تبليغاتX
دوبـاره نـگـاه

دوبـاره نـگـاه

مواقعی که کتابی در دست خوندن ندارم، انگار چیزی کم دارم... عادت دارم قبل از خواب، بخونم. . لذت خوندن کلمات رو هیچ چیز دیگه، حتی موسیقی، حتی فیلم پر نمیکنه... هر کتاب یه دنیای نوست... وقتی دارم کتابی میخونم، مثل اینه که یه زندگی دیگه رو تجربه میکنم.

مخصوصاً کتابهای خارجی رو خیلی دوست دارم. اونچه من از یه کتاب میخوام، ترسیم زندگی جوامع دیگه است. درواقع به قول آرشا، بیش از اونکه دنبال ادبیات باشم، پی فرهنگم. فرهنگ سرزمینهای دور و نزدیک. روش زندگی اونا، طرز فکر، علایق، عادات و رسوم، دغدغه ها، روابط و... چیزی که در سفر هم همیشه دنبالشم. چیزهای نو... هم ازشون لذت میبرم و هم ایده میگیرم. بعضیها رو میتونم تو زندگی استفاده کنم... اینه که کتابهای جدیدالتحریر رو به قدیمیها ترجیح میدم.

اما مشکلی که هست، کمبود کتابه. یعنی کمبود شناخت کتاب. گاهی کتابهایی که میخرم باب طبع نیست. گاهی کتابی که به کار من میاد رو برحسب تصادف پیدا میکنم. گاهی دنبال کتاب خاصیم ولی اصفهان نمیاد و...

پی برده ام کتابهایی که بیشتر خوشم اومده، اغلب گمنام ترینها بودن. کتابهای نویی که هنوز جای خودشونو باز نکردن و کسی نمیشناسه. یا شاید که هیچوقت هم معروف نشن. چون همونطور که گفتم، کتاب رو از دید ادبی ارزیابی نمیکنم.   

فکر کردم اگه منبعی داشتیم که کتابها رو معرفی میکرد چقدر خوب بود. البته معرفیی بیش از نام کتاب و نام نویسنده.

حتماً وبلاگها و سایتهایی به این منظور هست. باید سرچ کنم. دوستان هم گاهی تو وبلاگهاشون اسم کتابهایی معرفی میکنن که عالیه. کتابهای خوبی از همین راه پیدا کردم.

قصد دارم منم شروع کنم. شاید سلیقه مون شبیه باشه...

+ لیلی | سه شنبه 24 مهر1386ساعت 0:58 | 

شاید یه کم دیر باشه. اما دیدم اگه نظرات درخشانمو ننویسم ممکنه حناق (خناق؟) بگیرم:

ماه رمضون که شروع شد، از بین سریالها اغما رو انتخاب کردم که دنبال کنم. بعد از چند روز دیدم خرافات و چرت و پرته. رهاش کردم اومدم سراغ میوه ممنوعه. درنتیجه چند قسمت اول این سریال رو از دست دادم. با اینحال اونقدر کشش داشت که تا آخر ببینم. در کل، کار حرفه ای بود. دیالوگها و بازیها خوب بود. موضوع هم، البته با این کیفیت، دستمالی نشده بود.

نکته ای که خیلی نظرمو جلب کرد، شیوه برخورد فیلمنامه با قضاوتها بود. درمورد هر کس که قضاوت میکردی و حق رو بهش میدادی، طرف مقابل با استدلالهای متقابل جدید، باعث میشد در تصمیمت تجدید نظر کنی. همیشه همینطوره البته. قضاوت کردن اونقدر که به نظر میاد، آسون نیست. و فیلم این رو خیلی قشنگ نشون داد.

اما اشکلاتی داشت:  

 

1- داستان این عشق فقط ظاهر قضیه است. پیرمرد قراره به واسطه این عشق، درهم بشکنه؛ کبر و غرورشو از دست بده و بازسازی بشه. ایمان واقعی پیدا کنه. آدمی که بخاطر ایمانش خیلیا رو آدم حساب نمیکرد، حالا از صمیم قلب به پای همونا بیفته و حلالیت بخواد...

من اما میخوام سطح این اتفاقات رو بررسی کنم. چیزهایی که برام قابل هضم نیست زیاده.

