تبليغاتX
دوبـاره نـگـاه

دوبـاره نـگـاه

حتما با ایده کتاب مسافر آشنا هستین. کتابی رو در نظر میگیری. تو این سایت معرفیش میکنی. کدی براش منظور میشه. جایی رهاش میکنی یا به دوستی میدی که بخونه. هرکس کتاب به دستش رسید خبرش رو تو سایت میزنه و وقتی خوندش باز راهیش میکنه. میتونی از کتابت تو سایت خبر بگیری و ببینی کجاها سفر کرده. سایت خارجیش خیلی موفق بوده.

میگفتن این تو ایران کار نمیکنه. وقتی میخواستم کتابامو راهی کنم خندیدن که هرکی کتاب مفت دستش برسه محاله ازش بگذره حتی اگه بکارش نیاد. خب راست میگفتن! کتابهایی که مسافر کردم بعد از چند ماه هنوز هیچ خبری ازشون نیس. باوجودیکه در مکانهای فرهنگی! رها شدن و بدست افراد کتابخون رسیدن. آره ایرونیا رو چه به این طرز فکر. جایی که میگن مفت باشه ... باشه!

در این صورت بنظرم بهتره آدم کتاباشو بده کتابخونه تا حداقل چارتا بخونن بجای اینکه بره تو کتابخونه کسی دیگه و خاک بخوره و اونم به خوش خیالیت بخنده!

+ لیلی | یکشنبه 31 تیر1386ساعت 14:56 | 

تهران تنها شهری است که در آن می‌توانید وسط خیابانهای آن نماز بخوانید، وسط پارک شام بخورید، در رستوران به دیدن مانکن‌های لباس‌های مدل جدید بروید، در تاکسی نظرات سیاسی‌تان را بگویید، در کوه برقصید، اما برای ملاقات با نامزدتان باید به یک خانه خلوت بروید.در تهران از همه جای ماشین‌ها صدا در می‌آید، جز از ضبط صوت آن… در شمال شهر تهران مردم در سال 2020 میلادی زندگی می‌کنند و در جنوب شهر در سال 94 هجری قمری!

!پ.ن این البته از خودم نبودها. دوستی آفلاین گذاشته بود

 

+ لیلی | دوشنبه 25 تیر1386ساعت 3:19 | 

موهام رو کوتاه کردم. کوتاه کوتاه! تا چیزی از مشهام باقی نمونه و تو این هیروویر و گرما سبک سبک باشم و روزی بیس بار دوش بگیرم و ... واقعا هم خوب شده!

زنده شدم!

ای بابا آدم مدل موهاشو تغییر میده یکی دیگه میشه!!

 

پ.ن این آرایشگر من ( آرایشگر جدید من. چون همش در حال تغییر آرایشگرم! ) یه دختر ارمنیه. تو اصفهان آرایشگر ارمنی زیاده و کارشون هم خوبه. اما این چند تا فرق اساسی داره با بقیه. خیلی خوش اخلاقه ( آرایشگر ارمنی خوش اخلاق کم دیدم! ) و برخلاف بقیه آرایشگرا بیچاره ات نمیکنه که ابروهاتو کجا برداشتی و کجا مش کردی و موهاتو کی کوتاه کرده و خراب کرده و چرا پیش خودم نیمدی و... و تازه خیلی هم خوشگله! ش

+ لیلی | یکشنبه 24 تیر1386ساعت 12:54 | 

 

به گذشته ها می نگرم...

 

به نخستین دیدارمان:

به تو با آن لباس روشن

و هاله مهر و ادبی که احاطه ات کرده بود.

به خودم با آن روسری بنفش و لاک قرمز

و چیزهای دیگری که بعدا گفتی.

 

به نخستین قرارمان:

به تو با آن ته ریش و چهره خسته 

شتابزده و صمیمی.

به خودم با آن کفشهای صدفی سفید و کیف مهندسی سنگین

و دلی که انگار آخرین ضربه هایش را میزد.

 

نخستین احساس عاشقانه مان:

مصداق شعر

" که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی!"

