تبليغاتX
دوبـاره نـگـاه

دوبـاره نـگـاه

این را از وبلاگ فروغ کش رفته ام. از بسکه این حالتش شبیه من است:

« زندگی من بیش از آن‌که بخواهد سخن باشد یا عمل، فکر است. و این آزارم می‌دهد... بر روی جزییات دقیق می‌شوم. و موشکافی می‌کنم... استنتاج می‌کنم. خودم را، مردم را.. زندگی‌ام را.. که چه شد... چه کردم...چه کرد..
برای من گذشته دیر می‌گذرد.
بسیار دیر. و فراموش نمی‌کنم... کلمات در ذهنم حک می‌شوند. و سالها باید طی شود تا کلمات را از یاد ببرم. و حرکات آدمها همه برایم معنا دارند. از کنار هیچ‌چیز به‌آسانی عبور نمی‌کنم...
و همه اینها زندگی را برایم سخت می‌کند.
انگار هر اتفاقی که پیرامونم می‌افتد، ذره ذره با روحم واکنش می‌دهد
... هرقدر بخواهم فکرم را متوقف کنم، نمی‌شود. اگر هم بشود، روزی مثل آتشفشان، زبانه می‌کشم... و می‌سوزانم..
.
برخلاف ظاهرم، نگاهم در همان لحظه اول برخورد با اتفاقات دقیق است.
.. معمولا اشتباه نمی‌کنم. نامش را حس ششم بگذارم یا هرچیز دیگر، تفاوتی ندارد. به‌نظرم بس که در تمام زندگی به جزییات دقیق شده ام، شناسایی‌ام بی‌اشتباه است. اما به‌خودم اعتماد ندارم. می‌ترسم به آن برخورد اول با قضایا اتکا کنم. همیشه می‌خواهم فرصتی دوباره به آدمها و به زندگی بدهم... گرچه می‌دانم بیهوده است. پیش نیامده که فرصت دادن کسی یا چیزی را عوض کرده‌باشد... »

 

من اما حالا همه تلاشم اینست که این رویه را کنار بگذارم. که آسانتر زندگی کنم. که آنهمه کنکاش و بررسی و تفسیر نکنم هرمسئله را... آخر میدانی! آنقدر وقت نداریم که انقدر دقیق زندگی کنم. به گمانم تا حدی موفق شده ام.

برآنم که زندگی کنم

برآنم که عشق بورزم

برآنم که باشم...

 

+ لیلی | چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 1:54 | 

به تو و عشق تو سوگند :

 

نه فقط عاشقت هستم

مرهمی رو قلب خسته ام .

این تویی که می پرستم

سرسپرده تو هستم ...

 

 

عزیزدلم کی میرسی خونه؟ دلتنگتم ...

+ لیلی | سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 17:51 | 

  

                                                     

پس بالاخره ایران هم به خودش یه تکونی داد.

همیشه در حیرت بودم که چطور ممکنه موقع زایمان شوهر بالای سر زن نباشه، دستشو تو دست نگیره و با جملات محبت آمیز بهش قوت قلب نده! حتی فکرشو نمیشه کرد که تو یه همچین موقعیت حساسی اونو در کنار نداشته باشی. و اینکه شاید اگه بعضی مردها زایمان همسرشون و مصیبتهاشو میدیدن رفتارشون کلی تغییر میکرد. خب تو مملکتی که پرستارها با زائو اونطور بی ادبانه و حتی بیرحمانه رفتار میکنن - که زیاد راجع بهش شنیدم-  چطور میشه به تاثیر حضور همسر حتی نیم نگاهی انداخت؟! دیگه از روشهای مختلف برای کاهش درد که نگو. اصلاً وظیفه زنه که این درد زایمان رو بکشه و حسابی هم بکشه تا بهشت زیر پاش بیفته! مسئله خود زنها هم هستن البته! هربار با خانمها صحبت زایمان پیش اومده و لزوم حضور همسر رو تاکید کردم، با چشمهای از حدقه بیرون زده نیگام کردن و احتمالاً فکر کردن چقدر بی حیام و صحبت رو عوض کردن! نه فکر کنید خانمهای نسل قبل، همین همکار خودم! گرچه جای تعجب هم نیست. درجاییکه موقع پریود نگرانه شوهرش بو نبره ، چه انتظاری هست؟! بابا هنوز ملت از زنانگیشان خجلند!