به نظرم عجیبه وقتی آدم پدرشو از دست داده یا برادرش به اتهام قتل تو زندونه، بتونه آروم باشه و روال عادی زندگی رو طی کنه؛ چه برسه به اینکه بشینه نقشه بکشه! به نظرم بخشیدن کسی که میخواسته پسرشو بکشه به هر دلیل و با هر انگیزه ای، غیر ممکنه. حتی اگه عاشقش باشه؛ چه برسه به اینکه قربون صدقه اش هم  بره و برای شفاش خودشو به آب و آتیش بزنه.

به نظرم بخشیدن همسری که اونطور بهش خیانت کرده، دیگه غیرممکنه. (برای خیانت کردن لزوماً نباید با کسی خوابید. دل و دین از دست دادن خیانت بزرگتریه. خیلی بزرگتر از خیانت جسم.)

و دست آخر، اون تله پاتی قرآن خونی آخر کار، با اون کیفیت، دیگه غیر قابل تحمله! باز میره سمت همون خرافه که این روزا تو تلویزیون بیداد میکنه.   

آره به نظرم عکس العملها در برابر اتفاقات، دور از زندگی واقعیه.

  

2- آخر فیلم رو بد کار کردن. طبق روال ایرانی، همه چیز یکی پس از دیگری و به سرعت ختم به خیر شد! باز خدا خیرشون بده که جلال رو هم سه سوته از زندون نکشیدن بیرون با اون پرونده سنگین.

 

3- فقط بازیهای گوهر خیر اندیش، نصیریان و مخصوصاً امیر جعفری خیلی خوب بود. در مورد دو نفر اول، که هیچوقت بازی بد ازشون ندیدم. اما امیر جعفری واقعاً گل کاشت. پدر سوخته و هفت خط، عاشق پدر و سرشار از روح زندگی... شکستن و در خود خرد شدن رو خیلی خوب نمایش داد؛ بعد از جریان پدر و همسرش و... عالی بود.

قبلاً فقط بازیهای کمدیش رو دیده بودم که چنگی به دل نمیزد و حتی لوسی بیش از حدش باعث شده بود ازش خوشم نیاد. حالا اما هنرمندانه بازی میکنه.

 

4- چرا همه دخترای خودساخته و توانمند سریالها، انقدر گنده دماغ و سگ اخلاقن؟ یعنی افراد با این مشخصات حتماً باید بپرن به آدما و گازشون بگیرن؟ حتی در مورد دخترای محجوب هم این صدق میکنه. کارکتر زن قوی مساویست با زن اخمو و بداخلاق...

نمیشد هستی با کسانی که اونطور سر در قدمش داشتن اینقدر با تفرعن برخورد نکنه؟ نمیشد اون حسابدار و این پیرمرد اونهمه از این دختر تو سری نمیخوردن و تحقیر نمیشدن؟ بابا زنهای قوی انسانتر از این حرفان.

+ لیلی | دوشنبه 23 مهر1386ساعت 23:23

۱- خب من بالاخره کار خودمو کردم! خونه رو میگم. یه آپارتمان خوشگل پیدا کردیم. با قیمت مناسب. صد البته به شیکی آپارتمان فعلی نیست. سونا و جکوزی هم نداره. اما نوسازه و خیلی راحت و دوست داشتنی. تو مجتمع قشنگیه . زندگی تو مجتمع آپارتمانی رو ترجیح میدم.

فقط یه اشکال اساسی داره: (روم به دیفال) توالت فرنگی نداره. یعنی هنوز نذاشتن و قصد هم ندارن بذارن!

شاید عاقلانه نباشه. اما همونطور که گفتم دیگه از این محل و خونه خسته شده بودم.  حقیقت اینه که من سالهاست از این شهر خسته شده ام. از وقتی چشم باز کردم تو این شهر وول خوردم. گیرم شهر قشنگ و تمیزیه. گیرم شرایط خوبی داریم و همه چیز رله است... ولی مگه آدم چند سال زندگی میکنه؟ به خودم حق میدم زندگی تو شهر دیگه رو هم تجربه کنم. اما بخاطر مسائل کاری، فعلاً نمیتونیم از اصفهان بریم. اینه که تصمیم گرفتیم حداقل محل نوسازی رو انتخاب کنیم. دیگه دسترسی به جاهای مختلف به راحتی قبل نیست. اما رفت و آمدش راحته.