 

نخستین اختلافمان:

کجا بود؟

در میدان؟ رستوران یا روی چت؟

 

نخستین آشتی مان:

می شود آیا که از آن آغوش مهربانتر

آفریده شده باشد؟

 

نخستین روز زندگی مشترکمان:

من و تو و ناباوری و عشق...

 

و می بینم

که هر روز برای ما سالگردیست

سالگرد احساسی مشترک

سالگرد سهیم شدن در چیزی با هم

سالگرد انجام کاری با هم

 

و من تمام زندگیم را

تمام وجودم را

تمام خودم را

به تو تقدیم می کنم

هر روز...

+ لیلی | یکشنبه 24 تیر1386ساعت 12:47

 آپاچی پستی درمورد کتاب مستطاب آشپزی نوشته. چند وقت بود که منم  میخواستم چندخطی در این مورد بنویسم.

چند ماه پیش که به کتابخونه مرکزی اصفهان رفته بودم تصمیم گرفتم تا آماده شدن کتابم سری به بخش نشریات بزنم. از آقای مسئول بخش سئوال کردم مجله هنر آشپزی رو ندارن؟ با نگاهی تمسخرآمیز و با بی حوصلگی جواب داد که نه خانم! ما اینجا مجلات وزین رو داریم. نمیشه که اینجور مجلات رو کار کرد! درحالیکه تو همین بخش ، شما حتی مجله خانواده سبز و سلام بچه ها و... رو هم میبینین. و درحالیکه جای مجله ای مثل نشنال جئوگرافیک خالیه! هرچند بعدها کتابخونه مجله هنر آشپزی رو آورد.

خیلی از آقایون و خیلی از خانمهای فمینیستی که آشپزی رو کاری زنونه و چیپ میدونن اصلاً صحبت در مورد آشپزی رو به قول مشقاسم بی ناموسی!! میدونن.  

به نظر من آشپزی یک آفریبنشه. ممکنه تو یک تابلوی نقاشی خلق کنی یا یک غذای خوشمزه یا یک قطعه موسیقی گوشنواز و... هیچ کدوم هم از اون یکی ارزشمندتر یا کم ارزشتر نیست. بلکه این سلیقه ها و اولویتهای فردیه که اینهارو گریدبندی میکنه. دیگه وقتشه قبول کنیم آشپزی کار کم ارزشی نیست. غذا یکی از لذت بردنیهای زندگیه و چرا نه! بخصوص اینکه اگه باب طبع نباشه اثربخشی مطلوبی هم نداره.

آشپزی همیچ منافاتی با فمینیسم نداره و اصلاً کاری نیست که فقط در انحصار خانمها باشه. از اتفاق موفقترین آشپزهای دنیا مردن و بهترین کتابهای آشپزی رو نوشتن! میشنوم بعضی خانمها با افتخار میگن که از آشپزی خوششون نمیاد و شوهرشون این کارو میکنه و... تو خونه ما هیچ کس مسئول آشپزی نیست. و بااینکه من واقعاً آشپزی رو دوست دارم  هرکدوم از ما که وقت بکنه اینکارو میکنه. نه نوبتیه و نه جنسیتی. و البته بی اغراق دست پخت آرشا بهتره! چون درواقع من آشپزی رو از اون یاد گرفتم! اول ازدواج کلامی از آشپزی نمیدونستم. اما بلافاصله علاقه مند شدم و خب حالا وضعم خیلی خوبه در این مورد!

وقتی نجف این کتاب رو نوشت هرکس شنید به شدت تعجب کرد که چرا آدمی با این سابقه همچین موضوعی رو کار کرده و اونهم انقدر کامل و حرفه ای! به نظرم کارش تاثیر زیادی روی طرز فکر مردم نسبت به تغذیه بذاره و البته مقدمه اش هم خیلی به این تاثیر کمک کرده. اصولاً از چنین آدمهایی ، غیر از این انتظار نمیره... که حتی وقتی سراغ چنین موضوعات نخ نماشده ای مثل کتاب آشپزی هم میرن اینطور عمیق نگاه کنند.

+ لیلی | پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 2:35 | 

تو کلاس زبان بحث سر بچه دار شدن بود. چهار پنج تا از بچه ها هنوز ازدواج نکردن و صد در صد با ازدواج مخالفن ،  بچه که هیچ! دو سه نفر ازدواج کردیم و بچه نمی خوایم. دو نفر هم بچه دارن.