این اولین زایمان بدون درد با حضور همسر بوده. حالا با خود خانمهاست که استقبال کنن. اینم از گفته های این دکتر فهیم : حضور فيزيكي شوهر در كنار زن هنگام زايمان علاوه بر اين‌كه محرم زن است و مي‌تواند در امر زايمان به گروه تخصصي كمك كند باعث قوت قلب و كاهش استرس زايمان در زن مي‌شود .

بسياري از زنان پس از زايمان به علت دوري گزيني همسر دچار افسردگي مي‌شوند اما حضور شوهر در بالين زن هنگام زايمان و مشاهده سختي هاي زايمان موجب نزديكي زن و شوهر و ارتباط عاطفي بيش‌تر آن‌ها مي‌شود و اين امر نه تنها افسردگي زن را پس از زايمان از بين مي‌برد بلكه موجب همكاري بيش‌تر شوهر در نگهداري و تربيت فرزند مي‌شود.    

 

+ لیلی | چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 15:21 | 

امروز از سرکار که برمیگشتم بین راه با آرشا تماس گرفتم. با هم قرار گذاشتیم و اومدیم خونه که سریع نهار بخوریم و به کارهامون برسیم. هروقت با هم خونه باشیم به اتفاق آشپزی میکنیم که خیلی برام لذت بخشه. همینکه سبد برنج رو باز کردم حشرات سیاه خیلی کوچیکی دیدم که از سروکول کیسه برنج بالا میرن! خدای من! شوکه شدم... شاید ده پونزده تایی میشدن. تاحالا ندیده بودمشون. زنگ زدم به مادرشوهرم و چاره جویی کردم. کلی وقت برد تا از بینشون بردیم وهمه جا رو زیرورو و مرتب کردیم. یکساعت بعد پدرشوهرم زنگ زد ببینه چیکار کردیم. فکر کرده بود داریم میریم تبریز پیششون و بخاطر این من زنگ زدم. آخه معمولاً بین روز با هم تماس نمیگیریم. معمولاً اونا زنگ میزنن اون هم شبها. آخ که چقدر دلم واسشون تنگ شده. برای تبریز هم دلم لک زده. تبریز همیشه برای من یه حسرته. هرقدر هم اونجا میرم کمه...

+ لیلی | سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 22:14 | 

برای سالروز شکفتن برادر عزیزم که خیلی دوستش دارم. تهران زندگی میکند دور از من. همیشه دلتنگش بوده ام... و حالا دیگر دلتنگ هردویشان... خودش و آن دخترک شیرین و زیبا که وجودش سرشار از زندگیست...

                                               

 

Nous te souhaitons un joyeux anniversaire

 

nos voeux de bonheur profonds et sincères

 

Beaucoup d’amour et une santé de fer

 

Un joyeux anniversaire

 

Nous te souhaitons un joyeux anniversaire

 

Pour que t’aies tout bon pour l’année entière

 

La réussite et la joie que tu espères

 

Un joyeux anniversaire

 

Bonne chance et à l’année prochaine

+ لیلی | سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 17:34 | 

پستچی نامه آورده. زن درو باز میکنه و ازش میخواد بیاد در کمد دیواریو که گیر کرده باز کنه. پستچی وارد میشه و بمحض باز کردن در کمد ، زن با سوتین و دامن هراسان سر میرسه که شوهرش اومده و عصبانیه. مرد باید به سرعت قایم بشه. زن بطرف راه پله  که به پشت بوم ختم میشه راهنماییش میکنه و در خونه رو باز میکنه. شوهر عصبانی و فریادکشان وارد میشه و دنبال مرد میگرده. میره رو پشت بوم و مرد بدبخت رو که لابلای لباسهای پهن شده قایم شده پیدا نمیکنه. شوهر عصبانی برمیگرده خونه و پستچی از پله ها به سرعت پایین میاد که بره. حالا مرد اومده بالا و پستچی رو گیر انداخته. پستچی بدبخت درحالیکه عرق صورتش کاملا پیداست و به شدت سرخ و عصبی شده سعی داره واقعیت رو توضیح بده. اینجاست که تابلوی "دوربین مخفی" رو میارن. مرد نمیخنده. بعد از اون همه استرس حالا داره بال درمیاره! با همون عصبیت. درواقع سرگردون دور خودش میچرخه و نمیتونه چیزی بگه.

