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 20:0

تولد آرشا 28 اسفنده. فکرشو بکنین! من هرسال یه هفته زودتر جشن میگرفتم تا بتونم مهمونی بدم. اما حال نمیداد. امسال تصمیم گرفتیم خودمون دو تا و درست همون روز جشن بگیریم. فوق العاده خوش گذشت. بهتر از همیشه! آرشا گفت که این بهترین روز تولدی بوده که تو اصفهان داشته... خوشمزه ترین کیکی که تو اصفهان وجود داره رو خوردیم... رقصیدیم و عکس گرفتیم و ... هرچی که متن و دلنوشته میخواستم اینجا براش بنویسم، تو دفتر قرمزمون واسه خودش نوشتم... حالا فقط مینویسم:

                          عشق من!

 

                   سالروز شکفتنت گرامی

 

                       تولدت مبارک باد.

+ لیلی | چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 20:0

گرچه اسفند خیلی شلوغی داشتم، همه چیز خیلی خوب انجام گرفت. البته هرسال سعی میکنم دنگ و فنگ کارهامو کمتر و کمتر کنم. از خیلی پیش برنامه ریزی میکنم و سعی میکنم آسون بگیرم. من آخه به شدت به زرق و برق هر کار اهمیت میدم و دوست دارم هر کار رو رنگی و با آب و تاب انجام بدم مخصوصاً مراسم ها رو. اینه که اگه جلوی خودمو نگیرم دیگه واویلا!

دو تا دندون عقل کشیدم که خیلی خوب بود و اصلاًاذیتم نکرد. مخصوصاً از اون جهت که خیلی ترسو هستم! آرشا هم دو تا دندون پر کرد که «بر این مژده گر جان فشانم رواست!» خدا میدونه چقدر طولش داد تا بالاخره وقت کرد اونا رو درست کنه اونم از صدقه سری دندون کشیدن من! یه دکتر هم پیدا کردم خدا! یعنی آشنای آرشاست اما من تازه مریضش شده ام.

خونه تکونی به خوبی انجام شد... امسال آرایشگاه از همیشه راحت تر و بی دردسرتر بود؛ هرچند که چند تا تیکه از موهامو قرمز کردم و حالا هی داره رنگش میره و بدرنگ میشه. نمیدونم باهاش چیکار کنم... و...

تقریباً اونطور که دلم میخواست کارها انجام شده... حالا نه دقیقاً که البته این روزها من از خدامه تصوراتم خیلی هم به عمل درنیاد!! چون به شدت تنوع طلب و کمال طلبم و واضحه که این دو تا ويژگی حسابی آدمو تو دردسر میندازه. دارم تمرین میکنم که این صددرصد خواهی رو کاهش بدم تا بیشتر لذت ببرم.

+ لیلی | چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 19:56

چند وقت پیش تو یکی از شبکه های فرانسوی فیلمی مستند از یه خانواده مدرن سه نفری تماشا کردم که البته آمریکایی بودن. اینکه چرا مدرن بودن برمیگشت به ترکیب خانواده: یک زن و دو شوهر! این سه نفر خیلی شاد کنار هم زندگی میکردن و هرجا میرفتن آب از لب و لوچه دخترا راه مینداختن. عاشق هم بودن... کار و تفریح میکردن... تعطیلات به سفر میرفتن و سه تایی تو جمعهای دوستانه نمایش اجرا میکردن... تو تختخواب سه نفره میخوابیدن و صد البته بچه دار شدن. تنها مشکلشون بعد از دنیا اومدن بچه این بود که اجازه داده نشد فامیل هر دو پدر رو روی بچه بذارن. با خواهر و برادر و فک و فامیل هر دو شوهر مصاحبه شد و همه در کف این زندگی فوق العاده بودن! وقتی صحنه ای که هر دو مرد، زن رو که حامله بود ماساژ میدادن و بهش میرسیدن نشون میداد، حالم  داشت بهم میخورد...

 

چند سال پیش سروصداها و اعتراضهایی به یه سریال ایرونی بلند شد که موضوعش زندگی خوش دو تا هوو و گویا تبلیغ تعدد زوجات بود. من اون روزها این سریالو ندیدم. حالا باز دارن پخشش میکنن و این بار دو تا نیم قسمت و نه بیشتر! رو تونستم تحمل کنم. زن اول به اصرار دوست خودش رو به همسری شوهرش درآورد! دلیلش رو متوجه نشدم. و بعد هر دو زن بچه دار شدن. تو این سریال همه یا دوزنه هستن یا ضد زن. نفهمیدم به کجا میخواد برسه چون کامل تماشا کردنش از من یکی برنمیاد! اما اونقدر داستان و اجراها و کلیت فیلم تهوع آور بود که هنوز هم نمیفهمم چطور تونستن بهش مجوز بدن! دیگه ندیده بودیم حرمسراها رو انقدر شفاف نمایش بدن!!

 

تو داستانهایی که این اواخر خوندم متوجه شدم چند همسری تو افعانستان یه موضوع کاملاً پذیرفته شده و طبیعیه!! هووها اونقدر راحت کنار هم زندگی میکنن که باور کردنی نیست! اونچه که باورش سخت تره، رفتار وحشتناک سه هوو تو یکی از این داستانها، نسبت به فرزند نامشروع  شوهرشونه... با بچه هوو مشکلی ندارن اما اون یکی بچه براشون مایه شرمه؛ فقط چون ملا مادرش رو به عقد شوهرشون درنیاورده...

 

خونواده هایی متشکل از دو پدر یا دو مادر هم که تو خیلی از کشورها جا افتاده...

 

اینا چی فکر میکنن؟ عشق رو حتی مزه نکردن! چطور آدم عشقشو با یه نفر دیگه میتونه تقسیم کنه؟ این رفتار اصلاً با ذات عشق متناقضه! حالا اسمشو مدرنیسم و دستور شرع و وسعت فکر و سنت شکنی و هرچی که بذارن... هرچقدر هم که آدم آوانگارد باشه هضمش غیرممکنه...

+ لیلی | چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 16:57 | 

نوشتم که دوباره مینویسم و دو ماه گذشته از آنروز و دریغ از کلامی... نوشتن انگار با من خو نمیگیرد... حوصله اش را ندارم. شاید بخاطر ذهنم است که لحظه ای آرام ندارد و کیبورد به پایش نمیرسد... شاید بخاطر فراغت خاطریست که ندارم... شاید بخاطر خوشبختی عظیمی ست که زندگیش میکنم... هرچه هست نمیگذارد به روز شوم... یک جوری این وبلاگ با من پیوند نمیخورد؛ جزئی از زندگیم نمیشود. همانطور که قبلی هم نشد... و قبلی تر هم نه! درودیوارش را نمی پسندم... رنگهایش را... اتمسفرش را... حتی اسمش را... اینجا انگار خودم نیستم؛ یا همه خودم نیستم... یک جورهایی خانه من نیست اینجا! می پرسی چرا؟ یک ذره از نشاط و شادی زندگی واقعیم را اینجا پیدا نمیکنم... یک تمهیداتی اندیشیده ام البته! ببینیم چه میشود... با همه اینهایی که گفتم، نمیدانم چرا هنوز مصرانه میخواهم حفظش کنم. راستی چرا وبلاگ داشتن از نداشتن بهتر است حالا با هر کیفیتی؟

+ لیلی | شنبه 11 اسفند1386ساعت 19:46 |