قرار بود دو ماه دیگر جشن ازدواج برادرم و آن دختر زیبای دوست داشتنی برگذار شود. پنج سالی می شود که با همند و نشده بود حتی که یک جشن نامزدی داشته باشند. هربار پیشامدی – هم خوب و هم بد – کرد و برنامه به تعویق افتاد...
در تکاپوی انجام کارها، مادرش بیمار شد... سرطان... عمل کرد و دیروز اولین جلسه شیمی درمانی را گذراند. شکر خدا فعلاً روحیه خوبی دارد. حالا با شیمی درمانی و عوارضش چطور کنار بیاید، نمی دانم... این مدت بیش از هر چیز استرس جواب آزمایش را داشتم – که هنوز نیامده - و برخوردش با مسئله را که می دانید چقدر مهم است... و راستش از شما چه پنهان، همان بار اولی که دیده بودمش مهرش به دلم افتاده بود... «مادر» است. واقعاً «مادر» است...
نه! از نظر من هر زنی که بچه ای دارد «مادر» به حساب نمی آید! هر زنی که بی اندازه نگران تربیت و سلامت و روحیه فرزندش هم باشد، باز ممکن است آنطور که مد نظر من است، «مادر» نباشد! زنی را می شناسم که فرزندی ندارد، اما «مادر» است! «مادر» به نظرم کسی است که وقتی تویی که بچه اش هم نیستی کنارش می نشینی، وقتی در آغوشت می گیرد، وقتی می بینیش اصلاً، انرژی و هاله «مادر بودن»، «زنده بودن» و «زندگی بخش بودن» را در اطرافش حس کنی...*
خوب می شود. می دانم! یعنی دلم می خواهد که اینطور فکر کنم...
جوان است و مهربان و آرام... آماده برای کمک به همه... حق او نیست که درد بکشد... اما همین ویژگیها به گمانم به دادش برسد...
* امیدوارم که توانسته باشم با این زبان الکن منظورم را برسانم.

S.jpg)