فیلم رو در حالی پخش کردن که خود پستچی تو استودیو درحال تماشاش بود و تموم مدت تصویر کوچیکش پایین فیلم نشون داده میشد تا ملت عکس العمل فعلیشو هم بتونن ببینن! حتی با تماشای فیلم هم پر از استرس و عصبیت بود.

من اگه جای اون بودم چنان حالی از دست اندرکاران این سناریوی وحشیانه میگرفتم تا دیگه جرأت نکنن اینهمه پیش برن. ایتالیایی ها رو نمیشناسم اما باید فرهنگ خشنی داشته باشن. ممکن بود مرد بدبخت سکته کنه اونهمه مدتی که قایم شده بود یا داشت دست و پا میزد که بیگناهیشو ثابت کنه. این دوربین مخفیا گاهی دیگه شورشو درمیارن. خندوندن مردم به چه قیمتی؟

+ لیلی | سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 0:41 | 

اینکه بموقع کات دهی شامه و هوش چندان تیزی نمی خواهد. فقط کمی جسارت! نشانه هایی هست که در خودت پیدا میکنی و به تو میگوید که وقت بریدن است.

یک رابطه ناسالم یا رابطه ای که تو را غمگین میکند... محل زندگیی که باب میلت نیست و آزارت می دهد... شغلی که مناسبت نیست و روحت را می آزارد...

من در کات دادنها بسیار ضعیف بوده ام. حالا البته اوضاع کمی بهتر شده. همیشه می ترسیدم نکند همین هم از دست برود. بخصوص در مورد شغل. هروقت محل کارم عاصیم کرده بدو بدو سراغ جای دیگری رفته ام کمی بهتر از قبلی. از بیکاری هرچند کوتاه مدت می ترسیدم آن هم با مدرک مهندسی و دانش نسبتاْ کافی! حال آنکه اساساً با نوع کارم مشکل دارم نه با محل. همیشه میدانستم که سودای کاری آزاد داشته ام. کاری زنده تر.

محل کارم را در اصفهان همه می شناسند. از آن مراکز خوشنامی که به قول اصفهانی ها " تویش خودمان را کشته بیرونش مردم را! ". اشتغال در آن اعتبارست. اما بی آینده و مسموم است. شاید مرسوم هر اداره ای باشد اما منکه تابحال اینهمه آدم عقده ای یکجا ندیده بودم! اول کار خیلی جوگیر و ذوق زده شدم و تا اوضاع دستم آمد باز دچار آن ترس همیشگی شدم. حالا چندین سالست که در آن مشغول بکارم و هروقت کسی می پرسد چطور میشود آنجا کار کند حیران میمانم که این دیگر کیست؟ یادم میرود که هنوز بقیه ممکنست حسرتش را بخورند. یادم نمیرود که این مرکز خیلی چیزها به من داد و خیلی چیزها از من گرفت. هرچه بود دوره اش دو سالیست که تمام شده و من دست دست کرده ام. کجدار و مریز ادامه داده ام...

تصمیم داشتم از اول مهر فکری اساسی بکنم . اما حالا اوضاعی پیش آمده که کارم را جلو انداخته. فکر نمیکردم اینطور راحت بتوانم بکَنم. آنها یک بوهایی برده اند و میخواهند وسوسه ام کنند برای ماندن. که دیگر بر من کارگر نیست! بالاخره قداست بیمورد آن محل برایم شکسته و حالا اینطور بی تفاوتم و بیشتر از آن! احساس سبکی عجیبی میکنم! فقط فکر رها شدن از آن پروازم میدهد! خیلی سرخوشم. از اینکه مثل سالهای قبل مجبور نیستم تابستانی را که همه خوشند درخدمت و استرس کار باشم - تابستان ترافیک کارم سنگینتر است - و بخاطر یک مسافرت چند روزه کلی زحمت و حرف و حدیث و کارشکنی را تحمل کنم. سرخوشم از اینکه بالاخره جسارتش را پیدا کردم که با خودم روبرو شوم و ببینم چکاره ام. میدانم این تصمیم انعطاف پذیری مرا بالا می برد و اعتماد به نفسم را. و میدانم در موارد بعدی سریعتر عمل خواهم کرد و اینطور زجر نخواهم کشید. سرخوسم از اینکه آقای خودم میشوم و سرفرصت راه درست را پیدا خواهم کرد. از اینکه به کارهایم میرسم و سروسامانشان میدهم.