دو نفر آخری بعد از کلاس سعی داشتن اونا رو متقاعد به ازدواج کنن و ما رو متقاعد به بچه داری! اما متوجه شدم که اونا درواقع خودشونو دارن متقاعد می کنن! کما اینکه به وضوح حسرت رو تو نگاشون می خونم و یکیشون هم لابلای حرفاش گفت که خیلی زود بچه دار شده و هیچی از جوونیش نفهمیده ولی درهرحال ازدواج که بدون بچه نمیشه و زندگی چیزی کم داره و مردم دست برنمیدارن و ...

نمی فهمم آدم اگه به کارش معتقده چه نیازی داره خودش و دیگران رو مجاب کنه؟! چطور کسی که بچه داره و عاشقش هم هست حسرت اونی رو می خوره که بچه نداره؟

نمی فهمم چطور نمی تونن قبول کنن که همه یه جور با زندگی حال نمی کنن! یکی ممکنه بچه بخواد یکی نه. گفتگو نداره که وقتی آدم بچه دار شد سطح جدیدی از زندگی رو تجربه می کنه و دنیای جدیدی رو کشف می کنه و عشقی رو تجربه می کنه که جز در نقش مادر یا پدر به دست نمیاد. ولی من نوعی با علم به این همه ، قصد بچه دار شدن ندارم و قرار نیست هم از این بابت کوچکترین اختلالی تو نظام هستی ایجاد بشه و آب هم تو دل دنیا و کائنات تکون نخواهد خورد. فوقش یه خل کمتر!!

صد البته اگه همین فردا خورد پس کلم و به این نتیجه رسیدم که بچه می خوام ، بی درنگ دست بکار میشم و لحظه ای هم به مخارجش و زحمتش و ... همه چیزایی که حالا مانع زوجها برای بچه دار شدنه فکر نمیکنم. چون می خوامش و همین کافیه! به احدی هم جوابگو نخواهم بود همینطور که الان!

اینم بگم که من با ازدواج هم مخالف بودم و وقتی ازدواج کردم اون هم انقدر پرشور! خیلیا طلبکارانه ازم بازخواست میکردن که تو که میگفتی ازدواج نمیکنم پس چی شد؟!! راستش اوایل جا می خوردم از اینکه حریم رو حفظ نمی کنن و تو زندگی خصوصی آدم سرک می کشن. اما بعد یاد گرفتم که این مردومو هرکاریشون بکنی همینن که هستن و حتی خیلی از داعیه داران مدرنیت هم تا بخوای خاله زنکن! و تو مملکتی که اینهمه آدم بیکار اونم از نوع مونث ریخته بیشتر از این انتظاری نیس. بالاخره باید به نوعی خودشونو سرگرم کنن!

از کجا به کجا رسیدیم!

+ لیلی | شنبه 16 تیر1386ساعت 21:5 | 

آنچه هستیم یا قرار است بزودی باشیم ، چقدر آرمان خودمان بوده؟ چقدر آرزوی خانواده بوده؟ چقدر استاندارد جامعه؟

یاد می گیریم آیا که آرمانمان را به مقياس معيارهاي ديگران بنياد نکنیم؟ تا پس از گذر سالها احساس خوشبختی درونی را چشیده باشیم؟

تنها خودمان می دانیم که "بهترین" در زندگی ما به چه معناست.

همیشه سعیم را کرده ام که همجهت با رویای خودم حرکت کنم و البته بهایش را هم پرداخته ام.

+ لیلی | جمعه 15 تیر1386ساعت 20:37 | 

عشق چنانست که هر چه بيشتر ارزاني داري سرشارتر شود.

و هرگاه آن را تنگ در مشت گيري آسانتر از کف رود.

پروازش ده تا پايدار بماند.

+ لیلی | جمعه 15 تیر1386ساعت 20:21

به همه خانما و مامانا تبریک میگم.هرچند خودم چندان به روز زن و مرد و مادر و پدر معتقد نیستم! چراش بماند! با آرشا قرار گذاشتیم دیگه تو این روزا به هم کادو ندیم. فقط تولدها و سالروز ازدواج و نوروز!

