تبليغاتX
دوبـاره نـگـاه

دوبـاره نـگـاه

برگشتم...

بیشتر از دو ماهه که سر نزدم... نه اینکه وب ننوشته باشم یا سراغ کسی نرفته باشم؛ حتی چک میل هم نکردم... باورتون میشه دو ماه آدم اصلاً کانکت نشه؟! به هیچوجه حوصله دنیا رو نداشتم... (حالا دارم؟) دلم خیلی تنگ شده بود واسه همه تون: نازی، داستانگو، هیرودیا و... اغلب فکر میکردم سپیده جونی چیکار کرد؟ ویزاشون به کجا رسید؟ مریم چطور؟ انیس چطوره؟ پر چیکار میکنه؟... هنوز هم کانکت نشدم البته و دارم آفلاین مینویسم. اما دیگه میخوام این سکوت رو بشکنم. از عزلت دربیام...

افسرده نشده ام. اما به شدت خسته ام. بعضی وقتا انگار پیش نمیره... بی هیچ دلیل کاملاً شفافی... یه جور سرگردونم... حیرونم... همه چیز خوبه تو زندگیمون. اما هرچی پیش میریم می بینم بیشتر داریم از خودمون عقب میفتیم...

دلم میخواست بیشتر توضیح بدم. حتی چند بار نوشتم و دیلیت کردم... اما باشه یه وقت دیگه... واقعاً نمیتونم توضیح بدم حالا...

این مدت اونقدر اتفاقات جورواجور افتاده که نمیشه نصفش رو هم گفت... خونه جدید محشره. خیلی قشنگ تر، راحت تر و حتی بزرگتر از خونه قبلی. با آب و هوا و ویوی عالی... واقعاً خوشم اینجا. خدارو شکر. خدا رو هزار بار شکر... همسایه هاش اما به پای همسایه های قبلی نمیرسن. گاهی سروصدا دارن و غیره... از اون تیپ آدمایی که هیچ دیدی نسبت به اوضاع مجتمع آپارتمانی ندارن. روز اول هم که بچه هاشون دور از چشمم زدن دوچرخه نازنینم رو تو پارکینگ داغون کردن. اما خب وقتی تذکر میدی گوش میکنن. چه میشه کرد دیگه... همه چیز با هم نمیشه...

دیگه اینکه یه بدبیاری مالی داشتم... چند تا ضدحال اساسی در زمینه مهاجرت که حسابی اوضاعمو بهم ریخته و...

 کتاب زیاد خوندم این چند وقت: بادبادک باز نوشته خالد حسینی، دیزی میلر اثر هنری جیمز، دفتر خاطرات سوزان برای نیکلاس، چرکنویس نوشته بهمن فرزانه، باورهای حقیقی کار ویرجینیا ولف، جلد اول آنی و...

 

فردا پس فردا به همتون سرمیزنم.  

+ لیلی | جمعه 7 دی1386ساعت 19:55 |