مثل اینست که دوباره دنیا آمده ام.   

+ لیلی | چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 12:32 | 

طبق قولم اومدم که از برنامه های کوهنوردیم بگم. و  برای شروع، می خوام از اولین برنامه ای که با گروه بودم بگم.

سالها پیش تو یه جلسه حافظ خونی با یکی از سرگوههای کوهنوردی اصفهان آشنا شدم. دو روز بعد عازم آبشار مارگون بودن. تصمیم گرفتم همراه بشم در حالیکه کوچکترین اطلاعی از کوهنوردی نداشتم. اصلا اسم این مارگون رو هم نشنیده بودم. فکر کردم یه برنامه معمولیه. البته کوهنوردی آنچنانی هم نبود. اما 22 بهمن بود و کل آبشار یخ بسته بود. فوق العاده... اما قیافه من با پالتوی صورتی گشاد آمریکایی و روسری شالی درحالیکه یه ساک دوشی سنگین رو بالا می بردم دیدنی بود! دیگه اگه کسی هم نمیدونست، متوجه شده بود من خیلی آماتورم...

تو اون سفر دوستان زیادی پیدا کردم. اتفاقات جالبی هم افتاد. صدقه سری برنامه ریزی بی نقص گروه!  21 بهمن رو کنار آبشار گذروندیم و 22 بهمن رو تو شیراز. هنوز هم اون عکس دسته جمعی پشت در بسته حافظیه داغمو تازه میکنه... تخت جمشید رو حسابی گشتیم با یه راهنمای پیر بانمک که خدا میدونه چقدر از اطلاعاتی که به خوردمون داد درست بود و چقدرش ساختگی! پاسارگاد که بودیم یه عروس داماد و همراهاشون هم با ماشین گلزده اومدن. نمیدنم شاید شیرازیا عروسشون رو تو پاسارگاد هم می چرخونن! عروس واقعا زیبایی بود. از دهات اطراف شیراز. اونقدر همه دور عروس رقصیدیم و خوندیم که داماد حول کرده بود! یه اتوبوس آدم با قیافه ها و لباسای عجیب غریب همه خل و چل! منظره صف دسته جمعی مون پشت در _ گلاب به روتون _ تنها دبلیوسی پاسارگاد هنوز به خنده ام میندازه. حالا واسم عجیبه که اونروز چقدر از اینکه مرد و زن مدتها اونجا صف کشیدیم خجالت کشیدم! بعدها روزایی بودن که آرزوی همون دبلیوسی رو میکردی و در دسترس نبود!! و البته تو هم دیگه خجالت نمی کشیدی.

شاید مهمترین چیزی که از این سفرها یاد گرفتم همین پذیرفتن و نشان دادن خود واقعیم بود. با همه مسائل عادی و طبیعی انسانی. تا دیگه از احتیاجات ناخوشایند طبیعیم شرمنده نباشم و خیلی راحت زندگی کنم. مسائلم رو آزادانه مطرح کنم و درصدد رفع نیازهام باشم نه تحمل بی مورد اونها و.... و خودم باشم.

هرچند همیشه تو همین اکیپها دخترایی بودن که صبح از همه زودتر بیدار میشدن تا کسی اونا رو بدون آرایش نبینه و تو سخت ترین شرایط هم حواسشون به رژ لب و سرووضعشون بود و مرتب چک میکردن. انگار که از چهره بی آرایششون فراری بودن و باید قایمش میکردن!     

اون روزها افراد کمی اهل کوهنوردی بودن. این بود که من تا اونوقت با وسایل کوهنوردی برخورد نکرده بودم. تازه اونجا بود که با اونها آشنا شدم.    

+ لیلی | دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 13:22 | 

اول از همه در جواب مینوی عزیز می خواهم در مورد خانمی از بچه های گروه بنویسم. می گویم " از بچه های گروه "، فکر میکنید چند سالش است؟ همینقدر بگویم که همراه با نوه اش در برنامه ها شرکت می کند. بسیار خوش اخلاق و بذله گو و مهربان. من که با دیدنش شاد می شوم. پرانرژی و خندان. همیشه...