اول هفته آینده اسباب کشی داریم. مرسی دوستای گل گلم که گفتین میاین کمک. نگفتم این دوستی نِتی چیز دیگه است؟ و البته اگه اصفهان بودین حتماً خبرتون میکردم. شک نکنین!! اسباب کشی واقعاً سخته ولی خودمونیم با دوستا خوش میگذره. دفعه پیش کلی حال داد... و وقتی اسبابها رو چیدی همه چیز لذت بخشه...

حالا خدا رحم کنه که امتحان هم دارم آخر اون هفته. آرشا هم باید بره تهران مأموریت و دندونپزشکی هم باید برم و...

 

 

2- هفته پیش دادم موهامو کوتاه کوتاه کرد. رنگ موهام مشکی پر کلاغیه و خیلی پرپشت. تا میاد بلند بشه احساس میکنم دنیا پیش چشمم سیاه شده... قبلاً مرتب مش میکردم ولی اونم خیلی تکراری شد... شروع کردم به کوتاه کردن مو و زندگی آسون شد!! موی کوتاه همیشه به نظرم قشنگتر اومده... اما این بار دیگه قصد دارم بلندش کنم و رنگ بزنم. گو اینکه جنس و رنگ موهام طوریه که به این راحتی رنگ نمیگیره. تازه نمیدونم چه رنگی انتخاب کنم...  
+ لیلی | دوشنبه 23 مهر1386ساعت 21:2 | 

داریم دنبال خونه می گردیم. فعلاً تو یکی از بهترین خیابونای شهر زندگی می کنیم. همه چیز عالیه. آپارتمان واقعاً شیک و قشنگ... همه امکانات حتی سونا و جکوزی... همسایه های تحصیلکرده، باادب و بی آزار... محیط ساکت... کسی نبوده که بیاد خونمون و بتونه ازش تعریف نکنه! درواقع عاشقش میشن... دلیلش هم اینه که صاخبخونه این آپارتمانو واسه دخترش ساخته که کلی تا سن ازدواجش مونده و حالا اجاره اش داده (لطفاً خدای نکرده فکر نکنین پدرهای اصفهانی انقدر در حق دحتراشون لطف دارن! این آقا جنوبیه. و الا اصفهانی جماعت داشته باشه هم این کارو نمیکنه! دست کم نه برای دخترش...)

با این تفاسیر، هیچکس باور نمیکنه که قصد داریم از این آپارتمان بریم...

 

راستش حالا که داریم خونه های حتی نوساز رو می بینیم بیشتر متوجه می شیم که چه آپارتمان زیبا و بی عیبی داریم! با همه اینها خیلی دلم میخواد جابجا بشیم. این روحیه تنوع طلب افتضاح من، موندن بیش از دو سال حتی تو این محل بی نقص رو هم تاب نمیاره... دلم محیط تازه میخواد... حالا که قرار نیست به این زودیا از این شهر بریم، چرا خودمونو تو یه منطقه حبس کنیم؛ گیرم که همه چیزش هم عالی باشه؟ از اون گذشته، بیش از حد به راحتی و تنبلی عادت کردیم... اگه قرار باشه از این مملکت بریم نباید اینقدر به راحتی خو گرفته باشیم...

خب اینا دلایل دلم... دلیل عقلم هم اینه که چرا انقدر پول اجاره بدیم؟ میشه با هزینه کمتر هم زندگی کرد.

 

تو اصفهان آپارتمان کمه. اونایی که هست قشنگ نیستن و اونایی که قشنگه رو زدن داغون کردن. اصلاً فرهنگ آپارتمان نشینی یُخ! مثلاً امروز آپارتمانی تمام سرامیک رو دیدیم که مالک شش ماه توش نشسته بود. کامل موکتش کرده بود. موکت بدرنگ دلگیر... بله می تونستیم اگه سرامیک رو ترجیح می دیم، موکتهارو جمع کنیم. اما اونقدر که بخاطر موکتها چسب زده بودن رو سرامیک...

یه واحد از آپارتمانی پنج واحدی رو  بالاخره پسندیدیم. وقتی تو حیاط اومدیم گوشه کنار حیاط پر از بشکه و خرت و پرت مالک طبقه اول بود. پر از خاک و رد آب زباله و بند رختی توی حیاط که هفت هشت سوتین و کلی شورت زنونه روش پهن بود... خب با این همسایه ها مگه میشه زندگی کرد؟

نقشه خونه و قشنگیش که دیگه گفتن نداره... اصلاً تو اصفهان تعریف شده نیست. اگه تو تهران از کمترین متراژ بیشترین بهره رو میبرن، اینجا از صد و ده متر یه خواب در میارن!! نماها هم افتضاح... فقط فکر میکنن که هرچی سنگ بیشتری مصرف بشه شیکتره و اون رو هم استفاره نمیکنن و درنتیجه چیز مزخرفی از آب درمیاد.

