تبليغاتX
دوبـاره نـگـاه

دوبـاره نـگـاه

بالاخره پاییز داره میاد.

یه زمانی از پاییز خوشم نمیومد. یعنی از پاییز و زمستون. پاییز کسالت رو میاورد و زمستون سرما رو. درواقع نصف سال رو حال نمیکردم و اون نصفه دیگه هم زود میگذشت. خیلی زودتر از اونکه شش ماه به نظر بیاد. حالا اما وسطای تابستون دیگه دلم لک میزنه واسه لرزیدن... برگای زرد و نارنجی و خش خش دلچسبشون... بارون و بوی بارون... حتی یاد گرفتم از زمستون هم لذت ببرم. مخصوصاً عاشق اسفندم و دلچسبترین ماه ساله برام. اون انتظار شیرین برای نو شدن و سبز شدن... اون بارونهای گاه به گاه سبک شادی بخش... اون سبکباری بی قید و بند... واقعاً نیاز هست این تغییر و تحول و امکان بهره مندی از همه این موقعیتها. حالا دیگه دلم نمیخواد سرما رو از زندگیم حذف کنم اونطور که سالها آرزوش رو داشتم.

گو اینکه اصفهان تابستونهای زیادی گرم و زمستونهای زیادی سرد داره. آفتاب تیز و افتضاحی هم داره. کویره دیگه... فرصت لذت بردن از زاینده رود خیلی کوتاهه. یه کم که از بهار میگذره چنان گرم و شطرنجی میشه و نور تیز آفتاب رو انعکاس میده که امکان نداره بتونی زیاد دووم بیاری کنارش. تو سرما هم که تکلیفش معلومه. میلرزی کنارش. نوروز هم درهم برهمه. بهترین موقع برای زاینده رود اردیبهشت و مهر و شاید اسفنده. اردیبهشت که همه جا بهشته... اما اگه قصد دارین سفری به اصفهان داشته باشین بدون شک حالا وقتشه!

+ لیلی | شنبه 31 شهریور1386ساعت 16:53 | 

چطور؟! همه ناکامیها انگار همیشه با هم میاد... چندین تا! بدبیاری افتضاح داشتم. طوریکه وقتی عبارت « این ماه پربرکت» رو میشنیدم نمیتونستم غرغر نکنم و برکتهای! جدیدم رو مرور نکنم! خب از سر ضررهای مادی میشه گذشت ـ میشه گذشت؟ مگه پول راحت به دست میاد که از دست دادنش آسون باشه؟ از جهتی، نگذرم چیکار کنم؟ مگه کاری هم از دستم برمیاد؟ ـ با بدبیاریهای غیر مادی چه کنم؟

خب باید بگم که اصلاً زانوی غم بغل نگرفتم و به هیچ جام هم نیست که این مشکلات رو دارم. ـ غیر از اینکه نمیتونم باور کنم و همش فکر میکنم حتماً به نوعی درست میشه یا دستاورد خوب غیر قابل پیش بینیی داره... ـ اما غم نمیخورم...

گذشته از این اگه گاهگاهی این روال مرتب به هم نریزه آدم حتی متوجه اوضاع روبراه همیشگیش نیست و ازش لذت نمیبره - چیزی که خب در مورد من یکی صدق نمیکنه! چنان اوضاع آشفته و غم انگیزی داشته ام که حالا روزی نیست که با همه وجود ممنون خدای مهربونم و داده هاش نباشم. هرچند که اینو رسماً بهش اعلام نمیکنم!

چیزی که هست ، پی برده ام که این بردباری و قدرت عجیبی که نسبت به اون لیلی کم صبر قدیم پیدا کرده ام ، نه بخاطر رشد خودم که به پشتوانه حضور همسر بی نظیرمه. چشم و چراغ دلم... نه اینکه قادر باشه مشکلات لاینحل رو حل کنه یا حتی تلاشی بیهوده در این جهت بکنه، فقط به دلیل اینکه داشتنش ، هرچیز ناخوشایند رو به پس زمینه میرونه و کمرنگ میکنه. به دلیل اینکه حضور شیرینش خواست اصلی و نهایی من از زندگیه...

