این را از وبلاگ فروغ کش رفته ام. از بسکه این حالتش شبیه من است:
« زندگی من بیش از آنکه بخواهد سخن باشد یا عمل، فکر است. و این آزارم میدهد... بر روی جزییات دقیق میشوم. و موشکافی میکنم... استنتاج میکنم. خودم را، مردم را.. زندگیام را.. که چه شد... چه کردم...چه کرد..
برای من گذشته دیر میگذرد. بسیار دیر. و فراموش نمیکنم... کلمات در ذهنم حک میشوند. و سالها باید طی شود تا کلمات را از یاد ببرم. و حرکات آدمها همه برایم معنا دارند. از کنار هیچچیز بهآسانی عبور نمیکنم... و همه اینها زندگی را برایم سخت میکند.
انگار هر اتفاقی که پیرامونم میافتد، ذره ذره با روحم واکنش میدهد... هرقدر بخواهم فکرم را متوقف کنم، نمیشود. اگر هم بشود، روزی مثل آتشفشان، زبانه میکشم... و میسوزانم...
برخلاف ظاهرم، نگاهم در همان لحظه اول برخورد با اتفاقات دقیق است... معمولا اشتباه نمیکنم. نامش را حس ششم بگذارم یا هرچیز دیگر، تفاوتی ندارد. بهنظرم بس که در تمام زندگی به جزییات دقیق شده ام، شناساییام بیاشتباه است. اما بهخودم اعتماد ندارم. میترسم به آن برخورد اول با قضایا اتکا کنم. همیشه میخواهم فرصتی دوباره به آدمها و به زندگی بدهم... گرچه میدانم بیهوده است. پیش نیامده که فرصت دادن کسی یا چیزی را عوض کردهباشد... »
من اما حالا همه تلاشم اینست که این رویه را کنار بگذارم. که آسانتر زندگی کنم. که آنهمه کنکاش و بررسی و تفسیر نکنم هرمسئله را... آخر میدانی! آنقدر وقت نداریم که انقدر دقیق زندگی کنم. به گمانم تا حدی موفق شده ام.
برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم...