وقتی فکر میکنم اگه تبریز زندگی میکردیم چه تعداد بی شماری انتخاب داشتیم و یکی از یکی قشنگ تر... اونهمه که اونجا مجتمع ساختن به چه قشنگی و با چه نما و تعداد طبقاتی که اینجا مشابهش نیست... و چه قیمتهای کمتری...

 

و تازه اینها مواردی بود از مناطق خوب... میدونید، با رشد بی منطق نرخ زمین، مناطقی با فرهنگ بسیار پایین به نون و نوایی رسیدن و منازل رو هم بازسازی کردن اما خودشون رو نه! نتیجه اینکه محلات گرون قیمت و خوب با ساکنین بی فرهنگ زیاد هست.

 

گذشته از کاستیهایی که گفتم، این تفاوت نرخ اجاره در مواردی که ما انتخاب می کنیم حداکثر صد تومنه! نمی دونم در مجموع خر گازمون گرفته می خوایم جابجا شیم یا واقعاً ارزشش رو داره و لازمه برای روحیه و جیب؟!        

+ لیلی | جمعه 20 مهر1386ساعت 1:40 | 

سلام دوستای گلم که دلم واستون یه ذره شده... بله زنده ام و نه مشکلی پیش نیمده و فقط کامپیوترم مشکل اساسی پیدا کرده که اونم حالا تقریباً رفع شده و فقط این ویندوزه رو باید دوباره نصب کنم و موندم با اینهمه برنامه که نصبه چه کنم و باز از اول... و نه نمیشه روبراش کرد،حتماً باید دوباره نصب بشه...  چقدر حرف داشتم و اوف... دارم از حرف نزدن خفه میشم و خب حالا از کجا شروع کنم؟

اووووم... مهرگان و روز دوستی که گذشت و اکسپایر شد. با اینحال تبریک منو بپذیرین. (عادت دارم وقتی حرفی میزنم که برام مهمه پشت سر هم به شنونده میگم: «بپذیر دیگه! پذیرفتی؟!» خلاصه طرف درحالیکه خنده اش گرفته می پذیره تا دست از سرش بردارم. حالا از ته دل می پذیره یا نه، دیگه به خودش مربوطه!)

دوستیهای نِت رو خیلی دوست دارم. مخصوصاً دوستیهایی که بین بلاگرها ایجاد میشه. چون با خوندن وبلاگ، اول با اندیشه فرد آشنا میشی و ذهنیاتش... بهتر میشناسیش و دوستی عمیقتری ایجاد میشه. آدما انگار تو دنیای مجازی صاف ترن و مهربون تر... سالها پیش اولین دوست شبکه ای من (روی BBS البته) که یه وکیل برجسته بود بهم گفت: «دوستیهای دنیای واقعی به این زلالی نیست گاهی. اینجا ما هرروز از هم خبر می گیریم. جویای حال همیم. اگه مشکلی برای کسی پیش بیاد هرکاری از دستمون بربیاد می کنیم. اگه کسی چند روز کانکت نشه نگرانش می شیم و پیگیری می کنیم مبادا اتفاقی افتاده باشه... » البته دنیای BBS چیز دیگه ای بود... نمیدونم چقدر باهاش آشنا هستین. خیلی محدودتر بود و همه اعضا اهل یک شهر بودن و هر نفر فقط یه داشت ID. هرشب همه سر میزدن و مثل یک شب نشینی، تو تله کنفرانس گپ میزدن. روی هرکس اونقدر شناخت بود که اگه فردی جز خودش با ID اش وصل میشد، بلافاصله از ادبیات گفتاریش تشخیص داده میشد. عالمی داشت... صمیمیتش بیشتر بود... اما وبلاگ نمیشد! چون همونطور که گفتم، اینجا ما ذهنمونو، عمیقترین اندیشه هامونو و ناگفته هامونو به اشتراک میذاریم.

وبلاگهایی که میخونم هرکدوم دریچه ایه به یه دنیای رنگی تازه... مثل اینکه چندین زندگی رو تجربه میکنی... یاد می گیری... ایده می گیری... امید و عشق می گیری...