با همه اینها آرزو میکنم که دست کم مواردی که حل شدنی هستن، به نوعی سروسامون پیدا کنن. آمین!

+ لیلی | شنبه 31 شهریور1386ساعت 16:51

من برگشتم... یه سفر حسابی داشتیم به تبریز. مثل همیشه کلی خوش گذشت. اصلا مگه میشه تو اون شهر رنگارنگ زیبا با اون مردم مهربون خوش نبود؟!

ولی کلی همه چیز درهم برهم بود. قبل از سفر برادرم با دوستش اومده بود اصفهان. نتونستم حسابی باهاش باشم. البته سفر رو یه روز به تعویق انداختیم ولی موقع رفتن خیلی دلم پیشش بود. از طرفی دلم برای تبریز لک زده بود. چند ماهی که اونجا نرم پاک قاطی میکنم. اگه یه روز قرار باشه ایران زندگی نکنم نمیدونم با این ویار تبریز چیکار باید کرد؟! تنها جایی که دلم براش تنگ میشه... حالا هم که برگشتم با کلی کار عقب افتاده. از کلاس زبان هم حسابی عقب افتادم. فردا شب هم عروسی دوستمه... واو چه درهم و برهم... در اولین فرصت به همتون سرمیزنم.

+ لیلی | یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 12:43 | 

                            

هفته پیش درست روزی که میخواستم ماهی کوچولومونو بهتون معرفی کنم و برای اطلاعات تکمیلی تو اینترنت سرچ کرده بودم، اون مرد!!

یه فایتردوست داشتنی ارغوانی خوشگل... خیلی شیطون و پرجنب وجوش بود و حتی احساس میکردیم که هوشمنده. وقتی گرسنه بود و نزدیکش میشدی به وضوح بال بال میزد. و با چه ولعی می پرید و غذا میخورد...

وقتی کار سرچم تموم شد و رفتم از اتاق بیرون، یه دفعه دیدم ظرفش خالیه! باورم نمیشد! درست همون موقع که داشتم درموردش میخوندم اون درحال جون دادن بوده! کلی دورتر دیدمش که خشک و سیاه شده... و چه زجری کشیده بود طفلک! وحشتناک... گویا ظرف آبش زیادی پر بوده و موقع بازی پرت شده بیرون... خیلی جاش خالی بود. اما همون روز عصر رفتیم و یه ماهی دیگه خریدیم. آماندا، همونی که عکسشو بالا میبینین. خب این به شیطونی و باهوشی قبلی نیست. ظرفشو بیشتر کثیف میکنه و هنوز زیاد خودمونی نشده. اما خیلی قشنگ و رنگارنگه.

اگه دوست داشته باشین یه حیون بی دردسر نگهدارین، فایترها گزینه خوبین. البته رفلکسهای سگ و گربه رو ندارن ولی خیلی خوشگلن و نگهداریشون راحته. تنوع رنگشون حیرت انگیزه! میتونین انواع و رنگ بندیهاشون رو تو اینترنت پیدا کنین.

خودم زمانی عاشق سگ بودم اما اصلاً حوصله رسیدگی بهش رو ندارم. هرازگاهی هوس داشتن یه موجود زنده ترو میکنم اما صحبت تروخشک کردن و تمیزکردنش که میشه جا میزنم. مخصوصاً سگ و گربه. دیشب هم خواب یه سگ خیلی کوچولوی مامانی رو دیدم و باز هوس کردم.

یه شب تو پارک خانمی رو دیدم که درحالیکه به طرف ماشینش میرفت داکی رو صدا میزد. و بعد یه اردک خوشگل چاق و چله رو دیدم که سروصداکنان درحالیکه خیلی بانمک راه میرفت دنبال زن می دوید.

خب نظر شما چیه؟

+ لیلی | یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 16:34 |