+ لیلی | پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 10:25 | 

امروز از دوستی شنیدم که مردهای ژاپنی نسبت به خانمهايشان بسيار بدرفتارند! تا آنجا که وقتی از سرکار برمی گردند ، خانم پای آقا را می شويد! و خانمهای ژاپنی دربدر دنبال شوهر ايرانی می گردند!! گرچه قبلاً از دوستان مقيم ژاپن درمورد سردی ژاپنی ها شنيده بودم؛ اما این رفتار و طرز فکر از جامعه  پیشرفته ای با آن سطح فرهنگ بعيد به نظر می رسد. گیرم وضعيت خانمها در جامعه سنتی ژاپن اینرا تأیید کند؛ اين ژاپن کجا و آن کجا!

این خانم معتقد بود مردهای ایرانی بهترین هستند. مثالش هم این بود که قبل از ازدواج مرد اروپایی به زن اعلام می کند که برای او کار نخواهد کرد و زن باید شاغل باشد. خب پس درست برعکس! این یعنی اینکه زن را همردیف خودش می داند نه موجود ضعیفی که باید اداره شود!

+ لیلی | چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 20:22 | 

این واژه آقاتون عجب جا افتاده! حتی از تحصیلکرده ها می شنوی : «آقاتون خوبن؟»

چند روز پیش در نمایشگاه مالزی در جواب مترجمی که پرسید : «آقاتون لیسانسن؟» بی اختیار جواب دادم : «نه آقامون فوق دارن!»

بلافاصله صدای معترض شوهرم را شنیدم که : «آقاتون دیگه چیه!! تو دیگه چرا اینو میگی!!»

گیرم یک زمانی زنهامان آقا داشتند!!! تورابخدا وقتش نشده این را از فرهنگ لغاتمان خذف کنیم؟

+ لیلی | چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 20:19

وقتی آدم با افراد ناچیز سروکار داشته باشه ، کوچیک میشه. خیلی هنر میخواد که دنیای خودتو از دنیای پوسیده اطرافیانت جدا کنی. این یادم باشه...

+ لیلی | دوشنبه 11 تیر1386ساعت 16:0 | 

خب این هم سالروز ازدواجمون

باید خدمتتون عرض کنم که هیچ کدوم از برنامه هامون عملی نشد چون شوور جان از صبح حسابی حالش بد بود و خدا میداند چرا!!! سر کار هم نتونست بره و از صبح همه جیزی نخورد. گرچه خودمم خیلی رو فرم نبودم... از بین همه روزهای سال امروز این اتفاق افتاد! نمیتونم بگم بدشانسی چون بعدا تلافیشو درمیارم. پدرشوهر و مادرشوهرم تماس گرفتن و تبریک گفتن که خیلی برام مهم بود. اینکه یادشون بوده. البته سه هفته قبل که به شهرشون رفته بودیم حتی کادمون رو هم دادن! شنیدن صدای شاد و پرانرژی پدرشوهرم دلمو شاد کرد. عاشقشم.

عزیزدلم! خیلی منتظر این سومین سالگرد بودم. مبارکمون باشه. میدونی که همه دنیای منی. لحظه لحظه زندگیمو عشق تو پر کرده. می پرستمت! 

+ لیلی | یکشنبه 10 تیر1386ساعت 0:1

دلم خیلی گرفته. کم می شود به این وضع دچار شوم. خیلی کم... اما حالا درست امشب این اتفاق افتاده. راستش اینکه همیشه آرزو داشتم از این شهر بروم و جای دیگری زندگی کنم. چرایش بماند. اما این بار هم مثل اینکه شدنی نیست. عجب کلاف سردرگمی شده! نمی دانم چرا همه تیرهایم به سنگ می خورد. می ترسم که آخر هم همینجا از دنیا بروم. اوف...