دوستتون دارم... امیدوارم این دوستیها مانا باشه و البته گسترده تر هم بشه. به سهم خودم پذیرای هرکدومتون که به اصفهان بیاین هستم و قول میدم بهتون خوش بگذره و اطمینان هم میدم که این یه تعارف اصفهانی نیست!!

+ لیلی | پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 1:49 | 

چه مرگم شده؟ آرام و قرار ندارم... دلم یک شب مهتابی ساکت خنک، به تماشای ماه روی قله میخواهد... چند وقت است که هوای قله ای را نفس نکشیده ام؟...

دلم برای دامنه سبلان تنگ است... دلم برای صفه تنگ است...

+ لیلی | سه شنبه 10 مهر1386ساعت 3:9 | 

دیشب بیخوابی به سرم زده بود و با اجازه تون تا ساعت ۵ بیدار بودم!! دلم واسه آرشا و بغلش خیلی تنگ شده بود... همینطور که این دندنه اون دنده میشدم و بهش فکر میکردم تو ذهنم براش حرفامو ردیف کردم... یهو دیدم خودم خوشم اومده، خیلی حرف دلمه... پاشدم نوشتمشون... واو ده دوازده تا چیزی شبیه این هایکوهای ژاپنی.. قبلاً هم یکی دوتا از دست پختهام رو دیدین...اما مسئله اینجاست که اونقدر از شعر و شاعری پرتم و کم شعر خوندم که حتی نمیدونم اینا رو اگه نشونش بدم میخنده یا چی؟... پدرشوهرم دبیر ادبیاته و ادبیات آرشا هم حرف نداره... حتی نمیدونم اصلاً اینا تو چه قالبی میگنجن. همون چهار کلمه ادبیات شعری که تو رشته ریاضی داشتیم (داشتیم؟) رو هم یادم نیست. از جهت بانک واژگان زیبا هم غنی نیستم. گاهی که کم میارم خودم یه کلمه اختراع میکنم و حالا یه فرهنگ لغات خودساخته دارم که کلی هم کارمو راه میندازن...  

+ لیلی | سه شنبه 10 مهر1386ساعت 2:7 | 

۱- ای بابا! باز چش شده این قالب وبلاگ من؟ پنل سمت راست پایین قرار میگیره... کسی میردنه چه گلی باید به سرم بگیرم؟ چیکارش کنم؟

۲- تو کلاس زبان خانم معلم در مورد سفر و تبریز و... سین جیمم میکرد. آخرش گفت شنیده همه چیز تبریز عالیه الا شوهرهاش!! البته مخالفت کردم اما خیلی دلم گرفت... شنیدن این حرف از اصفهانیا خیلی زور داره... خیلی... آخه خودم یه اصفهانی صددرصدم و مرد اصفهانی رو خـــوب میشناسم و میدونم به گرد پای تبریزی هم نمیرسه. درواقع اصلاً قابل قیاس نیست! اخلاقیات مردهای سایر شهرها رو زیاد نمیشناسم اما حداقل درمورد همشهریهای خودم مطمئنم... اصلاً با علم به این همه بود که من تصمیم گرفتم بمیرم اما شوهر اصفهانی نکنم!! اینو قبلاً گفته بودم و همه میدونستن... اصفهانی در همه چیز به شدت حسابگره حتی درمورد زن و بچه اش... در بهترین حالت هم، نمیتونه یه همراه واقعی برای همسرش باشه... ببینین یه مواردی در روابط زناشویی وجود داره که تعریف شده نیست اصلاً تو اصفهان. اینه که نه اینکه نخوان شوهر خوبی باشن، بلد نیستن باشن! همینقدر بگم که مرد تبریزی به معنای واقعی کلمه دوست همسرشه. اونقدر که احساس میکنی واقعاً دو تا دوست همرتبه این که هیچ چیز، مطلقاً هیچ چیز از هم پوشیده ندارین و باهم کاملاً راحتین. قبول دارم که همه جا هم خوب هست هم بد. اما اکثریت اصفهانیا و تبریزیا که من میشناسم همونجورن که گفتم. تو کلاس خواستم یه کم از ویژگیهای آرشا یا پدرش بگم که قطعاً تو مردهای اینجا پیدا نمیشه. همراهیها و محبتهای بی پایانی که هرکس از اطرافیانم میبینه چشماش چهارتا میشه از تعجب... گرچه فوراً این محسنات رو به اصفهانی نبودنشون نسبت میدن (بله... خودمون ابایی از اینکه اشکالات اخلاقیمون رو بی پرده بگیم نداریم!) اما  تجربه ثابت کرده وقتی این چیزا رو میشنون یا میبینن، فوری لجشون میگیره و حالشون گرفته میشه و بوضوح هم اینو نشون میدن. مثل دخترعموم که دیگه خونه من نیومد چون معتقد بود دیدن شوهری مثل آرشا اونو از زندگی خودش ناامید میکنه... به گمونم افرادی که این طرز تفکر رو نسبت به شهر محبوب من دارن یا سالها پیش اونو دیدن یا اصلاً ندیدن.  

