1) همون یک سالی هم که تو دبیرستان تاریخ داشتیم نمی خوندیمش. هر جلسه هم دبیر کلی درس می پرسید. یک روز که اوضاع خیلی ناجور بود تصمیم گرفتیم از کلاس جیم بشیم. من بهشت آیین میرفتم. بیشتر از نصف کلاس جمع شدیم تو پناهگاه و طبیعیه که معاون مدرسه افتاد به جستجو. وقتی با اون عصبانیت تو پناهگاه ظهور کرد، هیشکی جیک نمیزد...
2) یکبار دیگه از کلاس عربی جیم شدیم. فکرشو بکنین کجا رفتیم؟ تو اتاق فیلم، داشتیم فیلم عروس تماشا میکردیم! مهم نبود که قدیمی بود و همه قبلاً دیده بودیمش. مهم این بود که یه کار موجه! داشته باشیم. فقط 10 نفر تو کلاس بودن و قرار شد که از غایبین حال اساسی گرفته بشه. خب باید بگم که هیچ اتفاقی نیفتاد!
3) این دیگه اندش بود! بهشت آیین اونقدر اتاق اضافه داشت که یه اتاق رو به عنوان دفتر اضافه در نظر گرفته بودن. یعنی غیر از چند تا دفتر جداگونه، این اتاق هم بود که تو طبقه بالا بود و اغلب خالی. اون موقع هم فقط ما تو اون طبقه کلاس داشتیم. یه روز دبیرمون تو دفتر تنهایی نشسته بود و در هم بسته بود. اما کلید از بیرون روی در بود. ما یواشکی کلید رو چرخوندیم و درو قفل کردیم و فرار کردیم! اون هم با کلید! غوغایی شد...
4) سال آخر گیر داده بودن به نماز. کارت نماز داشتیم و مهرش میزدن و میگفتن که از اداره قراره بازدید کنن و... خلاصه بساطی بود... یه روز معاون به زور کشوندمون سر نماز جماعت. دبیر ساعت بعد هم آقای بداخلاقی بود که قرار بود امتحان هم بگیره... موضوع رو به معاون گفتیم اما تو کتش نرفت. هول هولکی نماز رو رله کرد... وقتی داشتیم برمی گشتیم تو کلاس، تازه صدای اذان بلند شد. معاون که شنید گفت:
- بدویین بچه ها تا آقای ف. عصبانی نشده! عیب نداره. خدا خودش میفهمه وقت نداشتین همینو قبول میکنه!
- چرا کرمهای ابریشم برگ درختان توت را میخورند؟
خواهر کوچیکه که جرات نداشت بگه نمیدونه با ترس و لرز گفت:
- چون وقت ندارند برگ همه درختان را بخورند!
2) همین خواهر کوچیکه وقتی خیلی کوچیک بود یه روز به بابا گفت:
- بابا 5 میلیون تومن میدی لازم دارم؟
- اوه بابا جون این همه پولو میخوای چیکار؟
- زیاده؟ خب 5 تومن بده! (منظور 5 تا یک تومنی!)
3) خونه مون دو طبقه بود. بزرگ بود با کلی جا واسه مخفی شدن و راه دررو. بنابراین اگه از بالا با آیفون درو باز میکردیم، طرف راحتی میتونست بیاد تو و طبقه پایین قایم بشه. حتی پیش اومده بود. آیفون تصویری هم نداشتیم. اصلاً هنوز رایج نبود. ما هم یکی از یکی تنبل تر... همیشه خواهر کوچیکه بود که مجبور بود بره درو باز کنه. یه روز که طفلک رو از سر میز غذا فرستادیم پایین درو باز کنه با عصبانیت گفت:
- عجب اشتباهی کردم کوچیک تر این خونه شدما!
فکر کردم خوبه گاهی بعضی خاطرات قدیمی و گاه بامزه رو تو وبلاگم جاودانه کنم.
آرمین کوچولو فامیل نزدیک ماست. بچه ای به شیطنت این بچه ندیده ام! کلی خاطره بامزه میذاره برامون هر وقت میاد ایران. فعلاْ اینا یادمه:
۱) پاشو گذاشت روی سوسک، لهش کرد و با غصه گفت:
- خرابش کردم!
۲) واستاد و تموم مراحل قربونی کردن گوسفند رو از اول تا آخر تماشا کرد. وقتی پوستش رو هم کندن و گوشتشو قطعه قطعه کردن، دوید جلو و با هیجان و عصبانیت گفت:
- کـــشـــتــیـــــــش!
۳) وقتی تازه رفته بودن آلمان، یه روز یه خانمی تو پارک - طبیعتاً به آلمانی- بهش میگه که گلها قشنگن، اونا رو نکنه. اونم رو میکنه به مامانشو میگه:
- مامان این خانمه چرا چرت و پرت میگه؟ بلد نیست درست حرف بزنه؟
فکر کردم خوبه گاهی بعضی خاطرات قدیمی و گاه بامزه رو تو وبلاگم جاودانه کنم.
آرمین کوچولو فامیل نزدیک ماست. بچه ای به شیطنت این بچه ندیده ام! کلی خاطره بامزه میذاره برامون هر وقت میاد ایران. فعلاْ اینا یادمه:
۱) پاشو گذاشت روی سوسک، لهش کرد و با غصه گفت:
- خرابش کردم!
۲) واستاد و تموم مراحل قربونی کردن گوسفند رو از اول تا آخر تماشا کرد. وقتی پوستش رو هم کندن و گوشتشو قطعه قطعه کردن، دوید جلو و با هیجان و عصبانیت گفت:
- کـــشـــتــیـــــــش!
۳) وقتی تازه رفته بودن آلمان، یه روز یه خانمی تو پارک - طبیعتاً به آلمانی- بهش میگه که گلها قشنگن، اونا رو نکنه. اونم رو میکنه به مامانشو میگه:
- مامان این خانمه چرا چرت و پرت میگه؟ بلد نیست درست حرف بزنه؟
گوش کن! هیچوقت تو را بی عیب و کامل نخواسته ام... نه حتی تماماً منطبق بر سلیقه ام... به من بگو، اگر already کامل باشی، جای لذت پیش رفتن و بهتر شدن را چه لذتی می تواند که پر کند؟
اصلاً بگو بدانم، هیچ حس کرده ای در خانه ای اطو کشیده که یک سر سوزن گردوخاک نیست، روح زندگی هم نیست؟
همیشه «تو» را خواسته ام با همه اشکالاتی که ممکن است داشته باشی. اما منکر این نیستم که از کم بودن اشکالاتت هم به شدت خرسندم؛ عشق آسمانی من.