+ لیلی | شنبه 9 تیر1386ساعت 0:23

گاهی بد نیست آدم فقط واسه دل خودش کاری بکنه. این کار حتی میتونه بازده مشهودی هم نداشته باشه و حتی میتونه خیلی هم بچگونه باشه. اگه بدونین چه کیفی داره یه آرزوی کوچیک بچگی رو برآورده کردن... مثلاً سرسره سواری تو پارک که اتفاقاً خیلی از بزرگا طرفدارشن!

من تازگی یه بسته مداد شمعی و یه دفتر نقاشی خوشگل واسه خودم خریدم!! هرچند تو بچگی اصلاً اهل نقاشی نبودم و حتی زیاد خوشم نمیومد. حالا چند تایی نقاشیهای خوشگل کشیدم که آب و رنگ فوق العاده اش واقعاً دلمو شاد کرده. لذتی که داشت از خیلی از سرگرمیهام بیشتر بود!

البته خودمونیم مداد شمعیهای بچگیمون هم هیچوقت این کیفیت رنگ رو نداشتن!!  

+ لیلی | جمعه 8 تیر1386ساعت 16:14 | 

فردا سالروز ازدواجمونه. برنامه کوچیکی ریختم که دوتایانه توش شرکت کنیم. براتون مینویسم...  

+ لیلی | جمعه 8 تیر1386ساعت 15:16

شب ساعت 9 درحالیکه هر دو خیلی خسته و بی حوصله بودیم تصمیم گرفتیم بجای شام درست کردن بریم یه کم ژامبون مرغ بگیریم و بریم پارک بخوریم. اصلاً میل به غذا نداشتم. تو یه دیقه کاهو و گوجه برداشتم، باگت و ژامبون و خیارشور و سس هم گرفتیم و رفتیم یه جای قشنگ که به صورت تپه های کوچیک ساخته شده نشستیم و خوردیم. چند دقیقه قدم زدیم. هوا عالی بود. خنک و خوش بو. چون ماشینو تو کوچه مامان اینا پارک کرده بودیم رفتیم سری هم به اونا زدیم. یه فیلم دیدیم و اومدیم بیرون. حیف این هوا بود. گفتیم میریم یه دور میزنیم برمیگردیم. سری به صفه زدیم و موقع برگشتن سر از کافه مارسی درآوردیم. کافی شاپ کوچیک و قشنگی که پر از عکسا و اشیا قدیمی فرانسویه. با میزای کوچیک و رومیزیهای چارخونه قرمز. همیشه آهنگای فرانسوی توش شنیده میشه و محیطش واقعاً گرم و آرامش بخشه. بستنی هاواییش هم که حرف نداره و با وجود سیری خوردمش! تازه برگشتیم تو شهر دور زدیم و کلی آهنگ گوش کردیم. درحالیکه شهر خلوت بود و هوا عالی و باد میزد تو موهام و آهنگهای فشنگ گوش میدادم.

خیلی خوش گذشت. موندم تو دو سه ساعت چطور تونستیم این همه برنامه داشته باشیم اونم درحالیکه قبلش حال نداشتم!! همش از برکت هوا بود. چون وقتی هوا خوب باشه عجیب شارژ میشم!

+ لیلی | پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 1:18

                                                    

با  Joe Dassinبود که عاشق ترانه های فرانسوی شدم. با آن صدای گيرا و آهنگهای رمانتيک که اغلب بسيار ساده اند عرش را سير میکنی! اولین ترانه ای که از او شنيدم:

اگر تو نبودی...

Et si tu n'existais pas

Dis-moi pourquoi j'existerais

Pour tra?ner dans un monde sans toi

Sans espoir et sans regret

Et si tu n'existais pas

J'essaierais d'inventer l'amour

Comme un peintre qui voit sous ses doigts

Na?tre les couleurs du jour

Et qui n'en revient pas

.......

+ لیلی | چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 21:0

کاش می دانستیم

آن زمانی که بهم نزدیکیم،

چه بهایی دارد.

و سفر یعنی چه

و چرا مرغ مهاجر

وقت پرواز

به خود میلرزد...!!