راستش از شنیدن مقایسه همیشگی شهرهای مختلف ایران و اخلاقیاتشون توسط همه و همه و همه  خسته شدم... اینجا به لرها و جنوبیا و تبریزیا و شیرازیا بد میگن... کاشون و مشهد میری از اصفهانیا خوششون نمیاد... تبریزیا از اردبیلیا خوششون نمیاد... چرا نمیخواین قبول کنین که هممون مال یه وجب جا و سروته یه کرباسیم؟

+ لیلی | سه شنبه 10 مهر1386ساعت 0:49 | 

خدمتتون عرض کنم بنده از اوان کودکی که نه شاید! اما از اوانی که یادم میاد دچار خودشیفتگی مزمن بودم. البته از اونجایی که بچه و نوه اول خونواده بودم عذرم موجهه... عکسهای بیشماری در ژستهای مختلف دارم که خب همتون دارین*. اما اونچه کمتر کسی داره کلکسیون ترانه هایی با نام خودشه! بله... دو تا کاست کامل درمورد لیلی و لیلا دارم و کلی Mp3  و حتی شو! باور میکنین این نام در ترانه های ترکی، کردی، عربی، هندی، انگلیسی و ... کار شده؟

این علاقه از اونجا شروع شد که... اوووم خیلی کوچولو بودم که هروقت شوهر عمه ام از کرج میومد پیش ما ترانه هایی با اسم من و خواهرم میخوند و خیلی هم قشنگ میخوند... اغلب این ترانه ها فولکلور و محلی بودن:

 

لیلی فِدای تو گِردُم، ناز و ادای تو گِردُم

یواش یواش راه میرِوی ، خال پشت پای تو گِردُم

 

بعدها این ترانه ها را پیدا کردم. به مدد قربانش بروم این تکنولوژی که از شیر مرغ تا جان  آدمیزاد را سهل الوصول کرده...

خب دروغ چرا؟! راستش من بیشتر عاشق این اسمم تا عاشق خودم. به نظرم اسم قشنگیه و تو زبونهای مختلف با تلفظهای مختلف وجود داره.

 

حالا در بایگانی ترانه دو ترانه توپ پیدا کردم که دلمو برده. یکی با صدای پروین و دیگری با صدای دولتمند خالف. اولی رو بیش از ده باره که دارم گوش میدم: لیلا، لیلا، لیلی لیلی لیلا،...

چه ریتم دلچسبی... عجب صدای نرم و مخملینی... شب منو که ساخت. مرسی مینوی عزیزم. مرسی که ترانه های بیشتری از این صدای قشنگ در دسترسمون گذاشتی...

 

 

* فکرشو بکنین! من نادون وقتی کوچیک بودم دور از چشم مامان عکسامو به صورت پازل میچیدم و باهاشون بازی میکردم! مامان وقتی فهمید که چیز زیادی از اونا نمونده بود و فقط تونست معدودی رو نجات بده... اینه که هنوز نتونستم یکی از اونا رو به چنگ بیارم و تو بازیی که سپیده جون دعوتم کرده  شرکت کنم!!

+ لیلی | دوشنبه 9 مهر1386ساعت 2:27 | 

آخ که چقدر دلم برایت تنگ شده... تو آنجا تنها قدم میزنی و من اینجا به تو می اندیشم... میدانی؟ می پرستمت...  

+ لیلی | دوشنبه 9 مهر1386ساعت 0:58

نظرتون نسبت به طرحهایی که دیزاینرا کار میکنن و مانکنها هرفصل اونارو ارائه میدن چیه؟ یادم رفته به این شوهای مد چی میگن.