سفرهای زیادی کرده اما فقط چند سالیست که به گروه ملحق شده. تازه که شروع کرده بود خیلی چاق بود. با همان پادرد و وزنی که این پاهای بینوا تحمل میکرد در برنامه دماوند شرکت کرده بود و با وجود هشدارهای قبلی همه ، تا پناهگاه را به هرزحمتی طی کرده بود! پیاده رویها و برنامه های غار و... همه را شرکت میکرد.

یک سال ندیده بودمش و وقتی دیدمش نشناختم! نصف شده بود! لاغر کرده بود و حالا دیگر مثل اینکه پرواز میکرد. راحت و سبک...

خانم دیگری بود میانسال که در برنامه سبلان با کفش نامناسب قله را زد.

گروهها پر است از آدمهایی با این سن و سال. درواقع همه سنی در گروه پیدا می شود. پیر و جوان ندارد. هرچند به هرحال آمادگی جسمی لازم است. اما می توانید با برنامه های گلگشت شروع کنید. این برنامه ها شامل آبشارها ، گلزارها ، مناطق خوش آب و هوا و ... است که فوقش کمی پیاده روی دارد. کم کم دوستان جدید پیدا می کنید و راه و چاه را یاد می گیرید. و ? Who knows شاید زد و یک کوهنورد حرفه ای شدید.

+ لیلی | یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 1:55 | 

خب راستش کمی عذاب وجدان گرفتم در مورد پست قبلی. البته نه چندان زیاد...

بخاطر اینکه نکنه حرفام خواننده رو از کوه و گروه کوهنوردی زده کنه. خب این نقایص هست بخصوص تو گروههای اصفهانی. اما دلیل نمیشه که آدم قید کوه رو بزنه. به نظرم باید گشت و یه اکیپ خوب پیدا کرد. افزون بر اینکه با همین گروهها روزهای فراموش نشدنی داشتم و مناطقی رو دیدم که هرگز به تنهایی قادر به دیدنشون نبودم. حتی از وجودشون خبر نداشتم.

براتون مینویسم...

 

+ لیلی | شنبه 13 مرداد1386ساعت 23:11

هفته پیش اکیپی از دوستانم رفته بودند آب ملخ. شاید اسمش را نشنیده باشید البته. بسیار سبز و زیباست با یک آبشار درست و حسابی! از برنامه های سبک کوهنوردی.

اما... یکی از پسرها در آب غرق شد و فقط یک جفت کفش از او برجای ماند... غواصها برای جستجو قبول زحمت نکردند چون روز تعطیلشان بود! تا حالا سر از کارون درآورده لابد...

این البته اتفاق خیلی روتینی است. بارها اعضای گروهها از کوه پرت شدند ، در غارها از بین رفتند و غرق شدند... مرده اندها! مرده اند... حتی از اعضای هیئت کوهنوردی اصفهان و گروه کوهنوردی کرکس که هر اصفهانی اگر عضوش نباشد و حداقل یکی دو برنامه با گروه نگذرانده باشد ، دوستی آشنایی را در گروه می شناسد...

گروههای کوهنوردی اصفهان فاقد ابتدایی ترین تجهیزات ایمنی مورد نیاز... بسته کمکهای اولیه شان شامل یک بسته باند و یکی دو پوکه قرص... سرپرستها کم اطلاع و غیر حرفه ای... هیچ اطلاع رسانی یا حتی جزوه ای جهت آموزشهای کوه پیمایی موجود نیست... حتی دریغ از یک کارت بیمه ورزشی... ملت هم که عین خیالشان نیست و ککشان هم نمی گزد که بابا پای جان خودتان در میان است! در این برنامه ها شرکت نکنید. آنقدر پیش آمده در برنامه ها گروه در کوه گم شده و اطلاعات غلط بوده و... و باز هم اعتماد می کنند و احساس شجاعت از وجودشان زبانه می کشد... کاش دست کم خودمان تحریمشان می کردیم شاید کمی جدی می گرفتند!