+ لیلی | چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 14:14

این روزها بیشتر دارم روی ذهنم کار میکنم. به طرق مختلف سعی در کندوکاو خودم دارم. یک چیزهایی هست از گذشته که به نوعی سد راهم شده اند و مانع پیشرفتم. یک جور ایستایی... در این سه سال به لطف همسر دوست داشتنیم خیلی از موانع را ( گاه بدون اینکه متوجه باشم ) رفع کرده ام و دوباره دارم میشوم همان لیلی قدیم که از دیوار راست بالا میرفت. همه چیز برایم خالی بود... نه اینکه افسرده شده باشم. برعکس؛ مرا که میدیدی ، از اینهمه حوصله زندگی با همه جزئیاتش در وجودم ، تعجب میکردی! همیشه خیلی پرشورتر از دوستان و اطرافیانم بوده ام. اما زندگی با همه زیبایی اش برایم شده بود علامت سوالی که حاظر نبودم برای جوابش زحمت بکشم! دلیلش را میدانم. فشار و فشار و فشار آن سالهای دور داشت زهرش را میریخت... باور نمیکنید زمانی بود که حتی نمیتوانستم یک کتاب را بطور منسجم بخوانم!! عجیب که وقتی به این وضع میرسی ذهنت روی هیچ چیز متمرکز نمیشود. گذشت...

در این وسط سالهایی از دست رفت. اما فکرمیکنم میشود آنها را زنده کرد. من با نیرویی مضاعف برگشته ام. حالا خوب میدانم که چکار میکنم حتی اگر هنوز ندانم که چه باید یکنم! و بیش از پیش احساس نشاط و سرزندگی دارم.

آخرین رازش را به تو میگویم: هیچوقت آموختن را رها نکن! این یک نصیحت نیست. باور کن یادگرفتن آدم را زنده نگهمیدارد!

+ لیلی | چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 2:24

یکی از دلایلی که وبلاگ قبلی رها شد این بود که کم کم حس میکردم لازم است خودم را سانسور کنم! یکی دو بار مطلبم سو ء تفاهم ایجاد کرده بود. بعد از آن، از اینکه هی فکر کنم این مطلب را میشود پابلیش کرد یا نه خسته شدم. بعضی وقتها حرفت خیلی زنانه است یا ممکن است بخواهی خیلی از دل بنويسی یا...

شاید دلیلش این بود که آن موقع بیش از حد به قضاوت دیگران اهمیت میدادم! راستی چطور گاهی مردم از خودمان برایمان با اهمیت تر میشوند؟ آنهم برای منی که همه زندگیم خودم بوده ام و به هیچ قیمتی حاضر نشده ام برای خوشايند دیگران جز این بشوم که هستم!

بهرحال این بار میخواهم بدون ویرایش ذهنم بنویسم.

 

+ لیلی | چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 2:13

بعد از مدتها باز ميخواهم بنويسم.

قبلاً سه سالي وبلاگ داشتم و سه سالي هم ميشد که آنرا می نوشتم. وبلاگ قبلي بخاطر قرار گرفتنم در وضعيت جديد و به طبع تغييرات جديد رها شد و حالا هيچ معلوم نيست که اين يکي هم به همان سرنوشت دچار نشود! اما از آنجا که مدتهاست سوداي نوشتن دارم و با حسرت! وبلاگ خواني کرده ام ؛ تصميم گرفتم به هرصورتي هست و تا هروقت که باشد بنويسم. اين نوشتن آدم را وامي دارد تا دقيقتر نگاه کند. ميتواني پس از مدتي عقبگرد کرده وضعيت خودت را بررسي کني. پيشرفتت را ببينی. دغدغه های قديميت را بررسی کنی. و از همه مهمتر با بی نهايت افرادی که در نت زندگی ميکنند تبادل نظر کنی و ديدگاههای جديد کشف کنی!

برای همينهاست که دوستش دارم. وقتی وبلاگ ميخوانی از هر گوشه دنيا، مثل اينست که زندگيهای مختلفی را تجربه ميکنی.جاهايی که نديده ای ميبينی و فکرت را وسعت ميدهی. آدمهايی که از زيبايي درونشان حيران ميمانی و آدمهايی که از کوچکی دنياشان واميمانی... عجب دنيای رنگارنگ و جذابيست اين نت!

+ لیلی | سه شنبه 5 تیر1386ساعت 3:38