اغلب این مدلها قابل استفاده نیستن. اونقدر عجیب غریب یا زشتن که عملاً نمیشه پوشیدشون. اما واقعاً ذهن خلاق و فعال دیزاینرا آدمو تحت تاثیر قرار میده. حتی اگه با زیبایی شناسی تو تضاد داشته باشه... بعضی برشها یا فرمهای قرار گرفتن پارچه روی بدن یا تزئئینات و آرایشها خیلی دور از ذهنن. دیروز لباسهای ورساچی، طرحهای بهار و تابستون 2008 و چند تای دیگه رو رو میدیدم. پارچه های بسیار خوشرنگ (تکرنگ) و برشهای بسیار زشت و عجیب. از تلفیق مدلهای قشنگ قدیمی و جدید مدلهای مسخره ای ساخته بودن. تو تموم کارای یه دیزاینر، یه شاخه لیمو شامل سه لیمو و دو برگ روی کمر هر مانکن نصب شده بود! معلومه که زشت و زائد بود اما جالب بود. خودتون که به اندازه کافی دیدین. چیزی که میخوام بگم اینه که هرقدر دیزاینها نچسبن، طرح پارچه ها و رنگ اونا مبهوت کننده است! درواقع برای همینه که گاهی تماشا میکنم. اونقدر طرح زنده و پیچیده و زیبا... رنگ و رنگ و رنگ... اونهم چه رنگهای شفاف و خوشرنگی... دیزاین پارچه رو معرکه کار میکنن.

 

یکی از دوستام همینجا طراحه. تو بیشتر طرحاش روی سنگدوزی و منجق و پولک و اون کارای دیگه که اسمشو نمیدونم مانور میده. به نظرم بیشتر باید روی مدلها و پارچه نوآوری کرد نه کاری که روی پارچه میشه. چقدر آخه لباسهامون رو با سنگ و پولک متنوع کنیم؟

 

حالا چرا منکه کوچکترین سررشته ای تو این هنر ندارم نظر دادم، ساده است:

دیروز نصف روز گشتم تا یه جفت کفش پیدا کنم که ساده و شیک باشه. اما نشد. راستش اونقدر کفش اسپرت پوشیدم  که یه دفعه حوصله ام سر رفت و تصمیم گرفتم کفش پاشنه دار ساده ای بگیرم. اما کفشها دو دسته بودن: یا پنجه اشون به طرز ناامیدکننده ای گرد بود و یا به طرز ناامیدکننده تری زنونه و پیرزنونه! خیلی زشت بودن. من این مدلهای عروسکی رو دیگه دوست ندارم. خیلی تکراریه و پا رو هم خیلی کوچیک نشون میده. البته که عاشق اسپرتم و با اون راحت ترم اما دلم یه مدل جدید میخواد. تو اصفهان چیزی که مد میشه (و معمولاً خیلی دیرتر هم به اصفهان میرسه) اونقدر تکرار میشه که دیگه حالتو بهم میزنه. گاهی اونقدر مدلهای تکراری رو کش میدن که از فصل خارج میشه و بعضی طرحها وقتی میرسه که دیگه وقتش نیست. بدتر اینکه جنسی که روی مد نباشه به سختی پیدا میشه.

شاید این هم بخاطر اون خصلت اصفهانی جماعت باشه که اونقدر از هرچیزی استفاده می کنه تا نخ نما بشه... کلاً ملت تنوع نطلبیه!          

+ لیلی | یکشنبه 8 مهر1386ساعت 15:15 | 

دیروز

دوستم در مهمونی افطاری سازمانی شرکت کرد. جشن به نفع بیمارهای سرطانی... سالن پر از سبدهای عظیم گل و تزیینات… روی میز انواع پیش غذا، غذاهای متنوع از هر قسم گوشت، انواع دلمه و دسر و… سرو شد. مردم که طبق معمولِ اینجور مواقع هول شده بودن، بشقابهاشونو دو سه برابر توانشون پر کردن. دست آخر مهموندارا کلی غذای دست خورده رو روونه سطل آشغال کردن... به نفع بیمارهای سرطانی…

امروز  

شوهر اون یکی دوستم سرطان داره. غیر از داروها و حق ویزیتها و شیمی درمانی که خودش کم هزینه نمیبره، دوازده تا آمپول هم باید بزنه که هر کدوم دو میلیون تومنه. نداره انقدر… با انواع بیمه ها و کلی دوندگی و آشنا پیدا کردن و التماس، قرار شده در صورت امکان دو میلیونش رو بیمه بده…

+ لیلی | جمعه 6 مهر1386ساعت 1:22 | 

وقتی می خواستم از بیرون برگردم خونه به هیچ وجه ماشین گیر نمیومد. پیش نیومده بود این مدت که این وقت روز بدون ماشین بیرون باشم. متوجه شدم که دارن اذان میگن و موقع افطاره. ماشینها سه دسته بودن:

-  تاکسیهایی که با تمام سرعت با فاصله زیاد از مسافرهای منتظر حرکت میکردن مبادا مسافر حتی مسیرشو بگه. دیگه سوار کردنش که پیشکش!