در برنامه نوروز امسال پشت دستم را داغ کردم که دیگر در برنامه گروه شرکت نکنم که بدون شک زنده ماندنم در این چند سال هم چیزی شبیه معجزه بوده! راهنمای گروه برای اولین بار بود که به منطقه می رفت و  حتی چند متر طناب همراه نداشت. بارها باید از پلهایی رد میشدی که محلی ها با چوب و سنگ ساخته بودندش ، معلق در فضا بر فراز پرتگاه سنگی... با شیبی غیرقابل تصور... در برنامه ای آنطور پرخطر بچه همراه گروه بود! چون سرپرست اجازه داد بود! چون سرپرست اصلاً خبر نداشت از مسیر!!! مسخره تر از این می شود؟

 

بودجه نیست. تجهیزات گران است و آدم ارزان. ارزانتر تمام می شود. بلایی اگر سرت آمد فوقش خبر در گروه پخش می شود و آه افسوس دوستان و C’est tout! ...

پارسال بود که پسری از کوه پرت شد و جلوی چشم دوستانش متلاشی شد. خانم سرپرست مسئول گروه سه روز بعد همسفر ما شد تا هوایش عوض شود و فراموش کند... بگذریم که کوچکترین اثری از حادثه هم در او دیده نمی شد...

این وسط فقط می ماند حسرت آن مناطق بکر و زیبا. که بدون گروه و راهنما نمی توانی بببینی...

+ لیلی | دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 13:0 | 

پشت سر گذاشتن سالهای بیست و چند سالگی شیرین است اما آسان هم نیست بخصوص برای ما خانمها! هرچه به  سی نزدیک میشوی یک گوشه ذهنت آلارم می دهد : داری پیر می شوی...

شاید در ایران این سن ، زیاد به نظر بیاید. حداقل خارجیهایی که می شناسم یا حتی ایرانیهای مقیم خارج اصلاً این سن را به حساب نمی آورند! در واقع آنها در بند عدد سن نیستند. می بینی چهل سال دارد و هنوز وقت نگذاشته به ازدواج فکر کند. یا پنجاه ساله است و تازه بچه دار می شود. در پیرسالی دانشگاه می رود. دوچرخه سواری می کند. در مسابقه شرکت می کند. زیبا می پوشد و از زندگی لذت می برد... از زندگی لذت می برد و کاری را که می خواهد می کند. و مگر چند بار فرصت زندگی دارد؟

ما اما عادت داریم همین که از چهل رد کردیم همه فعالیتها را ببوسیم و کنار بگذاریم! فکر کنیم که دیگر چه فایده و به چه درد می خورد؟ خوب خودم اینطور فکر نمیکنم و اگر زنده بمانم آنقدر قرار است یاد بگیرم و تجربه کنم که تا میانسالی که هیچ ، تا پیرسالی هم سرم خلوت نشود! اگر بتوانم البته!

می خواهم بگویم ای کاش اینقدر در چنبره اعداد گرفتار نبودیم. ذهنمان شرطی نبود که سنم برای ازدواج ، بچه دار شدن ، یادگرفتن ، شیک پوشی ، تفریح و ... بالا نرود؟ چقدر از بزرگترها می شنویم که برایشان دیر شده و نوبت جوانهاست؟!! این تقسیم بندی را چه کسی وضع کرده تا اگر دستم بهش برسد گوشش را سه چهار پیچ جانانه بدهم و دک و دنده اش را حسابی خرد کنم؟

+ لیلی | جمعه 5 مرداد1386ساعت 3:4 | 

با آرشا یه دفتر مشترک داریم به اسم دفتر عشقی. یه دفتر با جلد قرمز در قطع نامتعارف که از بالا فنر خورده. هروقت این دفتر رو میز سبزمون باشه معنیش اینه که یکی از ما یه متن عشقولانه کادو گذاشته…

+ لیلی | چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 5:23 | 

تو خونواده های ایرونی عجب یه بوم و دو هوایی هست!! عجب...

+ لیلی | چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 0:40

خاله زنک بازی باشد یا انباشت اطلاعات ، بی ارزش باشد یا مفید ، ازش خوشم آمد! لحظه ات را جاودانه می کند کوتاه. مثل یک عکس...

این توییتر ایرانی را می گویم. 

 

+ لیلی | سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 1:37