-  تاکسیها و شخصیهایی (با انواع اتومبیل از پیکان گرفته تا مدل بالا) که فقط دربست سوار میکردن اون هم دو برابر نرخ دربست همیشگی! با این اوصاف کسی سوار نمیشد اما اونا حاضر بودن کل مسیرو خالی طی کنن ولی کسی که دربست نمیخواد رو سوار نکنن!

-  جوونهایی که کمافی سابق جلوی پای خانوما ترمز و بوق میزدن و با تمام قوا سعی میکردن ثواب کنن و اونا رو به مقصد برسونن.

بعد از کلی معطلی تاکسیی گیرم اومد که بقیه پول رو نداد به بهونه نداشتن پول خورد. دست کم من یاد گرفتم پونصد تومن در فرهنگ تاکسی سواری پول خورد محسوب میشه!  

مثل اینکه آقایون راننده ها بدجوری درحال پس انداز ثوابهای ماه رمضان می باشند!

خدمتتون عرض کنم ما که اهل روزه و این حرفا نیستیم سعی میکنیم تو این ماه همچین یه سرسوزن توفیرایی داشته باشیم. شاید بخاطر جو عرفانیی که سالهاست دیگه خبری ازش نیست... اما بدجور موندیم تو کف این ملت که روزبروز رشد منفی دارن اونهم در موارد لو لِوِل.

 

پ.ن. خیلی وقت بود از رفتار بد راننده ها شاکی بودم. بارها دیده بودم از مسافری که اصفهانی نیست و قیمتها رو نمیدونه چطور چندین برابر کرایه میگیرن. یا وقتی چند تا تاکسی واسادن و سوار یکی میشی، سر مسافر به جون هم میفتن و دعوا میکنن! یا لحن بد و بی ادبانه راننده ها و غرغرهای بی پایان... این فقط بهونه ای شد تا بنویسم.    

+ لیلی | جمعه 6 مهر1386ساعت 1:19

1- دیشب یکی از دوستان مهمونمون بود. دکتر تحصیلکرده انگلیسه که اخیراً وارد هیئت مدیره یه کارخونه نیمه ورشکسته شده. کارخونه ای که بیش از یه ساله حقوق کارگراش رو نداده! فکرشو بکنین... حالا اوضاع رو روبراه کردن. حقوق عقب افتاده پرداخت شده و دریافتی مدیران تعدیل شده. از همه مهمتر اینکه دزدها رو شناسایی کردن و بیرون انداختن. مثل فیلمهاست...

چقدر با لذت از کارگرایی که حالا زندگیشون تامینه میگفت. اینو بهش میگن یه کار حسابی... همش دلم میخواست یه یتیم خونه یا چیزی شبیه اون دستم میفتاد و حسابی روبراش میکردم. آدم احساس میکنه وجود داره...

 

2- دانشگاهها باز شد. آرشا امروز رفته و برخلاف انتظار ، همه دانشجوها اومدن و کلاسها تشکیل میشه. اونقدر مطمئن بودیم هفته اول خبری نیست که حتی درسی که امروز باید تریس میکرد رو هم تنظیم نکرده. گو ایکنه عشقکم انقدر استاد واردیه که نیاز به این کارها نداره! اینو البته از شاگرداش شنیدم ها!

آخ که چقدر جاش خالیه. هیچی نشده دلم هواشو کرده. صدای دزدگیر ماشین رو که از پایین شنیدم دلم ریخت. فکر کردم اومده. میدونین از قبل از ازدواج تو این دانشگاه که تو شهر دیگه است کارشو شروع کرده بود و چون خیلی هم راضیه و هیئت علمیه تصمیم گرفتیم همونجا ادامه بده. اما خب این تنهایی نصف هفته برای من یه کم زیاده...

+ لیلی | یکشنبه 1 مهر1386ساعت 14:32 |